مرداد ۲۶ ۱۳۹۷

خشم و پرخاشگری از دیدگاه روانشناختی

خشم و پرخاشگری[۱]

در بسیاری از مواقع به ویژه در بحث های معمول خشم معادل با پرخاشگری به کار می رود. هر چند رابطه این دو مفهوم به گونه ای است که عده ای از محققان آن را نوعی پرخاشگری منفعلانه می نامند، ولی این دو مؤلفه هم معنی نیستند. اسپیلبرگر به منظور متمایز ساختن این دو مؤلفه عنوان کرد که خشم یک حالت ذهنی برانگیختگی است اما پرخاشگری نوعی رفتار آشکار است که قصد آن صدمه به دیگری است. اما اصطلاح  دیگر که به نظر می رسد با این مؤلفه در ارتباط باشد، خصومت[۲]  است(ریموند[۳]، ۲۰۱۲). باس معتقد است خصومت یک نوع نگرش است و غالبا خود را به صورت بدبینی، عدم اعتماد به دیگران و ارزیابی منفی از اتفاقات نشان می دهد. بدین ترتیب او تفاوت بین خصومت با خشم و پرخاشگری را برجسته می سازد(ریموند، ۲۰۱۲).

 

تظاهر درونی و بیرونی خشم

زمانی که خشم احساس می شود، اغلب غریزی و غیرقابل اجتناب به نظر می رسد، خشم اصولا به دو شیوه ابراز می شود: مستقیم و غیرمستقیم. تظاهر مستقیم، نمود بیرونی پیدا می کند و خود را به صورت پرخاشگری کلامی و فیزیکی نشان می دهد. تظاهر غیر مستقیم، نمود درونی دارد، اغلب برای ناظرین بیرونی ملموس نیست این شیوه ابراز خشم اغلب به صورت افزایش فشار خون، تنفس سریع، تنش های ماهیچه ای و غیره نشان داده می شود(ویلموت[۴]، ۲۰۰۱).

اسپیلبرگر بر اساس واکنش افراد در برابر خشم، آن ها را به دو دسته درون دهنده[۵] و برون دهنده[۶] خشم طبقه بندی می کند. افراد درون دهنده خشم، خشم خود را سرکوب می کنند. آن را به سمت خود برمی گردانند. بر عکس، افراد برون دهنده خشم اغلب خشم خود را به طرف اشیاء و افراد برانگیزاننده خشم متوجه می سازند و با عامل خشم برخورد می کنند(ریموند، ۲۰۱۲).

 

کنترل درونی و بیرونی خشم

همان گونه که قبلا نیز اشاره شد، خشم هیجانی است که به شمشیر دو لبه معروف است، به این معنی که برون ریزی آن باعث تخریب افراد و اشیای اطراف می شود و درون ریزی و سرکوب آن صدمات جسمانی و روانی جبران ناپذیری به بار می آورد. این مسئله نشان می دهد که بحث کنترل خشم از اهمیت خاصی برخوردار است (اکمن[۷] ، ۲۰۱۳).

اسپیلبرگر(۱۹۹۹) کنترل خشم را به دو صورت ممکن می داند:کنترل درونی و کنترل بیرونی. در کنترل درونی خشم، فرد خشمگین سعی می کند از طریق آرام شدن  و سکوت از بروز بیرونی خشم جلوگیری کند، به عبارت دیگر فرد در این حالت خشم خود را سرکوب می کند. در کنترل بیرونی فرد تلاش می کند تا احساسات خشمگینانه خود را طوری جهت دهی کند که آسیبی به اشیاء و افراد وارد نشود. این تفکیک در مطالعات پزشکی و بالینی حائز اهمیت است.

پژوهشگران بر این باورند که اگر خشم به صورت سالم و کنترل شده ابراز نشود، هیجان سالمی نخواهد بود، به ویژه اینکه این هیجان می تواند موجبات رفتارهای پرخاشگرانه را فراهم آورد (لایو[۸] ، ۲۰۰۱).

[۱] Anger & Aggression

[۲] Hostility

[۳] Raymond

[۴] Williamot

[۵] Intruder

[۶] Extruder

[۷] Ekman

[۸] Lau


مرداد ۲۶ ۱۳۹۷

فرایند روان‌درمانی‌پویشی کوتاه مدت

فرایند روان درمانی پویشی کوتاه مدت

فرایند روان درمانی پویشی کوتاه مدت مانند سایر روان درمانی های تحلیلی، مراحلی را شامل می شود که درمان از آن ها می گذرد. در این فرایند وظایفی مورد توجه قرار می گیرد که در هر مرحله درمان باید به آن پرداخته شود تا مراحل یکی پس از دیگری جلو روند. درمانگر برحسب اهداف و مدت زمان تعیین شده برای مداخله، شدت و عمق هر یک از این مراحل را تعیین می کند (عباس، ۲۰۰۲). چهار عنصر اصلی این درمان که کاربرد بیشتر این درمان را برای گروه وسیع تری از بیماران مقدور می کند عبارتند از:

۱- درک عمیقی از تجربه فرد با کمک مفاهیم رویکرد رابطه با ابژه.

۲- کسب بینش و توجه به ارتباط درمانی همراه با انتقال و انتقال متقابل.

۳- استفاده از تکنیک های روان درمانی تحلیلی که توسط سایر نظریه پردازان برجسته روان درمانی تحلیلی کوتاه مدت به کار گرفته شده است.

۴- انعطاف پذیری در امکان جذب مداخلات غیر روان تحلیلی (سوارتبرگ، استیلس و سلتزر[۱]،۲۰۰۴).

نکته مهمی که در فرایند روان درمانی پویشی کوتاه مدت مورد توجه قرار می گیرد، تعیین تمرکز درمانی است. تمرکز درمان می تواند روی یک نشانه معنادار، یک تعارض درون روانی خاص، یک جریان آسیب شناسی رشد یابنده، یک باور ناسازگارانه درباره خود، یک تم تعبیرپذیر برجسته، یک تعارض بین فردی تکرار شونده و یا یک الگوی عملکرد ناسازگارانه باشد که باید با توافق با بیمار، و بر حسب ملاک های دیگر از قبیل تعداد جلسات و سایر محدودیت ها صورت گیرد.

تمرکز درمانی معمولاً به دو گونه است. تمرکز نشانه ای و پویایی. تمرکز نشانه ای عبارت است از مشکل روان شناختی یا کارکردی که بیمار را به جلسات کشانده و تمرکز پویایی به ساختار روان پویایی بیمار اشاره دارد. ارتباط این دو مورد اگرچه چندان واضح نیست، اما هدف روان درمانی پویشی کوتاه مدت، برقراری ارتباط بین تمرکز نشانه ای و پویایی از طریق تعبیر روابط بیمار با دیگران و درمانگر است (وینستون[۲] و همکاران، ۱۹۹۴). درمان شامل مراحل و وظایف زیر است:

مرحله آغاز

در این مرحله که از ۲ تا ۴ جلسه می تواند ادامه داشته باشد این اهداف دنبال می شود:

  • انتخاب مناسب بیمارانی که می توانند از روان درمانی پویشی کوتاه مدت بهره بگیرند.
  • تعیین تمرکز درمان.
  • شکل دادن یک اتحاد درمانی کارآمد.

مرحله میانی اول

در این مرحله که حداکثر ۴ جلسه را به خود اختصاص می دهد، با استفاده از تکنیک های اصلی روان درمانی پویشی کوتاه مدت یعنی شفاف سازی، مواجهه سازی و تعبیر، درمانگر و بیمار با ایجاد یک فضای انتقالی به دنبال محقق ساختن اهدافی هستند که باهم توافق کرده اند. همچنین در این مرحله اهداف زیر دنبال می شوند:

  • باقی ماندن در تمرکز درمانی توافق شده.
  • تعبیر نشانه ها و برقراری ارتباط بین آن ها و تعارض های پویای ناخودآگاه تر با بهره گیری از تعبیر انتقال و انتقال متقابل.

مرحله میانی دوم

در این مرحله نیز که حداکثر ۴ جلسه را به خود اختصاص می دهد، اهداف زیر دنبال می شوند:

  • در صورت لزوم به منظور تسریع یا تشدید انتقال از تکنیک های غیر روان پویایی مانند آرام سازی یا حل مسئله، استفاده می شود.
  • پیش بینی پایان درمان.

مرحله پایان

این مرحله اگرچه به شکل اختصاصی ۲ تا ۴ جلسه آخر درمان را به خود اختصاص می دهد، اما در عمل حتی از جلسه اول درمان می تواند مورد بحث قرار گیرد. مرحله پایان درمان مرحله ای است که اهدافی که قرار بود بیمار به آن ها برسد محقق شده باشد. نشانه های آمادگی برای پایان درمان در روان درمانی پویشی کوتاه مدت عبارتند از افزایش توانایی برای غلبه بر استرس های پیش رونده، همکاری و مشارکت، داشتن رابطه با ابژه های دوستانه تر، یک پارچه شدن احساسات متناقض، ادراک درست تر دیگران و روابط، افزایش همدلی و تفکیک میان نیازهای مختلف و ارضای آن ها. به همین ترتیب ملاک های پایان درمان عبارتند از درونی شدن فضای درمان و توانایی نگهداری آن به شکل ایمن در خود، شناخته شدن همانندسازی فرافکنانه ناخودآگاه و بازگرداندن بخش های فرافکنی شده به ایگو، توانایی همراهی و همکاری با دیگران، برقراری ارتباط صمیمانه و جنسی با دیگران و ظرفیت نگهداری و سوگواری برای رابطه درمانی پایان یافته همراه با تحمل چالش ها و فقدان های آتی.

همچنین در این مرحله اهداف زیر دنبال می شوند:

  • تحکیم دستاوردهای درمان.
  • جستجو و کار روی فقدان های قبلی و فقدانی که بیمار پس از پایان درمان تحمل می کند.
  • خداحافظی کردن با رابطه ای که اگرچه کوتاه مدت بوده، اما در عمیق ترین حالت ممکن بوده است.
  • بحث درباره موانع نگه داشتن دستاوردهای درمان یا اضافه کردن این دستاوردها.
  • درونی کردن فرایند درمان.

کنکاش درباره شرایطی که بیمار در مواجهه با آن ها ممکن است پس روی نموده و محتاج بازگشت به درمان شود و تسهیل فرایند بازگشت مجدد به درمان (استادتر،۲۰۰۹).

[۱] Svartberg, Stiles & Seltzer

[۲] . Winston


مرداد ۲۶ ۱۳۹۷

چرا چاق میشویم؟

چاقی

 

۲-۴-۱-تعریف چاقی

چاقی بیماری مزمنی است که حاکی از ازدیاد چربی بدن است. چاقی با شاخص توده بدنی اندازه گیری میشود. شاخص توده بدنی با تقسیم وزن به کیلوگرم بر قد به مجذور متر به دست می آید. مطابق این تعریف، وزن متناسب بین شاخص ۵/۱۸ تا ۹/۲۴ است، افراد با شاخص کمتر از ۲۵ کسری وزن دارند، از شاخص ۳۰ تا ۹/۳۴ چاق با گروه وزنی یک، ۳۵ تا ۹/۳۹ چاق با گروه وزنی دو و بیشتر از ۴۰ بسیار چاق با گروه وزنی سه، نام برده میشوند.

۲-۴-۲-تشخیص

چاقی در طبقه بندی بین المللی امراض (ICD) به عنوان یک عارضه طبی عمومی تشخیص داده می شود اما در DSMV-TR ( راهنمای آماری و تشخیصی اختلالات روانی ) به علت اینکه به طور معمول با یک سندرم رفتاری یا روان شناختی همراه نیست به عنوان یک تشخیص نیامده است. با این حال اگر شواهدی مبنی بر اهمیت عوامل روان شناختی در سبب شناسی یا وضعیت چاقی فرد وجود داشته باشد، می توان با عنوان وجود عوامل روان شناختی موثر در عارضه طبی کد گذاری نمود.

 

۲-۴-۳-شیوع

در ایالات متحده در سال های ۲۰۰۷-۲۰۰۸ ، ۹/۱۶ درصد کودکان و نوجوانان بین ۲ تا ۱۹ سال مبتلا به چاقی بودند ( اوگدن، کورتین، لمب و فلگل، ۲۰۱۰) در عین حال شیوع چاقی در زنان بیشتر از مردان است (سادوک و سادوک، ۲۰۰۵) . در ایران نیز ۵/۵ درصد از کودکان و نوجوانان زیر ۱۸ سال و ۵/۲۱ درصد از افراد بالاتر از ۱۸ سال مبتلا به چاقی هستند. هر چند در ایران شیوع چاقی نسبت به کشورهای توسعه یافته کمتر است ( میرزازاده، صادقی راد، حقدوست و رضازاده کردمانی، ۲۰۰۹) . ولی انتظار می رود که آینده، با توجه به ارتباط مثبت میان سن و چاقی و اینکه اکثر جمعیت ایرانی کمتر از ۲۰ سال دارند، شاهد شیوع بیشتری از چاقی در ایران باشیم ( رشید پور، ملک، اسکندریان  و قربانی ۲۰۰۹) . شیوع چاقی در بین مردان ۶/۱۸ درصد و در بین زنان ۳/۳۸ درصد بود. مطالعه بالا شیوع بسیار زیاد چاقی در بزرگسالان تهرانی را می رساند که در زنان گاه تا ۲ برابر بیشتر از مردان است ( پژوهی، نوری، پورابراهیم، فخرزاده، حشمت، ۱۳۸۲)

 

۲-۴-۴-عوارض

چاقی با بسیاری از انواع بیماری ها و مرگ و میر در ارتباط است . بعضی از انواع بیماری های قلبی، همچون بیماری کرونی قلبی زودرس ، آنژین صدری بیماری های دستگاه عروقی همچون سکته یا خونریزی قلبی، بیماری های دستگاه تنفس همچون آپنه تنفسی هنگام خواب، بیماری های دستگاه کبد و مجاری صفراوی ، سنگ کیسه صفرا و بسیاری از بیماری های دیگر ممکن است به علت چاقی بوجود آمده یا در اثر آن تشدید شوند ( وانیتالی ۱۹۷۹) ، ( ودان و استانکارد ۲۰۰۲) ( سادوک و سادوک ۲۰۰۵)

در عین حال چاقی مشکلات روان شناختی عمده ای همچون نگرانی عمیق در مورد بدن، خلق افسرده و کاهش عزت نفس را نیز در بر می گیرد ( وریج و دیگران ۲۰۰۹) و با بسیاری از اختلالات روان پزشکی مانند افسردگی، مانیا، هراس اجتماعی، آگوارفوبیا بدون اختلال هراس و اختلالات اضطرابی همپوشانی دارد (  متر، کوکس، مورای و سارین ۲۰۰۶)

 

۲-۴-۵-سبب شناسی

بیماری چاقی از جمله امراض بسیار پیچیده و چند عاملی است، عواملی همچون علل ژنتیکی، یادگیری های دوران کودکی ، آسیب های دوران کودکی، مهارت های مدارا، پردازش های فکری و عادت های تغذیه ای در بروز و ظهور چاقی موثر هستند ( وایدیا و دیگران ۲۰۰۹) . در ادامه به برخی از آنها اشاره می کنیم.

عدم تنظیم کالری دریافتی و مصرفی : افراد با دریافت کالری بیشتر از آنچه مصرف می کنند دچار چاقی یا انباشتگی چربی می شوند ( هیل، کاتناکی و ویات ۲۰۰۶) . از یک منظر ساده، چاقی به علت عدم تعادل در دریافت و مصرف کالری ایجاد می شود (وایدیا و دیگران ۲۰۰۹)

عوامل ژنتیکی: عوامل ژنتیکی در چاقی موثر هستند. مطالعات ۱۵ سال گذشته نشان می دهند که ژنتیک در تعیین وزن موثر است. ولی با این وجود بعید به نظر می رسد که افزایش معنادار چاقی در طی سالهای ۱۹۸۰ تا کنون، به علت عوامل ژنتیکی باشد (فوستر، ۲۰۰۶) . ابتلا به چاقی در تاریخچه خوانوادگی در حدود ۸۰ درصد افراد چاق دیده میشود. یا این حال شاید این واقعیت نه به دلایل ژنتیکی، بلکه به دلیل همانند سازی مبتلایان، با الگوهای تغذیه ای والدین و روشهای آنها برای مدارا با مسایلی همچون اضطراب باشد. با این حال مطالعات در دو قلوهای همسان، که جدا از یکدیگر پرورش یافته اند، نقش توارث را آشکار می سازد. با وجودی که هیچ ژن خاصی در ابتلا به چاقی یافت نشده است ( سادوک و سادوک ۲۰۰۷) . لپتین، نروپیتید Y، گرین، کربوکسی پیتیداز E، ملانو کورتین ها ، پروتئین های غیر جفت شونده میتوکندریایی و پروتئین تابی از موارد ژنتیکی موثر در چاقی هستند (کومازی، ویلیامز، مارتین و بلانگر ۲۰۰۱)

عامل فعالیت جسمانی: کاهش قابل توجه فعالیت جسمانی عامل عمده ای در افزایش چاقی است. عدم فعالیت جسمانی سوخت و ساز انرژی را کاهش می دهد. با وجودی که هنگام صرف انرژی یا فعالیت جسمانی مصرف غذا افزایش می یابد ولی به تناسب آن در کاهش فعالیت جسمانی مصرف غذا یا کالری کاهش نمی یابد ( سادوک و سادوک ۲۰۰۷)

عامل آسیب مغزی : تخریب هیپوتالاموس شکمی میانی می تواند موجب چاقی در حیوانات گردد اما دلیل بسیار نادری در چاقی انسان به شمار می رود. شواهدی وجود دارد که سیستم عصبی مرکزی خصوصا در ناحیه هیپوتالاموس شکمی میانی و جانبی در پاسخ به نیاز بدن به انرژی، دریافت غذا را تنظیم می کند. (سادوک و سادوک ۲۰۰۷)

دیگر عوامل بالینی: بیماریهای ژنتیکی نادر همچون سندرم پرادر – ویی و ناهنجاری های عصبی آندروکرین می توانند موجب چاقی شوند. اختلالات بالینی همچون اختلال کوشینگ و میکزودم نیز با افزایش وزن همراه هستند اختلالات نورو آندرکرین شامل دیستروفی چربی ناحیه ژنیتال نیز موجب چاقی و ناهنجاری های جنسی و استخوانی می گردند. برخی از افراد مبتلا به افسردگی، خصوصا اختلال عاطفی فصلی، دچار افزایش وزن نیز می شوند. در افراد افسرده معمولا کاهش وزن دیده می شود اما برخی از آنها نیز دچار اضافه وزن می گردند ( سادوک و سادوک ۲۰۰۷)

داروهای روانگردان: مصرف طولانی مدت داروهای استروئیدی با افزایش معنادار چاقی همراه هستند. بیماران مبتلا به افسردگی عمده ، سایکوز و اختلال دو قطبی حدود ۳ تا ۱۰ کیلوگرم اضافه می کنند این مسئله می تواند نتیجه سندروم های متابولیکی باشد. داروهای ضد روان پریشی آتپیک همچون اولانزاپین، کللوزاپین و تثبیت کننده های خلق مانند لیتیوم و کاربامازپین دارای عارضه جانبی افزایش وزن هستند ( سادوک و سادوک ۲۰۰۷)

عوامل روان شناختی: شواهدی وجود دارد که عوامل روان شناختی موجب چاقی می گردند از آن جمله می توان به ناتوانی در مهارتهای مدارا و رو آوردن به پرخوری هنگام مواجهه با خشم، اضطراب، ناراحتی و مانند اینها اشاره کرد. الگوگیری از روش های تغذیه نا صحیح والدین و عادات غذایی بد مانند سریع غذا خوردن و ایستاده غذا خوردن از دیگر عوامل است. راه اندازهای پرخوری می توانند هیجانی، روانی یا اجتماعی باشند. نقش افکار خراب کار و اتوماتیک منفی نیز در پرخوری مورد توجه است و گاه همین افکار در رژیم های ناموففق و بازگشت وزن کاهش یافته موثر هستند. عادات بد غذایی مانند بدون آگاهی ذهنی غذا خوردن و …. موثر هستند ( بک ۲۰۰۸)

برخی از پژوهش ها نیز بر ساختار شخصیت یا تعارضات ناهشیار به عنوان دلایل روان شناختی چاقی تاکید نموده اند ( سادوک و سادوک ۲۰۰۵) در کنار نظریات تحلیل نظریه های عمده روان شناختی در مورد چاقی به شرح زیر مطرح می شود.

– گروه درمانی چاقی

 

به عبارت ساده گروه درمانی یک مداخله درمانی است که در گروه ارائه می شود. تعداد اعضای گروه درمانی چاقی ۶ تا ۸ نفر است.

گروه درمانی چاقی از بسیاری جهات نسبت به درمان انفرادی موثرتر و به صرفه تر است. بسیاری از مطالعات نشان داده است، که افرادی که تحت درمان گروهی قرار می گیرند به مراتب از افرادی که به صورت انفرادی درمان می شوند، وزن بیشتری کم می کنند.

با این وجود گروه درمانی برای افراد از نظر اقتصادی هم به صرفه تر است زیرا نسبت به درمان انفرادی ویزیت کمتری پرداخت می کنند حتی با وجود این ویزیت کمتر، ساعت جلسات گروه درمانی تا دو برابر بیشتر از جلسات انفرادی است.

 

 


مرداد ۲۶ ۱۳۹۷

مبانی نظری ولع مصرف مواد از دیدگاه روتنشناختی

عود و ولع­ مصرف مواد

اعتیاد به عنوان یک بیماری مزمن جسمى، روانى و اجتماعى، پیشرونده، عود کننده[۱] و تخریب کننده فرد، خانواده و جامعه که در نوع خود یکى از آسیب رساننده ترین بیمارى ها و مشکلات اجتماعى است، توصیف شده است. در این میان مخرب ترین ویژگى اعتیاد عودهاى مکرر پس از دوره هاى کوتاه و بلند قطع مصرف بوده و در این راستا ولع­ی مصرف مواد[۲] به عنوان مهمترین عامل در بازگشت [۳]به مصرف مطرح مى باشد (فاکس، تاله، مالیسون، آندرسون، و کرک[۴] (۲۰۰۵)؛اختیاری و دیگران، ۱۳۸۷الف؛ ملکی و دیگران، ۱۳۸۷؛ فرانکین[۵] (۲۰۰۰) به نقل از فیروزآبادی، قنبری هاشم آبادی و طباطبایی ۱۳۸۸؛ حدادی،رستمی،رحیمی نژادواکبری زردخانه ۱۳۸۸؛ فلاح زاده و حسینی، ۱۳۸۵؛ نوروزی، نادری، بینازاده، و صفاتیان، ۱۳۸۴). و حتی مطالعات، آن را _ ولع­ی مصرف مواد را_ علت اصلی شکست های درمان اعتیاد برشمرده اند(بادگر[۶] و همکارا ن، ۲۰۰۷؛ و مکری[۷]، ۲۰۰۲). که از آن به عنوان یکی از تجربه های وابستگی به مواد یاد کرده اند(آنتوان[۸]، مک، و لثم، ۱۹۹۶؛ و کوستین[۹]، ۱۹۹۲).همچنین به عنوان یک مفهوم کلیدی در تداوم وابستگی، سوء مصرف و عود بیان کرده اند (بادگر و همکارا ن، ۲۰۰۷؛ فرانکن[۱۰]، ۲۰۰۳ به نقل از رحمانیان، میرجعفری، و حسنی، ۱۳۸۵).

بطور نمونه، میزان ولع­ی مصرف مواد که منجر به عود در سوء مصرف کنندگان مواد می شود در بررسی موتَسا[۱۱] (۲۰۰۱)، ۸۰ درصد بوده است (به نقل از میرزایی و همکاران ، ۱۳۸۹). یا بخاطر تجربه ی ولع مصرف مواد،اکثر افرادی که مصرف مواد را ترک می کنند دچار لغزش یا بازگشت می شوند و محتمل ترین زمان آن ۹۰ روز پس از زمان شروع ترک است(بک، ۲۰۰۱ به نقل از فیروزآبادی، قنبری هاشم آبادی و طباطبایی ۱۳۸۸؛ و داجن و مایکل شی،  ۱۳۸۳).فریدمن [۱۲]و همکاران در سال ۱۹۹۸(به نقل از ناستی زایی، هزاره مقدم، و ملازهی(۱۳۸۹) بیان نموده اند: تنها۲۰ تا ۵۰ درصد بیماران می توانند به قطع مصرف مواد بعد از یکسال ادامه دهند. یا براون[۱۳] (۱۹۹۸) گزارش می دهد که تنها ۱۹ درصد مصرف کنندگان مواد پس از درمان قادرند قطع مصرف را برای ۶ سال ادامه دهند. به خصوص اینکه با توجه به یافته ها، بیشترین میزان ولع­ی مصرف مواد و عود مصرف مواد در ماه اول و دوم ترک اعتیاد رخ داده است (سراجی، مؤمنی، و صالحی، ۱۳۸۹). چنانکه امینی (۱۳۸۱) به نقل از میرزایی و همکاران (۱۳۸۹) میزان بازگشت به مصرف مجدد مواد مخدر را ۷۵درصد ذکر کرده است. در تحقیق (میرزایی و همکاران، ۱۳۸۹) ولع­ی به مصرف با %۵۷ درصد بین عوامل سه گانه ی (کمبود اعتماد به نفس، احساس پوچی و ناراحتی های روحی) به عنوان مهمترین عامل فردی عود اعتیاد بین مبتلایان شناخته شده است. این عامل توسط اطاری(۱۳۸۳) نیز عنوان گردیده است. ولع­ به مصرف از طرف الگیلی[۱۴]، (۲۰۰۵) نیز به عنوان عامل موثر در عود مطرح شده است.

مطالعات گاساپ و همکاران(۱۹۸۷،۱۹۸۹) به نقل از ناستی زایی، هزاره مقدم، و ملازهی(۱۳۸۹) نشان داده که ۸۱ درصد افراد ترک کرده کمتر از شش ماه عود اعتیاد داشته اند. حتی فدایی (۱۳۸۶) به نقل از ناستی زایی، هزاره مقدم، و ملازهی(۱۳۸۹) بیان می کند در بهترین شرایط و بهترین درمان ها ۹۵ درصد معتادان شش ماه پس از ترک دوباره به چرخه اعتیاد بازگشته و ۵ درصد باقی مانده نیز در یکی دو سال آینده به این چرخه باز خواهند گشت. در بعضی مطالعات بیشترین عود در سه ماهه اول بوده و حدود دو سوم افراد پس از شش ماه عود داشتند (تقوا و همکاران، ۱۳۸۸به نقل از جفی و استارین[۱۵]، ۲۰۰۵).مطالعه دیویسون[۱۶](۲۰۰۶)، که پس از سه ماه کمتر از ۳% افراد پاک بودند. ناظر، صیادی، و خالقی (۱۳۸۱)، نیز معتقدند که ولع می تواند در برگشت به مصرف مواد مخدر فاکتور مهم باشد. در این رابطه جکل[۱۷]،(۲۰۰۴) معتقد است وقتی که سوء مصرف کننده مواد تصمیم می گیرد رفتارش را تغییر دهد و مصرف مواد نداشته باشد مرتب با تردید مواجه است که آیا بر سر این تصمیم بماند یا نه. بنابراین وجود تردید و ولع در مبتلایان به سوء مصرف مواد، امر همه گیر بین شان می باشد(به نقل از میرزایی و همکاران، ۱۳۸۹).هرچند تحقیقات جسسپ[۱۸] و همکاران (۲۰۰۲)، شیوع بازگشت به مصرف هروئین را در سال اول ترک ۶۰ درصد ذکر کرده اند و این میزان توسط پرنگل[۱۹] و همکاران(۲۰۰۲)، ۵/۶۹ درصداعلام شده است. در تحقیق نجفی و همکاران (۱۳۸۷)، ۷۸% بیماران پس از سم زدائی دچار عود شدند که ۵۰% آنها در فاصله سه ماه، ۱۸% در مدت ۶ ماه تا یک سال و بالاخره ۳% پس از یک سال عود داشتند. به عبارتی ۶۰ نفر (%۷۸) از ۷۷ بیمار، اعتیاد مجدد پیدا کرده و فقط ۱۷ نفر (%۲۲) پس از یک سال از سم زدایی هم چنان پاک بودند. همین طور پژوهش دیکمپ[۲۰] و همکاران(۱۹۹۸) به نقل از کافی ملازاده اسفنجانی، نوری، و صالحی(۱۳۸۸)، بیان کرده اند که تنها ۲۵% افراد وابسته به هروئین بعد از درمان نگهدارنده با متادون پاک مانده بودند. برون[۲۱] و همکاران(۲۰۰۰) به این نتیجه رسیدند که بیشتر نوجوانان تحت درمان، سه ماه پس از تکمیل مراحل درمانی و ۷۹% نیز در طول یک سال اول، دوباره به مصرف مواد بخاطر ولع­ مصرف می پردازند. در مطالعه باقری یزدی و همکاران (۱۳۸۴) میزان عود در بین مصرف کنندگان مواد افیونی بین ۲۵ تا ۹۷ درصد بوده است.همه این پژوهش ها بیانگر اهمیت پدیده ی ولع­ مصرف مواد در افرادی هست که قصد رهایی از سوء مصرف مواد را دارند.

مفهوم ولع و اشتیاق مصرف مواد، یکی از مهمترین زیر­ساخت های شناختی مورد توجه در دانش اعتیاد است. ولع­ی مصرف، هسته مرکزی پدیده اعتیاد را تشکیل می دهد(اختیاری و دیگران، ۱۳۸۹).ولع­ی مصرف در واقع عامل ادامه سوء مصرف مواد و همچنین بازگشت به اعتیاد پس از دوره های درمانی است. بنابراین، بررسی عوامل ایجاد کننده ولع­ی مصرف در جهت اتخاذ شرایطی برای دوری از آن ها یا تضعیف آن ها یکی از مهم ترین نقاط مورد توجه در پژوهش های حیطه اعتیاد می باشد (دبیرنیا و دیگران، ۱۳۸۷). بنابراین، برخی از محققین(مکری، اختیاری، عدالتی و گنجگاهی، الف۱۳۸۷)، مهم ترین عامل بازگشت پس از ترک سوء مصرف مواد را، ولع­ی مصرف دانسته اند و بیان کرده اند، شناسایی هر چه بیشتر این پدیده و سایر عوامل مرتبط با آن از اهمیت ویژه درمانی برخوردار است.

اهمیت تجربه ی ولع­ی مصرف در تداوم اعتیاد به مواد، در پژوهش های بسیاری مورد تأیید قرار گرفته است. ولع­ی مصرف مواد، یک موقعیت انگیزشی قدرتمند یا گرایش شدید به مصرف در فرد معتاد است. با وجود اهمیت پدیده “ولع­ی مصرف” در ادامه فرآیند سوء مصرف، تا کنون سازوکارهای روانشناختی و عاطفی مرتبط با این پدیده هنوز به طور کامل شناخته نشده اند. پژوهش ها نشان داده اند که نشانه های محیطی مربوط به مواد (مانند وسایل مصرف)، می توانند به ایجاد ولع­ی مصرف در معتادان بیانجامند(چایلدرس و دیگران، ۱۹۹۲ به نقل از اختیاری و همکاران، ۱۳۸۷ج ). سازمان جهانی بهداشت، ولع را به عنوان زیربنای شروع وابستگی به مواد، از دست دادن کنترل و عود دانسته است (به نقل از رحمانیان و همکاران ۱۳۸۵). از میان عوامل مؤثر در سوء مصرف مواد، ولع­ی مصرف، نقش مهم تری در پدیده بازگشت و حفظ موقعیت سوء مصرف و وابستگی به مواد دارد. ولع­ مصرف در نتیجه تغییراتی که مواد مخدر در مغز ایجاد می کنند باعث ناراحتی های فیزیکی در ارتباط با پرهیز از مواد می شود. ولع­ مصرف مواد نیز ممکن است توسط عوامل خارجی، محیطی مانند مناظر، صداها، و شرایط اجتماعی در ارتباط با استفاده از مواد باعث شده است(زیکلر[۲۲]، ۲۰۰۵).

خلاصه این که، ولع مصرف را می توان به یک میل شدید و مقاوم برای مصرف مواد تعریف کرد. میلی که اگر برآورده نشود رنج های روان شناختی و بدنی فراوانی هم چون ضعف[۲۳]، بی اشتهایی، اضطراب، بی خوابی، پرخاشگری و افسردگی را در پی دارد(آدولوراتو[۲۴]، لگیو[۲۵]، آبن آولی[۲۶] و گاسبارینی[۲۷]، ۲۰۰۵؛ انستیتوت ملی سوء مصرف مواد[۲۸]، ۱۹۹۶). بنابراین، یکی از مهم ترین گام ها در درمان اختلال وابستگی به مواد، تلاش در بهبود ولع مصرف مواد در بیماران است (دهقانی آرانی و رستمی، ۱۳۸۹).این که چه عواملی در شدت تجربه ولع­ی مصرف دخالت دارند، ذهن بسیاری از متخصصانی را که در زمینه اعتیاد مشغول به کار هستند، مشغول کرده است(مکری و همکاران، الف ۱۳۸۷).

مبانی نظری ولع مصرف مواد

تعریف ولع

تاکنون تعاریف گوناگونی از ولع مصرف مواد مطرح شده است و این پدیده ی شناختی را با رویکردهای متفاوتی مورد بررسی قرار داده اند .پژوهشگران و متخصصین بالینی از این واژه در جایگاه های متفاوتی برای نشان دادن احساس دوست داشتن، خواستن، ضرورت، تمایل، احتیاج، قصد یا اجبار به استفاده از مواد،استفاده می کنند(دراموند[۲۹]،۲۰۰۱).

“دراموند معتقد است که ولع “تجربه ی آگاهانه ی میل به استفاده از مواد ” است این در حالی است که نظریه پردازان دیگری با این عقیده مخالفند و ابعاد ناآگاهانه ی انگیزشی رفتارهای تأمین و مصرف مواد را نیز یکی از ابعاد ولع مصرف میدانند(اسکینر[۳۰] و اوبین[۳۱]،۲۰۱۰). به هر حال ولع مصرف مواد را میتوان یک تجربه ی شخصی و یک پدیده  چند بعدی آمیخته با میل و هوس به دست آوردن یک احساس خوشایند و یا غلبه بر یک احساس ناخوشایند دانست(اختیاری،۲۰۰۸).

[۱]  relapsing

[۲]  drug craving

[۳]  relapse

[۴]  Fox & Talih & Malison & Anderson & Kreek

[۵]  Franken

[۶]  Badger

[۷]  Mokri

[۸]  Anton & Moak & Latham

[۹]  Kosten

[۱۰]  Franken

[۱۱]  Mutasa

[۱۲] Friedmann

[۱۳]  Brown

[۱۴]  Elgeili

[۱۵]  Jaffe & Strain

[۱۶]  Davison

[۱۷]  Jackal

[۱۸]  Gossop

[۱۹]  Pringle

[۲۰]  Dekimpe

[۲۱]  Brown

[۲۲] Zikler

[۲۳]  asthenia

[۲۴]  Addolorato

[۲۵]  Leggio

[۲۶]  Abenavoli

[۲۷]  Gasbarrini

[۲۸]  National Institute on Drug Abuse

[۲۹]Drummond

[۳۰] Skinner

[۳۱] Aubin


مرداد ۲۶ ۱۳۹۷

عود و ولع­ مصرف مواد از دیدگاه روانشناختی

عود و ولع­ مصرف مواد

اعتیاد به عنوان یک بیماری مزمن جسمى، روانى و اجتماعى، پیشرونده، عود کننده[۱] و تخریب کننده فرد، خانواده و جامعه که در نوع خود یکى از آسیب رساننده ترین بیمارى ها و مشکلات اجتماعى است، توصیف شده است. در این میان مخرب ترین ویژگى اعتیاد عودهاى مکرر پس از دوره هاى کوتاه و بلند قطع مصرف بوده و در این راستا ولع­ی مصرف مواد[۲] به عنوان مهمترین عامل در بازگشت [۳]به مصرف مطرح مى باشد (فاکس، تاله، مالیسون، آندرسون، و کرک[۴] (۲۰۰۵)؛اختیاری و دیگران، ۱۳۸۷الف؛ ملکی و دیگران، ۱۳۸۷؛ فرانکین[۵] (۲۰۰۰) به نقل از فیروزآبادی، قنبری هاشم آبادی و طباطبایی ۱۳۸۸؛ حدادی،رستمی،رحیمی نژادواکبری زردخانه ۱۳۸۸؛ فلاح زاده و حسینی، ۱۳۸۵؛ نوروزی، نادری، بینازاده، و صفاتیان، ۱۳۸۴). و حتی مطالعات، آن را _ ولع­ی مصرف مواد را_ علت اصلی شکست های درمان اعتیاد برشمرده اند(بادگر[۶] و همکارا ن، ۲۰۰۷؛ و مکری[۷]، ۲۰۰۲). که از آن به عنوان یکی از تجربه های وابستگی به مواد یاد کرده اند(آنتوان[۸]، مک، و لثم، ۱۹۹۶؛ و کوستین[۹]، ۱۹۹۲).همچنین به عنوان یک مفهوم کلیدی در تداوم وابستگی، سوء مصرف و عود بیان کرده اند (بادگر و همکارا ن، ۲۰۰۷؛ فرانکن[۱۰]، ۲۰۰۳ به نقل از رحمانیان، میرجعفری، و حسنی، ۱۳۸۵).

بطور نمونه، میزان ولع­ی مصرف مواد که منجر به عود در سوء مصرف کنندگان مواد می شود در بررسی موتَسا[۱۱] (۲۰۰۱)، ۸۰ درصد بوده است (به نقل از میرزایی و همکاران ، ۱۳۸۹). یا بخاطر تجربه ی ولع مصرف مواد،اکثر افرادی که مصرف مواد را ترک می کنند دچار لغزش یا بازگشت می شوند و محتمل ترین زمان آن ۹۰ روز پس از زمان شروع ترک است(بک، ۲۰۰۱ به نقل از فیروزآبادی، قنبری هاشم آبادی و طباطبایی ۱۳۸۸؛ و داجن و مایکل شی،  ۱۳۸۳).فریدمن [۱۲]و همکاران در سال ۱۹۹۸(به نقل از ناستی زایی، هزاره مقدم، و ملازهی(۱۳۸۹) بیان نموده اند: تنها۲۰ تا ۵۰ درصد بیماران می توانند به قطع مصرف مواد بعد از یکسال ادامه دهند. یا براون[۱۳] (۱۹۹۸) گزارش می دهد که تنها ۱۹ درصد مصرف کنندگان مواد پس از درمان قادرند قطع مصرف را برای ۶ سال ادامه دهند. به خصوص اینکه با توجه به یافته ها، بیشترین میزان ولع­ی مصرف مواد و عود مصرف مواد در ماه اول و دوم ترک اعتیاد رخ داده است (سراجی، مؤمنی، و صالحی، ۱۳۸۹). چنانکه امینی (۱۳۸۱) به نقل از میرزایی و همکاران (۱۳۸۹) میزان بازگشت به مصرف مجدد مواد مخدر را ۷۵درصد ذکر کرده است. در تحقیق (میرزایی و همکاران، ۱۳۸۹) ولع­ی به مصرف با %۵۷ درصد بین عوامل سه گانه ی (کمبود اعتماد به نفس، احساس پوچی و ناراحتی های روحی) به عنوان مهمترین عامل فردی عود اعتیاد بین مبتلایان شناخته شده است. این عامل توسط اطاری(۱۳۸۳) نیز عنوان گردیده است. ولع­ به مصرف از طرف الگیلی[۱۴]، (۲۰۰۵) نیز به عنوان عامل موثر در عود مطرح شده است.

مطالعات گاساپ و همکاران(۱۹۸۷،۱۹۸۹) به نقل از ناستی زایی، هزاره مقدم، و ملازهی(۱۳۸۹) نشان داده که ۸۱ درصد افراد ترک کرده کمتر از شش ماه عود اعتیاد داشته اند. حتی فدایی (۱۳۸۶) به نقل از ناستی زایی، هزاره مقدم، و ملازهی(۱۳۸۹) بیان می کند در بهترین شرایط و بهترین درمان ها ۹۵ درصد معتادان شش ماه پس از ترک دوباره به چرخه اعتیاد بازگشته و ۵ درصد باقی مانده نیز در یکی دو سال آینده به این چرخه باز خواهند گشت. در بعضی مطالعات بیشترین عود در سه ماهه اول بوده و حدود دو سوم افراد پس از شش ماه عود داشتند (تقوا و همکاران، ۱۳۸۸به نقل از جفی و استارین[۱۵]، ۲۰۰۵).مطالعه دیویسون[۱۶](۲۰۰۶)، که پس از سه ماه کمتر از ۳% افراد پاک بودند. ناظر، صیادی، و خالقی (۱۳۸۱)، نیز معتقدند که ولع می تواند در برگشت به مصرف مواد مخدر فاکتور مهم باشد. در این رابطه جکل[۱۷]،(۲۰۰۴) معتقد است وقتی که سوء مصرف کننده مواد تصمیم می گیرد رفتارش را تغییر دهد و مصرف مواد نداشته باشد مرتب با تردید مواجه است که آیا بر سر این تصمیم بماند یا نه. بنابراین وجود تردید و ولع در مبتلایان به سوء مصرف مواد، امر همه گیر بین شان می باشد(به نقل از میرزایی و همکاران، ۱۳۸۹).هرچند تحقیقات جسسپ[۱۸] و همکاران (۲۰۰۲)، شیوع بازگشت به مصرف هروئین را در سال اول ترک ۶۰ درصد ذکر کرده اند و این میزان توسط پرنگل[۱۹] و همکاران(۲۰۰۲)، ۵/۶۹ درصداعلام شده است. در تحقیق نجفی و همکاران (۱۳۸۷)، ۷۸% بیماران پس از سم زدائی دچار عود شدند که ۵۰% آنها در فاصله سه ماه، ۱۸% در مدت ۶ ماه تا یک سال و بالاخره ۳% پس از یک سال عود داشتند. به عبارتی ۶۰ نفر (%۷۸) از ۷۷ بیمار، اعتیاد مجدد پیدا کرده و فقط ۱۷ نفر (%۲۲) پس از یک سال از سم زدایی هم چنان پاک بودند. همین طور پژوهش دیکمپ[۲۰] و همکاران(۱۹۹۸) به نقل از کافی ملازاده اسفنجانی، نوری، و صالحی(۱۳۸۸)، بیان کرده اند که تنها ۲۵% افراد وابسته به هروئین بعد از درمان نگهدارنده با متادون پاک مانده بودند. برون[۲۱] و همکاران(۲۰۰۰) به این نتیجه رسیدند که بیشتر نوجوانان تحت درمان، سه ماه پس از تکمیل مراحل درمانی و ۷۹% نیز در طول یک سال اول، دوباره به مصرف مواد بخاطر ولع­ مصرف می پردازند. در مطالعه باقری یزدی و همکاران (۱۳۸۴) میزان عود در بین مصرف کنندگان مواد افیونی بین ۲۵ تا ۹۷ درصد بوده است.همه این پژوهش ها بیانگر اهمیت پدیده ی ولع­ مصرف مواد در افرادی هست که قصد رهایی از سوء مصرف مواد را دارند.

مفهوم ولع و اشتیاق مصرف مواد، یکی از مهمترین زیر­ساخت های شناختی مورد توجه در دانش اعتیاد است. ولع­ی مصرف، هسته مرکزی پدیده اعتیاد را تشکیل می دهد(اختیاری و دیگران، ۱۳۸۹).ولع­ی مصرف در واقع عامل ادامه سوء مصرف مواد و همچنین بازگشت به اعتیاد پس از دوره های درمانی است. بنابراین، بررسی عوامل ایجاد کننده ولع­ی مصرف در جهت اتخاذ شرایطی برای دوری از آن ها یا تضعیف آن ها یکی از مهم ترین نقاط مورد توجه در پژوهش های حیطه اعتیاد می باشد (دبیرنیا و دیگران، ۱۳۸۷). بنابراین، برخی از محققین(مکری، اختیاری، عدالتی و گنجگاهی، الف۱۳۸۷)، مهم ترین عامل بازگشت پس از ترک سوء مصرف مواد را، ولع­ی مصرف دانسته اند و بیان کرده اند، شناسایی هر چه بیشتر این پدیده و سایر عوامل مرتبط با آن از اهمیت ویژه درمانی برخوردار است.

اهمیت تجربه ی ولع­ی مصرف در تداوم اعتیاد به مواد، در پژوهش های بسیاری مورد تأیید قرار گرفته است. ولع­ی مصرف مواد، یک موقعیت انگیزشی قدرتمند یا گرایش شدید به مصرف در فرد معتاد است. با وجود اهمیت پدیده “ولع­ی مصرف” در ادامه فرآیند سوء مصرف، تا کنون سازوکارهای روانشناختی و عاطفی مرتبط با این پدیده هنوز به طور کامل شناخته نشده اند. پژوهش ها نشان داده اند که نشانه های محیطی مربوط به مواد (مانند وسایل مصرف)، می توانند به ایجاد ولع­ی مصرف در معتادان بیانجامند(چایلدرس و دیگران، ۱۹۹۲ به نقل از اختیاری و همکاران، ۱۳۸۷ج ). سازمان جهانی بهداشت، ولع را به عنوان زیربنای شروع وابستگی به مواد، از دست دادن کنترل و عود دانسته است (به نقل از رحمانیان و همکاران ۱۳۸۵). از میان عوامل مؤثر در سوء مصرف مواد، ولع­ی مصرف، نقش مهم تری در پدیده بازگشت و حفظ موقعیت سوء مصرف و وابستگی به مواد دارد. ولع­ مصرف در نتیجه تغییراتی که مواد مخدر در مغز ایجاد می کنند باعث ناراحتی های فیزیکی در ارتباط با پرهیز از مواد می شود. ولع­ مصرف مواد نیز ممکن است توسط عوامل خارجی، محیطی مانند مناظر، صداها، و شرایط اجتماعی در ارتباط با استفاده از مواد باعث شده است(زیکلر[۲۲]، ۲۰۰۵).

خلاصه این که، ولع مصرف را می توان به یک میل شدید و مقاوم برای مصرف مواد تعریف کرد. میلی که اگر برآورده نشود رنج های روان شناختی و بدنی فراوانی هم چون ضعف[۲۳]، بی اشتهایی، اضطراب، بی خوابی، پرخاشگری و افسردگی را در پی دارد(آدولوراتو[۲۴]، لگیو[۲۵]، آبن آولی[۲۶] و گاسبارینی[۲۷]، ۲۰۰۵؛ انستیتوت ملی سوء مصرف مواد[۲۸]، ۱۹۹۶). بنابراین، یکی از مهم ترین گام ها در درمان اختلال وابستگی به مواد، تلاش در بهبود ولع مصرف مواد در بیماران است (دهقانی آرانی و رستمی، ۱۳۸۹).این که چه عواملی در شدت تجربه ولع­ی مصرف دخالت دارند، ذهن بسیاری از متخصصانی را که در زمینه اعتیاد مشغول به کار هستند، مشغول کرده است(مکری و همکاران، الف ۱۳۸۷).

[۱]  relapsing

[۲]  drug craving

[۳]  relapse

[۴]  Fox & Talih & Malison & Anderson & Kreek

[۵]  Franken

[۶]  Badger

[۷]  Mokri

[۸]  Anton & Moak & Latham

[۹]  Kosten

[۱۰]  Franken

[۱۱]  Mutasa

[۱۲] Friedmann

[۱۳]  Brown

[۱۴]  Elgeili

[۱۵]  Jaffe & Strain

[۱۶]  Davison

[۱۷]  Jackal

[۱۸]  Gossop

[۱۹]  Pringle

[۲۰]  Dekimpe

[۲۱]  Brown

[۲۲] Zikler

[۲۳]  asthenia

[۲۴]  Addolorato

[۲۵]  Leggio

[۲۶]  Abenavoli

[۲۷]  Gasbarrini

[۲۸]  National Institute on Drug Abuse


مرداد ۲۶ ۱۳۹۷

مراحل تحولی در درمان مبتنی بر تصویر سازی ارتباطی

مراحل تحولی در درمان مبتنی بر تصویر سازی ارتباطی

حسینی(۱۳۹۰) مراحل تحولی در درمان مبتنی بر تصویر سازی ارتباطی را به پنج بخش تقسیم می کند:

دلبستگی[۱]، اکتشاف[۲]، هویت[۳]، قدرت و شایستگی[۴]، ارتباط[۵] (دوست یابی).

۱)دلبستگی (تولد تا ۲ سالگی). کودکان نیاز دارند که به یک مراقب دل بندند. در این مرحله لازم است که والدین در دسترس و گرم باشند(حسینی، ۱۳۹۰). کودکی که از زخم های دلبستگی گرم نامطمئن[۶] رنج کشیده، ممکن است ترس از دست دادن[۷] را رشد دهد، به دلیل اینکه دلبستگی صمیمی به ندرت تجزیه شده است. ما وفاداری عمیقی به تجارب دلبستگی[۸] دوران کودکی مان داریم و در درون روابط مان، شبیه به رفتارهای دوران کودکی مان که حاصل پیسوتیگ با والدین بوده است رفتار می کنیم(فلمک، ۲۰۰۳).

۲) اکتشاف(۲ تا ۳ سالگی). در این مرحله کودکان نیاز دارند که کشف کردن و ماجراجویی را تجربه کنند. در این مرحله والدین باید به فرزندشان اجازه اکتشاف گری بدهند و پس از بازگشتن کودک و زمانی که او هیجاناتش را بازگو می کند، در کنارش باشند. انعکاس گری، بازگرداندن تجارب شنیده شده به کودک مانند یک آیینه، در این مرحله اهمیت اساسی دارد.

۳) هویت(۳ تا ۴ سالگی). در این مرحله کودکان کشف بخش های مختلف شخصیت خود را آغاز می کنند. مثلا آن ها وانمود می کنند که گربه، سگ و یا شخصیت های کارتونی هستند؛ لازم است والدین، وانمود سازی کودک را به او منعکس کنند(انعکاس گری ؛ تو یه پیشی با مزه ای) تا او احساس کند دیگران وی را همانطور که وانمود می کند می بینند.

۴) قدرت و شایستگی (۴ تا ۶ سالگی) کودکان در این سن، وارد دنیای خارج از خانه می شوند. در این مرحله کودک به شدت نیاز دارد که در فضاهای اجتماعی باشند چرا که در حال پرورش احساس شایستگی خود هستند. در این مقطع حساس، مهم ترین وظایف والدین تحسین، تایید و آیینه سازی است.

۵)ارتباط (۶ تا ۹ سالگی) کودکان در این مرحله کاملا به محیط بیرون از خانه خو گرفته اند و بخشی از اوقات روز را با دوستان شان می گذرانند. نیازهای تحولی آن ها عبارتند از دوست یابی، یافتن دوست صمیمی و آموختن پیچیدگی ها و تجربه ی حسادت هایی که در روند داشتن و حفظ روابط دوستانه ایجاد می شود. وظیفه والدین، پرورش و ترغیب دوستیابی در کودکان و نیز الگو بودن در این زمینه برای آنان است.

پیش فرض این دیدگاه این است که مراحل رشد دوران کودکی به خصوص روابط اولیه فرد با والدین بر روابط زناشویی تاثیر دارد(هندریکس، ۱۹۹۳، لیپتروت، ۱۹۹۴ ؛ به نقل از اعتمادی و همکاران، ۱۳۸۵). حسینی (۱۳۹۰) شرح می دهد که الگوهای تحولی در درمان مبتنی بر تصورسازی ارتباطی یک فرایند ادواری و چرخه ای است که در دوره های بعد، مثلا نوجوانی هم تکرار می شود و در دوره بزرگسالی نیز خود را نمایان می سازد. زوج ها به یکدیگر دلبسته می شوند، شروع به کشف یکدیگر می کنند و اگر اوضاع خوب پیش برود، در کنار هم به تشکیل هویت زوجی می پردازند. در صورت موفقیت آمیز بودن هویت زوجی، همسران احساس قدرت و شایستگی را هم در زندگی شخصی و هم در زندگی حرفه ای پرورش خواهند داد.

در واقع حسینی(۱۳۹۰) معتقد است غالب افراد مراحل پنج گانه رشدی را با موفقت سپری نمی کنند و علت اینکه در نوجوانی یا اوایل بزرگسالی نمی توانیم سیکل را کامل کنیم، برآورده نشدن نیازهای تحولی مان در کودکی است. فلمک (۲۰۰۳) در این زمینه اشاره دارد به ترس های مربوط به دوران کودکی و این امر که رها کردن ترس ها ممکن است بعدا در یک ارتباط رمانتیک ابراز شود. این اغلب نتیجه ی محروم سازی[۹] و برآشفتگی است. در بطن این برآشفتگی، آسیبی[۱۰] عمیق نهفته است، که به مخفی ماندن جراحت دوران کودکی کمک می کند. بنابراین انتخاب همسر و روابط زناشویی تنها یک فرایند آگاهانه نیست، بلکه بخش مهمی از آن ناخودآگاه بوده و نتیجه نیاز به تکمیل مراحل ناتمام دوران کودکی و التیام زخم های عاطفی است(هندریکس، ۱۹۹۳؛ لیپتروت، ۱۹۹۴؛ به نقل از اعتمادی و همکاران، ۱۳۸۵). در حقیقت موضوعات ناتمام از مرحله دلبستگی، اکتشاف، هویت و شایستگی اغلب محل هایی اند برای اینکه زوج ها در بازنگری روابط شان دچار وقفه شوند(براینرد[۱۱] و لاکوئت، ۱۹۹۸؛ به نقل از فلمک، ۲۰۰۳). بیات(۱۳۸۶) پژوهشی با هدف بررسی اثر بخشی ایماگوتراپی بر نگرش عشقی دانشجویان دختر دانشگاه اصفهان انجام داد، نتایج تحقیق حاکی از آن بود که مداخله ایماگوتراپی بر نگرشهای عشقی دختران اثر معنی داری دارد.

اعتمادی (۱۳۸۴) پژوهشی با هدف بررسی تأثیر زوج درمانی به شیوۀ ایماگوتراپی بر افزایش صمیمیت زوجین انجام داد. نتایج تحقیق نشان داد که آموزش مبتنی بر نظریۀ ایماگوتراپی میزان صمیمیت زوجین را افزایش داده است. همچنین کاربرد تکنیک های ایماگوتراپی میزان صمیمیت عاطفی، عقلانی، جسمی و جنسی زوجین را افزایش داده است.

اویسی (۱۳۸۸) در تحقیق خود بدین نتیجه دست یافت که زوج درمانی به شیوۀ ایماگوتراپیبر افزایش رضایت زناشویی تاثیر گذار می باشد.

[۱] – Attachment

[۲] – Exploration

[۳] – Identify

[۴] – Power & Cometence

[۵] – Concern

[۶] – unreliable

[۷] – fear of abandonmen

[۸] – attachment

[۹] – frustration

[۱۰] – hurt

[۱۱] – Brainerd


مرداد ۲۶ ۱۳۹۷

نشانه های دیابت؛ ۵ نشانه‌ای که زنگ خطر را به صدا در می‌آورد

 علائم بیماری

شروع دیابت نوع ۱ بسیار ناگهانی و ناراحت کننده است، که می تواند علائم ذیل را به دنبال داشته باشد.

الف) تکرر ادرار

ب) تشنگی و خشکی دهان به طور غیرطبیعی

پ) خستگی مفرط یا کمبود انرژی

ت) گرسنگی مداوم

ث) کاهش ناگهانی وزن

ج) تاری دید

د) عفونت های مکرر

است بنابراین تشخیص بیماری کار بسیار دشواری است(قانعی،۱۳۹۲). به هر حال علائم دیابت نوع ۱ بصورت خفیف تر ممکن است در مبتلایان به دیابت نوع ۲ نیز وجود داشته باشد. در برخی افراد مبتلا به دیابت نوع ۲ هیچ گونه علائم زودرس بیماری دیده نمی شود و ممکن است سال ها پس از ابتلا، تشخیص داده نشود. نیمی از این افراد در زمان تشخیص دچار عوارض مختلف دیابت هستند (قانعی،۱۳۹۲).

با وجود اینکه تاکنون دیابت درمان قطعی نیافته ولی راه های مؤثری برای کنترل آن وجود آورد. به کمک درمان های مناسب دارویی و آموزش های صحیح در کنار داشتن شیوه صحیح زندگی، یک فرد دیابتی می تواند همانند سایر افراد جامعه به زندگی فعال خود ادامه و خطر ایجاد عوارض دیابت را کاهش دهد (رجبی، ۱۳۸۵).

 

نشانه های دیابت نوع ۲

نشانه های دیابت شامل احساس تشنگی شدید، تکرر ادرار، احساس خستگی یا گرسنگی شدید، کاهش وزن بدون علت، کاهش سرعت بهبود زخم های بدن، داشتن پوست خشک و خارش دار، از دست دادن حس پاها یا داشتن احساس سوزش و گز گز درپاهاو داشتن دید تار می باشد. ممکن است فرد یک یا چند تا از علائم فوق را قبل از اطلاع از ابتلابه دیابت داشته باشد یا اینکه اصلا هیچگونه علائمی نداشته باشد.به این جهت آزمایش خون به منظور ارزیابی سطح قند خون برای نشان دادن ابتلا به دیابت یا پیش دیابت نیاز می باشد. قند خون نسبتا بالا(۱۸۰-۲۰۰) نشانه ای در بیمارایجاد نکرده و قند خون ۲۰۰- ۲۲۰ نشانه های خفیفی در بیماران ایجاد می کند که شامل افزایش حجم ادرار و تشنگی غیر طبیعی می باشد، در حالی که می تواند برای سالها بدون علامت باشد (عبداللهی، حسین پور، رجب، رمضانی،۱۳۹۰). نشانه ها می تواند شامل خستگی یا تهوع، پر ادرار ی، تشنگی غیر طبیعی،کاهش وزن، تاری دید، عفونتهای مکرر و کاهش سرعت بهبودی زخمها می شود. بعضی افراد هیچ نشانه ای ندارند (اندرسون و همکاران، ۲۰۰۳).

 

عوارض زودرس دیابت

– کتواسیدوز یا کمی دیابتی: یک اختلال مربوط به سوخت و ساز است که در اثر افزایش میزان قند خون همراه با استون ایجاد می شود که سبب گیجی، سستی و بی حالی، احساس تشنگی شدید، خستگی و تنگی نفس شده و همچنین در بعضی موارد با اغماء همراه است که در صورت عدم درمان ممکن است منجر به مرگ فرد شود.

۲- عفونت دهی مکرر: هنگامی که قند خون بالا باشد بدن نمی تواند در مقابل عفونت از خود عکس العمل نشان دهد و دفاع کند.

۳- کاهش وزن: در این حالت بدن به جای مصرف گلوکز، از پروتئین ها و چربی ها استفاده کرده که این امر باعث کاهش وزن می شود.

 

عوارض دیررس دیابت

۱- عارضه چشمی: که ممکن است به نابینایی کامل ختم شود.

۲- نفروپاتی(بیماری کلیه): که ممکن است باعث از کارافتادگی کامل کلیه ها شود.

۳- نوروپاتی (آسیب دیدگی اعصاب): در صورت همراه شدن با مشکلات گردش خون ممکن است موجب ایجاد زخم در پاها و نیز قانقاریا شود که در نهایت به قطع عضو می انجامد.

۴- بیماری قلبی- عروقی: که بر روی قلب و رگهای خونی اثر می گذارد و یا ممکن است به سکته هی قلبی (منجر به حمله قلبی) سکته مغزی (یکی از علل اساسی ناتوانی و مرگ در افراد دیابتی) منجر شود.

 

تفاوت انواع­ دیابت

به طور کلی دیابت به چهار گروه دیابت نوع۱، دیابت نوع۲، دیابت حاملگی و دیابت به علل متفرقه تقسیم بندی می شود. دیابت نوع۱ و نوع۲ دو شکل اصلی این بیماری هستند و دیابت نوع ۲تقریبا ۸۵ تا۹۰درصد مبتلایان را تشکیل می دهد (انجمن دیابت آمریکا،۲۰۰۷).

در دیابت نوع۱ که % ۱۵- ۱۰ کل موارد دیابت را تشکیل می دهد تولید انسولین از پانکراس (لوزاالمعده) به علت از بین رفتن سلول های سازنده انسولین، متوقف می شود به همین خاطر افراد مبتلا به این نوع دیابت باید از بدو تشخیص، انسولین مورد نیاز بدن را به صورت تزریقات روزانه تأمین کنند. دیابت نوع۱ اغلب در سنین زیر ۳۰ سال به وجود میا ید. در دیابت نوع۲ که بیشتر در بالغین بالای ۳۰ سال و چاق دیده می شود و %۹۰- ۸۵ کل موارد دیابت را شامل می شود انسولین تولید شده از پانکراس به خوبی عمل نمی کند. در واقع یا پانکراس به اندازه کافی انسولین ترشح نمی کند و یا اینکه انسولین ترشح شده، به علت وجود مقاومت به انسولین مخصوصاً در افراد چاق، فاقد کارایی لازم است. دیابت حاملگی به دیابتی گفته می شود که برای اولین بار در طول حاملگی تشخیص داده شود. این نوع دیابت معمولاً گذرا است و بعد از اتمام حاملگی بهبود می یابد خانم های مبتلا به دیابت حاملگی بعداً در معرض خطر ابتلا به دیابت نوع۲ هستند. از علل متفرقه دیابت می توان به جراحی، داروها (مثل کورتیکواستروئیدها)، سوء تغذیه و عفونت اشاره کرد (فرسائی، ۱۳۸۸).

 

آزمایشات تشخیص دیابت نوع۲

گلوکز (قند) ناشتای سرم آزمایش ترجیحی برای تشخیص دیابت نوع۱ و ۲ است. زمانی که در صبح انجام شودقابل اعتماد تر است. به هر حال تشخیص دیابت می تواند بعد از نتایج مثبت در هر یک از سه آزمایش زیر بوده ولی می بایست حتماً توسط آزمایش دوم (جواب مثبت ) در یک روز دیگر تأیید شود.

۱ – گلوکز خون تصادفی (در هر زمانی از روز گرفته شده(بیش از ۲۰۰ میلی گرم در دسی لیتر، همراه با حضورعلائم دیابت.

۲ – میزان قند خون بیشتر از ۱۲۶ میلی گرم در دسی لیتر پس از ۱۸ ساعت ناشتا بودن.

۳ – یک آزمایش تحمل گلوکز ۲۰۰ میلی گرم در دسی لیتر یا بیشتر که نمونه خون ۲ ساعت پس از آنکه فردنوشیدنیی حاوی۷۵ گرم گلوکز حل شده در آب را مصرف نمود گرفته می شود. این آزمایش در آزمایشگاه انجام می شود و در یک دوره ۳ ساعته میزانهای قند خون اندازه گیری می شود.

دیابت حاملگی بر اساس اندازه های گلوکز پلاسما در طی انجام آزمایش تحمل خوراکی گلوکز ارزیابی می شود. سطوح قند خون به طور طبیعی در زمان حاملگی پایین تر است، بنابراین مقادیر آستانه برای تشخیص دیابت در حاملگی پایین تر است. اگر زنی دو مقدار گلوکز خون مساوی یا بیشتر از هر یک از ارقامی که ذکر می شود داشته باشد، مبتلا به دیابت حاملگی است. قند ناشتای خون۹۵ میلی گرم در دسی لیتر، قند یکساعت بعد ۱۸۰ میلی گرم در دسی لیتر، قند ۲ ساعت بعد ۱۵۵ میلی گرم در دسی لیتر، قند سه ساعت بعد ۱۴۰ میلی گرم در دسی لیتر (تیلور و همکاران، ۲۰۰۳).

 

 


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

رابطه گردشگری و اقتصاد

۵گردشگری در گیلان

استان گیلان با مساحت بالغ بر۱۴ هزار کیلومتر مربع و به سبب وضعیت خاص جغرافیایی و استقرار آن در حد فاصل دریا و دامنه شمالی البرز از موقعیتی منحصر به فرد در گستره فلات ایران برخوردار است . چشم اندازهای بدیع از طبیعت زیبای آن در همین مساحت کوچک از تنوع و منابع سرشار فرهنگی و اکوتوریستی سود می برد . از طرفی ساحل دریا ، جلگه های سرسبز ، کشتزارهای یکدست و کرت بندی شده برنج ، باغات چای و مرکبات و تلفیق آن با جنگل های دامنه ای وکوهستانی ، مراتع ییلاقی ، رودها ، تالاب ها و از سوی دیگر تاریخ چند هزار ساله مردم این سرزمین با آیین و سنت های خاص زندگی تالشی ، گیلکی وگالشی و همچنین زبان ، پوشاک ، صنایع دستی ، بازارهای محلی و غیره نمونه های ارزشمندی از توان گردشگری و جهانگردی است که به این خطه معنای بدیعی بخشیده و آن را مساعد برای گردشگری نموده است .(معصومی راد ، ۱۳۸۶، ص۵۹)

 

۲ ۶رابطه گردشگری و اقتصاد

رایج ترین نگاه به جهانگردی در جهان معاصر رویکرد اقتصاد محور است .گردشگری یکی از منابع عمده درآمد زایی و ایجاد اشتغال در جهان به شمار می آید . جان مینارد کینز ، اقتصاد دان مشهور انگلیسی معتقد بود رشد اقتصادی که خود ناشی از سرمایه گذاری است در آینده می تواند ایجاد اشتغال و درآمد نماید .

جدول ۲-۲ پیش بینی رشد گردشگری تا سال ۲۰۲۰ سازمان جهانی گردشگری

Tourist Arrivals cmln Region
۲۰۲۰ ۲۰۱۰
۷۱۷ ۵۲۷ اروپا
۴۳۸ ۲۳ شرق آسیا اقیانوس آرام
۲۸۴ ۱۹۵ آمریکا (شمالی، مرکزی، جنوبی)
۷۵ ۴۶ آفریقا
۶۹ ۳۷ خاورمیانه
۱۹ ۱۱ آسیای شرقی
۶۰۲/۱ ۰۴۷/۱ جمع

لزوماً نباید درآمدهای حاصله از گردشگری را به خود این صنعت یا خدمات اختصاص داد بلکه بهتر آن است این درآمدها را صرف امور زیربنایی و بنیادی جامعه نمود که در دراز مدت اثرات مثبت خود را بر گردشگری

 

 

نیز خواهد گذاشت مثل احداث بزرگراه ها، ریل های استاندارد، توسعه ناوگان هوایی، خطوط کشتیرانی، کاهش آلودگی محیط زیست. (طیبی,۱۳۸۶,ص۸۷)


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

دیدگاه مقام معظم رهبری به نفس علم

دیدگاه مقام معظم رهبری

نگاه  ایشان به نفس علم

نگاه رهبری به نفس علم را می توان نگاهی دینی اسلامی به علوم تلقی کرد که مورد تأکید و سفارش بزرگان دین ما نیز بوده است. ایشان در رابطه با علم می فرمایند: ما در برابر علم تواضع می کنیم؛ دارنده‏ علم هم که این گوهر را با خود دارد، طبعاً باید مورد احترام قرار بگیرد و در برابر او تواضع بشود. رهبری ضمن تأکید ویژه و خاص بر روی علم اندوزی و تقویت بنیه های علمی، یکی از پایه های اصلی تحقق پیشرفت و عدالت در دهه آینده را گسترش علم و تعمیق آن در کشور می داند؛ بدین معنا که زمانی در کشور، پیشرفت و عدالت حاصل می شود که علم، اولاً گسترش کمّی و کیفی پیدا کند و ثانیاً علمی باشد که عمیق باشد و به صورت عمیق در رگ های مراکز علمی و علم اندوزان کشور جریان یابد. و نه علوم سطحی که در حد ترجمه بدون نقد و نظر بومی است و یا صرفاً کپی برداری از افکار و اندیشه های غربیان هست.ایشان در جای دیگری و در دیدار با بخشی از دانشجویان کشور، تأکید بیش از حد خود را بر روی مسئله علم و پژوهش، این مسئله دانستند که علم، رکن امنیت بلند مدت کشور و مردم است و با گسترش علم در تمامی بخش های کشور، توطئه های دشمنان نیز نقش بر آب می شود. توصیه ایشان به جوانان این است که: شما جوان ها، کشور را از لحاظ علمى، از لحاظ اقتصادى، از لحاظ امنیتى به نقطه‏اى برسانید که امکان آسیب پذیرى‏اش نزدیک به صفر باشد؛ آن وقت، {دشمنان} کنار می کشند و توطئه‏ها تمام خواهد شد(مقام معظم رهبری، به نقل از میر خلیلی،۱۳۸۹).

سپس در ادامه بیاناتشان در بیان تأکید مکررشان بر مسئله علم و تحقیق می فرمایند: اینى که من توى این چند سال به دانشگاه‏ها مرتب راجع به مسائل علم و تحقیق و پژوهش و نوآورى و جنبش نرم‏افزارى و ارتباط صنعت و دانشگاه و اینها، این همه تأکید کردم، براى خاطر این است که یک رکن امنیت بلندمدت کشور و ملتتان علم است. بعد از توجه به مسئله علم، موضوع مهم دیگری که مورد تأکید رهبری می باشد، این است که مراکز علمی و دانشگاهی کشور نباید تحت تأثیر جریانات و قضایای سیاسی قرار گیرد که این مسئله، موجب تزلزل در روند علمی و دانشگاهی کشور شده و دشمن شادکن می شود. به گفته ایشان: مواظب باشید توى این قضایاى سیاسى کوچک و حقیر نبادا دانشگاه تحت تأثیر قرار بگیرد؛ نبادا کار علمى دانشگاه متزلزل شود؛ نبادا آزمایشگاه‏هاى ما، کلاس هاى ما، مراکز تحقیقاتى ما دچار آسیب بشوند؛ حواستان باشد. یعنى یکى از مسائل مهم در پیش روى شما، حفظ حرکت علمى در دانشگاه‏هاست. دشمن ها خیلى دوست می دارند که دانشگاه ما یک مدتى لااقل دچار تعطیلى و تشنج و اختلال هاى گوناگونى باشد؛ این برایشان یک نقطه‏ مطلوب است؛ هم از لحاظ سیاسى برایشان مطلوب است، هم از لحاظ بلندمدت؛ چون علم شما از لحاظ بلندمدت به ضرر آنهاست؛ لذا مطلوب این است که دنبال علم نباشید. رهبر معظم انقلاب، جوانان و دانشجویان علم اندوز را افسران جوان مقابله با تحریکات دشمنان قلمداد کرده و شرط اصلی فعالیت درست دانشجویان را در این عرصه، نگاه خوشبینانه و امیدوارانه به آینده دانسته و خطابشان به علم اندوزان این است که: مواظب باشید نگاهتان به آینده، نگاه بدبینانه نباشد؛ نگاه امیدوارانه باشد، نه نگاه نومیدانه. اگر نگاه نومیدانه شد، نگاه بدبینانه شد، نگاه «چه فایده‏اى دارد» شد، به دنبالش بى‏عملى، به دنبالش بى‏تحرکى، به دنبالش انزواء است؛ مطلقاً دیگر حرکتى وجود نخواهد داشت؛ همانى است که دشمن می خواهد. البته ایشان در این جا، فرماندهان این عرصه را اساتید دانشجویان دانسته که می بایست به جای تعیین مصداق خوب و بد افراد، به آنها قدرت تحلیل و بصیرت عطا کنند(مقام معظم رهبری، به نقل از میر خلیلی،۱۳۸۹).


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

روند تاریخی دانشگاه اسلامی- ایرانی

روند تاریخی دانشگاه اسلامی- ایرانی

شادی بتوان مکاتبات گالیله و کپرنیک با کشیشان و اسقف های مسیحی را از حلقه های قوی تاریخی مباحثات دامنه دار مربوط به رابطه علم و دین دانست. این مباحثات به نتیجه مطلوب کلیسا نرسید و به تدریج مدارس دینی مسیحی روند عرفی شدن را طی نموده به دانشگاه های جدید تبدیل شدند. خود این روند نیز به تشدید سکولاریسم منتهی شد.

نوع دیگر این تلاش ها در قلمرو بومی سازی علوم (بومی سازی از بالا) صورت پذیرفت. جنبش ملی کردن علوم در کشورهای آسیایی پس از خروج استعمار اوج گرفت. ایده اصلی این بود که نظام آموزش موجود استعماری است و با خروج استعمار باید علوم ملی تأسیس شوند. جنبش بازنویسی تاریخ هند و جنبش ملی کردن علوم اجتماعی در چین (چینی کردن علوم) در هفتاد سال گذشته نمونه ای از این تلاش ها و پروژه هاست که البته نتایج موفق و چشمگیری نداشت.

در اوایل دهه هفتاد میلادی، در پاکستان و مالزی، نخبگان و مؤسسات مختلف علمی و فرهنگی به اسلامی سازی علوم همت گماشتند. مؤسسه اسلامی کردن علوم در پاکستان که با حمایت مالی عربستان سعودی فعالیت می کند تلاش دارد دستاوردهای جدید علوم تجربی را با آموزش های دین اسلام سازگار کند. دکتر عبدالکریم سروش که از این مژسسه بازدید نموده است به دو پروژه پژوهشی این مژسسه اشاره کرده است: یک پروژه مربوط به اندازه گیری درجه حرارت جهنم به روش علمی و دیگری تعیین اینکه جن که در قرآن کریم از آن یاد شده است چه نوع انرژی است؟! (ذاکر صالحی،۱۳۸۹،ص۲۶۴)

در همین کشور دانشمند مسلمان، ابوالاعلاء مودودی در دهه های گذشته از بی تفاوتی دانشگاه ها نسبت به دین انتقاد نموده  است. در مالزی، پروفسور نقیب العطاس کتاب آموزش اسلامی را نوشت و ایده اسلامی مراکز آموزشی را ارائه داد. همچنین مصر در شمال آفریقا صحنه دیکری از مبارزات مسلمانان برای این هدف را شکل می داد. مبارزه دانشگاه الازهرا با سکولاریسم، قوی ترین جبهه برخورد مسلمانان با لائیک شدن و سکولار شدن دانشگاه ها بود.

از سوی دیگر بیان اسلامی سازی معرفت، اولین بار در کنفرانسی که در سال ۱۹۷۷ در مکه برپا شده بود، مطرح شد. در آن کنفرانس، سید محمد نقیب العطاس از مفهوم تعلیم و تربیت در اسلام بحث کرد و اسماعیل فاروقی مقاله ای درباره اسلامی سازی علوم اجتماعی ارایه داد. با این حال، اندیشه علم اسلامی، به ویژه روش شناسی اسلامی پیش از آن در اواخر دهه ۱۹۵۰ در آثار سید حسین نصر پدیدار شده بود. او در این آثار از این نیاز سخن گفت که هر معرفتی که منشاء آن خارج از جهان اسلام است، در جهان بینی اسلامی ادغام و «اسلامی شود». این تصور که به صورت اصطلاح نوین «اسلامی سازی معرفت» تدوین شد، سرانجام توسط اسماعیل الفاروقی و مؤسسه ای که تأسیس کرد تبلیغ شد. در ادامه این تلاش هم اکنون در ایالات متحده آمریکا مؤسسه بین المللی تفکر اسلامی[۱] به مدیریت دکتر طاها العلوانی عضو آکادمی فقه سازمان کنفرانس اسلامی پروژه «اسلامی سازی معرفت» را تدوین و ارائه نموده است. هدف این طرح، بازیابی روش شناسانه و شناخت شناسانه علوم و رشته های مربوط به آن است. (همان، ص۲۶۵)

اسلامی سازی معرفت از نظر این مؤسسه به معنای تدوین  یک سری اصول روش شناختی برای معرفت و درگیر شدن در فرآیندی فکری است از طریق بررسی، تلخیص، ارتباط و انتشارات از منظری که اسلام به زندگی، انسان و جهان می نگرد. علوم تجربی می تواند برحسب نظام روش شناسانه ای به کار گرفته شود که بیش از آنکه در ماهیت خود مبتنی بر گمان باشد، مذهبی است. از نظر این مؤسسه عناصر روش شناختی الهیات و مفهوم اجزاء ایمان باید به یک نیروی فکری خلاق و پویا تبدیل شود. زیرا عناصر ایمان نمایانگر مبانی پارادایم اجتماعی و روش شناسانه ای است که اسلام به دنبال آن است. این مؤسسه منابع معرفت را وحی و طبیعت می داند و به صورت همزمان برسی مجدد میراث فکری اسلام و میراث فکری غرب را در دستور کار خود قرار داده است (پدرام، ۱۳۷۶: ۱۳).

در ایران نیز از دهه ۱۳۴۰ محافل مذهبی، روحانیت و روشنفکران دینی چون جلال آل احمد انتقاداتی را متوجه برنامه های فرهنگی و آموزشی رژیم گذشته و رواج غرب زدگی داشتند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در سال ۱۳۸۵ دو سمینار در شیراز پیرامون تعلیم و تربیت اسلامی برگزار شد.

در شهریور ۱۳۵۹ سمینار «انتقال به تعلیم و تربیت اسلامی» در تالار وحدت تهران برگزار گردید. در این سمینار سه کمیته تخصصی تحت عنوان: هدف ها و جهت ها، بررسی وضع موجود، تعیین وضع مطلوب، مقوله اسلامی سازی نظام تعلیم و تربیت را مورد بررسی قرار دادند و در همین سال با وقوع انقلاب فرهنگی، دانشگاه های کشور به مدت سه سال تعطیل و امام خمینی (ره) به منظور ساماندهی تحول در مبانی آموزشی و فرهنگی دانشگاه ها فرمان تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی را صادر نمودند.

در جریان انقلاب فرهنگی بازنگری های متعددی پیرامون نحوه گزینش استادان و مدیران دانشگاهی، تنقیح متون درسی، تدوین متون درسی پیرامون معارف اسلامی و اخراج افراد وابسته به گروه های سیاسی از فضای دانشگاه به عمل آمد. اوج گیری جنگ تحمیلی عراق علیه ایران فضای فرهنگی را تحت الشعاع خود قرار داد و از حجم سمینارها و تألیف کتب و مقالات و سایر اقدامات کاست.

تا اینکه در تابستان ۱۳۷۴ رهبر انقلاب طی ملاقات رؤسای دانشگاه های کشور بر ایجاد تحرک جدی در روند اسلامی شدن دانشگاه ها تأکید کردند. در ملاقات بعدی که در تاریخ ۲۹ اردیبهشت سال ۷۵ صورت گرفت ایشان هشدار دادند که مقوله اسلامی شدن دانشگاه ها کاری است کارستان. سپس از وزیر فرهنگ و آموزش عالی خواستند تا افکار عمومی نیز در جریان این کار قرار گیرند. در شهریور همان سال ستاد اسلامی کردن دانشگاه ها به ریاست وزیر فرهنگ و آموزش عالی و عضویت سه تن از معاونین ایشان و دو سه نفر از استادان به عنوان عضو حقیقی و نماینده حوزه علمیه قم تأسیس و شروع به کار نمود.

در ملاقات ۱۶ آذر سال ۷۵ مسؤولین نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه ها با رهبر انقلاب، سیر رهنمودهای ایشان، حالت گلایه آمیز به خود می گیرد و به وجود افراط و تفریط و سطحی نگری در این حرکت اشاره می کنند و هشدار می دهند که حیثیت علمی دانشگاه ها نباید لطمه بخورد. همچنین اشاره می کنند که کار علمی ضعیف، اسلامی نیست.

در همان سال شورای هماهنگی اسلامی کردن دانشگاه ها که مصوبات آن در حکم مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی است با عضویت نهاد نمایندگی رهبری، کمیسیون مشورتی شورای عالی انقلاب فرهنگی، وزارت فرهنگ و آوزش عالی، وزارت بهداشت و دانشگاه آزاد اسلامی و چند نفر عضو حقیقی تأسیس می شود. این شورا در سال ۱۳۷۵ ضمن تشکیل ۱۵ جلسه، نسبت به شکل دهی ده کمیته تخصصی اقدام می نمایند. در سال ۱۳۷۶ این ستاد به «ستاد اسلامی شدن مراکز آموزشی» تغییر نام می دهد و به نقد عملکرد ستاد اسلامی کردن دانشگاه ها می پردازد. در برخی احکام صادره کمیته انضباطی اعضای هیأت علمی تجدید نظر می کند و منشور اسلامی شدن دانشگاه ها را تدوین و جهت اجرا به دانشگاه ها ابلاغ می کند. (ذاکر صالحی،۱۳۸۹،ص۲۶۷)

به طور کلی ۴ دوره را در خصوص طرح این موضوع در ایران در طول ۱۰۰ سال اخیر می توانیم نام ببریم.
موج اول

رویکرد اصلی دانشگاهها در دوره پهلوی جدایی کامل بین علم و دین و سیاست و دین بود. در حالی که بسیاری از مردم ایران در آن زمان کاملا دین مدار و دین خواه بودند و این نوع اقدامات را هرگز نمی خواستند. مخالفتهای مردم و علمای مسلمان به طرق مختلف انجام می شد، تا اینکه هیئت حاکمه برای اداره اوضاع حکومت خود به تاسیس دانشگاهی به نام “دانشگاه اسلامی” در سال ۱۳۴۳ رو آورد، با توجه به رویکرد ضد دینی نظام شاهنشاهی و اشاعه اسلام آمریکایی یعنی اسلامی که برگرفته از تعلیمات ناب محمدی نبود بلکه التقاطی از فرهنگهای ملحدانه و برخی تعلیمات اسلامی بود از سوی نظام حاکم، بسیاری از علمای اسلام شناس و به خصوص بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران به شدت با تاسیس چنین دانشگاهی مخالفت کردند. ایشان راجع به تأسیس “دانشگاه اسلامی” چنین فرمودند: “می خواهند آقایان (خنده دارد واقعا) دانشگاه اسلامی تأسیس کنند. شنیده ام چندین میلیون هم بودجه برایش درست کرده اند. شما اگر برای اسلام دلسوز هستید خوب این دانشگاه ما مدرسه فیضیه ی قم آنجاست، چرا خرابش می کنید؟ اگر شما واقعا متوجه بودید که اسلام لازم است بودنش، احکام اسلام باید باقی باشد. علمای اسلام باید باقی باشند، ما به خیر شما هیچ امیدی نداریم، بابا شر نرسانید”.

در واقع “دانشگاه اسلامی” در زمان طاغوت پهلوی هم مطرح شد که به نوعی ترویج اسلام التقاطی و آمریکایی و جایگزین کردن آن به جای اسلام ناب محمدی بود، که علمای اسلام شناس به شدت با آن مخالف بودند.)مشرق ۱۳۹۱)

موج دوم

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و سقوط نظام طاغوتی شاهنشاهی تغییر و تحول بسیاری از مراکز  حکومتی و غیرحکومتی متناسب با قانون اساسی و خواسته های مردم اسلام خواه ایران امری اجتناب ناپذیر بود.

یکی از مراکزی که کانون توجه قرار داشت دانشگاه و سیستم حاکم بر آن بود. زیرا تمام متون دانشگاهی، نظام ارزشیابی، و جهت گیری استفاده از علوم گوناگون در کشور همه در خدمت نظام استبدادی شاه و امپریالیستی آمریکا بود. لذا با توجه به نظرات بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی (ره) از بدو پیروزی انقلاب اسلامی تغییر در تمام ارکان نظام آموزش عالی در ایران در دستور کار قرار گرفت. ایشان فرمودند: “معنی اسلامی شدن دانشگاه این است که استقلال پیدا کند و خودش را از غرب جدا کند و خودش را از وابستگی به شرق جدا کند و یک مملکت مستقل، یک دانشگاه مستقل، یک فرهنگ مستقل داشته باشیم. عزیزان من! ما از حصر اقتصادی نمی ترسیم، ما از دخالت نظامی نمی ترسیم، آن چیزی که ما را می ترساند وابستگی فرهنگی است، ما از دانشگاه استعماری می ترسیم، ما از دانشگاهی می ترسیم که جوانهای ما را آن طور تربیت کنند که خدمت غرب بکنند.”(صحیفه نور جلد۷ صفحه۱۸۷)

با توجه به رهنمود ایشان ستادی با عنوان “شورای انقلاب فرهنگی” در سال ۱۳۵۸ شکل گرفت، که مسئول مستقیم ایجاد تحولات اساسی در سیستم دانشگاهی کشور شد.

دو ایده ئولوژی رایج بر فضای فکری دانشگاههای کشور در آن زمان عبارت بودند از: کمونیسم و لیبرالیسم که با ایده ئولوژی اسلام تضادهای بسیار زیادی داشتند. تمام کتب درسی دانشگاهی مخصوصا علوم انسانی برگرفته از آن دو ایده ئولوژی بودند. علاوه بر آن دانشگاهها در اوایل انقلاب اسلامی محل تجمع بسیاری از گروههای معارض با شکل گیری یک نظام اسلامی بود و تقریبا روزانه درگیری های مختلفی بین طرفداران تفکرات گوناگون در دانشگاهها شکل می گرفت و هر گروهی به دنبال جذب افراد بیشتری برای تحمیل خواسته های خود به نظام تازه شکل یافته آن روز بود، در نهایت “شورای انقلاب فرهنگی” برای ایجاد نظم و آرامش و تغییرات فرهنگی مناسب با نظام اسلامی تازه شکل یافته، به مدت دو سال(۱۳۶۱- ۱۳۵۹) دستور تعطیلی دانشگاهها را صادر کرد

در این مدت شورای مذکور با همکاری جمعی از اندیشمندان و صاحب نظران به بررسی کتب درسی، صلاحیت اخلاقی، سیاسی، علمی، دانشجویان و اساتید آن زمان پرداخت و فعالیت هر نوع حزب و گروهی در دانشگاهها را که قصد معارضه با نظام جمهوری اسلامی ایران را داشتند ممنوع اعلام کرد.
نتیجه عملکرد این شورا به شرح ذیل بود:

تغییر محتوای برخی کتب درسی به خصوص رشته های علوم انسانی، اخراج اساتید و دانشجویان سلطنت طلب شاهنشاهی، تعیین اساسنامه ای متناسب با قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران برای ثبت نام دانشجویان، اساتید، کارمندان جدید، حذف مطالب درسی کمونیستی و لیبرالیستی که تضاد آشکاری با آموزه های اسلامی داشتند، ممنوعیت فعالیت تمام گروههای سیاسی معارض نظام اسلامی از دانشگاهها، و غیره.
بعد از دو سال تعطیلی (۱۳۶۲-۱۳۵۸) مجددا دانشگاهها باز شد و تربیت نیروی انسانی عالم و معتقد به نظام اسلامی و کوشا برای ساخت جامعه اسلامی در دستور کار دانشگاهیان قرار گرفت.

اگر چه این دستاوردها در آن زمان با توجه به نوپا بودن نظام اسلامی مفید بود اما باز هم خالی از اشکالات و کمبودهایی نبود که در آینده بیشتر خود را نشان داد.(همان)

موج سوم

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و روی کار آمدن دولتهای مختلف تقریبا اسلامی سازی دانشگاهها از اولویت علمی برخوردار بود.

در این خصوص سخنان مقام معظم رهبری اهمیت موضوع را بیشتر روشن می کند، ایشان می فرمایند: “البته نکته‏ى مهم در دانشگاهها، روش حاکم بر دانشگاه است. در دانشگاهها، روشها و روابط، باید صددرصد اسلامى بشود – که البته تا حدود زیادى شده است – و مدیریتها باید براى اسلام در دانشگاهها، اصالت قایل بشوند. مادامى که دانشگاه، پرورشگاه متخصصان مسلمان و متعهد نباشد، دانشگاهِ مطلوب انقلاب نخواهد بود. و این نمى‏شود، مگر این‏که اساس و روش و سیستم در دانشگاهها اسلامى باشد. درسها، هرچه که مى‏خواهد باشد؛ استاد، هر کس که مى‏خواهد باشد؛ اما روابط، باید روابط اسلامى باشد؛ یعنى مدیر و دانشجویان و استادان، اصالت را به اسلام بدهند و رعایت احکام اسلام را بکنند. علم و دانش هم اسلامى و از اسلام است؛ والّا به دانشگاه رفتن و مقدارى از بیت‏المال و امکانات مردم را مصرف کردن، و بدون این‏که یک نفر به علم دل بدهد و به فراگیرى اهمیتى بدهد، فقط براى این‏که بتواند سرهم‏بندى، تکه کاغذى به دست بیاورد و در سایه‏ى آن شغلى بگیرد، تا پولى گیربیاورد – نه این‏که شغلى بگیرد، تا کارى بکند – این‏که اسلامى نیست. دانشجو هم اگر این‏طور درس بخواند، اسلامى نیست. استاد هم اگر این‏طور درس بدهد، اسلامى نیست. روابط اسلامى در دانشگاه این است؛ والّا جوانان و دختران و پسران ما بحمداللَّه مسلمانند.”

این موضوع نشان می دهد تمام خواسته های نظام اسلامی از دانشگاه و دانشگاهیان در زمان “انقلاب فرهنگی” محقق نشده بود و لذا بازنگری های جدیدی ضرورت داشت.

در جای دیگری مقام معظم رهبری می فرمایند: ” آنچه که براى یک محیط علمى و دانشگاهى وظیفه آرمانى محسوب مى‏شود، این است که در زمینه مسائل علمى، نواندیش باشد. معناى واقعى تولید علم این است. تولید علم، فقط انتقال علم نیست؛ نوآورى علمى در درجه اوّلِ اهمیت است. این را من از این جهت مى‏گویم که باید یک فرهنگ بشود. این نواندیشى، فقط مخصوص اساتید نیست؛ مخاطب آن، دانشجویان و کلّ محیط علمى هم است. البته برای نوآوری علمی – که در فرهنگ معارف اسلامی از آن به اجتهاد تعبیر میشود – دو چیز لازم است: یکی قدرت علمی و دیگری جرأت علمی. البته قدرت علمی چیز مهمی است. هوش وافر، ذخیره علمی لازم و مجاهدت فراوان برای فراگیری، از عواملی است که برای به دست آمدن قدرت علمی، لازم است؛ اما این کافی نیست. ای بسا کسانی که از قدرت علمی هم برخوردارند، اما ذخیره انباشته علمی آنها هیچ جا کاربُرد ندارد؛ کاروان علم را جلو نمیبرد و یک ملت را از لحاظ علمی به اعتلاء نمیرساند. بنابراین جرأت علمی لازم است… اگر بخواهید از لحاظ علمی پیش بروید، باید جرأت نوآوری داشته باشید. استاد و دانشجو باید از قید و زنجیره جزمیگری تعریف های علمی القاء شده و دائمی دانستن آنها خلاص شوند”

در این مقطع تاریخی یعنی (۱۳۸۰-۱۳۶۰) بیشتر توجه مسئولین دانشگاهی، معطوف به استفاده از دروس و علوم برخواسته از تولیدات اندیشمندان اروپایی و آمریکایی بود و در رشته های علوم انسانی نیز نظرات اندیشمندان غربی و شرقی تا آنجایی که تضاد آشکاری با معارف اسلامی نداشت تدریس می شد.
سال ۱۳۷۶ شورای اسلامی شدن دانشگاهها از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی مسئول شد، تا در جهت تهیه برنامه های مدون برای پیشبرد هر چه بهتر اسلامی سازی دانشگاهها تلاش کند.

در دانشگاهها گروههای معارف اسلامی شکل گرفت و به عنوان دروس عمومی در کنار دروس رشته های تخصصی تدریس می شد.

اما این رویکرد هم بسیاری از مشکلات حکومت اسلامی و جامعه اسلامی ایران را رفع نمی کرد. به عنوان مثال: فلسفه اسلامی بسیاری از علوم اصلا شناخته نشده بود، لذا جهت گیری و کاربرد علوم تامین کننده نیازهای یک جامعه اسلامی نبود.

اما تا این مقطع زمانی هیچ نوع الگو و تحقیقات جامعی تهیه نشد و همچنان برخی نیازهای روزانه دانشگاهیان به تغییرات جزئی در متون درسی به خصوص در سطح کتب دروس عمومی معارف اسلامی مورد توجه بود.

موج چهارم

در سال ۱۳۸۲ بعد از سخنان مقام معظم رهبری و مطالبه نهضت جنبش نرم افزاری از دانشگاهیان بار دیگر توجه همگان را به خود جلب کرد. این بار تولید محتوای علوم دینی مناسب با مقتضای زمان ضرورت بیشتری از خود نشان می داد.

در حال حاضر که دوباره موضوع اسلامی شدن دانشگاهها از سوی مسئولین وزارت علوم و تحقیقات در کشور مطرح شده است، طرح جامع و کاربردی جهت ایجاد تحولی اساسی در دانشگاهها تهیه نشده است.
آقای شاطری دبیر شورای اسلامی شدن دانشگاهها و مراکز آموزشی در تاریخ ۱/۱۲/۱۳۸۹ در این خصوص می گوید: “تا الان هم، هنوز چیزی به اسم نقشه ی اسلامی شدن دانشگاه ها و مراکز آموزشی وجود ندارد. طبیعتا رفتن از وضع موجود دانشگاه به سمت وضع مطلوب که دانشگاهی با ویژگی ها و مختصات یک دانشگاه اسلامی است احتیاج به یک نقشه ی راه دارد، نقشه ای که تمام مبانی، مقاصد، اهداف، اصول و موازین حاکم بر این حرکت را مشخص کند. همچنین سهم، نقش و جایگاه دستگاه های مرتبط با این فرایند تحولی و تکاملی را مشخص کند. ما متاسفانه یک چنین نقشه ای را تا الان نداشته ایم. در دو سال گذشته تلاش ما بر این بود که مطالعات مقدماتی را در رسیدن به این نقشه انجام دهیم و کارهای اولیه هم تقریباً انجام گرفته است. امید ما این است که تا یکی دو سال آینده از یک نقشه مناسب برخوردار باشیم و آن را مبنای سیاست گذاری فرایند اسلامی سازی در دانشگاهها، در دو مورداسلامی شدن علم که همان تولید علم دینی است و توسعه و ترویج دین در حوزه فرهنگ یعنی نزدیک کردن آیین رفتاری، بینشی و منشی دانشگاهها، به الگوی فرهنگ اسلامی قرار دهیم.”

به نظر می آید “موضوع اسلامی شدن دانشگاهها” با توجه به مراحل گذشته هنوز تا رسیدن به سر منزل مقصود نهایی راهی بس طولانی باید طی کند.(همان)

اکنون پس از ذکر این روند تاریخی مختصر، وارد مسایل اساسی تر می شویم.

[۱]. Intemational institute of Islamic thought (lllt)


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

حسابرسی به عنوان یک رشته علمی

حسابرسی به عنوان یک رشته علمی :

دکتر حساس یگانه (۱۳۹۰) رابطه حسابداری با حسابرسی رابطه نزدیکی است اما ماهیت بسیار متفاوت است. آن ها همکاران علمی و شغلی اند نه پدر و فرزند. حسابداری شامل شناسایی، تجزیه و تحلیل، اندازه گیری وگزارش داده های مالی است. کار حسابداری کاهش انبوه اطلاعات به اطلاعاتی قابل کنترل وقابل درک است .

حسابرسی هیچ یک از این کارها را شامل نمی شود. در حسابرسی نیز رویداد های مالی و شرایط تجاری در نظر گرفته می شود. حوزه حسابرسی بررسی فرایند شناسایی و پردازش وگزارش اطلاعات مالی وارائه نظر حرفه ای می باشد. بدین ترتیب حسابرسی ریشه ای عمیق در منطقی دارد که ایده ها وروش هایش بر پایه آن استوار است نه در حسابداری که موضوع مورد بررسی آن است. در مورد حسابرسی و حسابداری می توان اظهار داشت که هر دو مکمل یکدیگر هستند، اگر چه ابزار وروش متفاوتی دارند. بنابراین نباید انتظار داست که مبانی، تئوری وفلسفه حسابرسی را با بررسی تئوری و عملکرد حسابداری بیابیم. باید دقیق تر از این بود و باید ماهیت عملکرد حسابرسی را مورد بررسی قرار دهیم. بعد از تعمق جدی وبسیار به این نتیجه می رسیم که حسابرسی یک زمینه  علمی تخصصی است و توسعه یک فلسفه صحیح ومناسب در مورد حسابرسی تلاشی شایسته به نظر می رسد. فلسفه حسابرسی به عقاید انتزاعی می پردازد وساختاری منطقی از فرضیات بدیهی، مفاهیم، روش ها ورویه ها دارد بدین ترتیب بیان تئوری حسابرسی از منظر فلسفی نوعی بررسی عقلی دقیق است. بنابراین حسابرسی ارزش این را دارد که رشته علمی نامیده شود بدین ترتیب حسابرسی برای تلاش عقلی فرصت ایجاد می کند ونیاز به تلاش عقلی زیادی دارد.( خاکی ، ۱۳۸۸)

۲-۳-مختصری از فرایند حسابرسی در ایران :

حسابرسی به مفهوم نظارت و بازرسی درایران و اسلام به زمانی باز می گردد که منبعی اعم از مالی یا غیر مالی در جایی وجود داشته است. هرگاه انتقال ثروت مطرح شده، نوعی نظارت وبازرسی نیز با خود به همراه داشته باشد. خصوصاً نظارت حکومت بر اعضاء و کارکنان خود و نقش اعمال و رفتار والیان و مامورین دولتی از دیرباز وجود داشته و شاید بتوان گفت سابقه آن نزدیک وهمراه تشکیل جوامع اولیه وحکومت ها است.با پیروزی انقلاب مشروطه و تصویب قانون اساسی درآن زمان فضا جدیدی در پیشینه حسابداری وحسابرسی درایران آغاز شد. پیدایش مفاهیم اولیه دفتر داری، حسابداری و حسابرسی درایران مولود این دوران بود.هرچند که به موجب قانون تشکیل سازمان حسابرسی ،  عملاً در نظر بود که سازمان مذکور به عنوان تشکیلات اصلی و حرفه ای ومتوالی حرفه حسابداری وحسابرسی درایران باشد. لیکن به دلیل مشکلات موجود در حرفه ونیاز فراوان جامعه به خدمات حرفه ای حسابداری وحسابرسی لایحه استفاده از خدمات تخصصی وحرفه ای حسابداران ذی صلاح به عنوان حسابدار رسمی درسال ۱۳۷۲ در مجلس شورای اسلامی تصویب شد و آیین نامه مربوط به تعیین صلاحیت حسابداران مذکور در ۲۳ مهر ماه ۱۳۷۴ در هیات دولت تصویب گردید در پی اقدامات مذکور در اواخر سال ۱۳۷۵ پیش نویس اساسنامه جامعه حسابداران رسمی توسط وزارت امور اقتصادی ودارایی تنظیم وجهت تصویب به هیات دولت ارسال شد.اساسنامه یک بار در هیات دولت (دولت آقای رفسنجانی )مطرح شد وبه دلیل وجود مواردی در آن که به طور ضمنی جامعه را زیر مجموعه ای از وزرات امور اقتصادی و دارایی می نمود به تصویب نرسید، برای چک واصلاح به کمیته ای دردولت ارسال شد. کمیته مذکور جلسات خود را پس از تشکیل دولت جدید ادامه داد و مواردی از پیش نویس اساسنامه را اصلاح نمود. تصویب و ثبت اساسنامه به سرنوشت اساسنامه کانون حسابداران رسمی قبلی دچار نشد وکمتر از ۹ سال پس از تصویب قانون این کار انجام شد. واز مرداد ماه سال ۱۳۸۰ جامعه حسابدارن رسمی شکل گرفت وفعالیت خود را آغاز کرد. در خاتمه یادآور می شود پیشینه  حسابداری و حسابرسی به مفهوم فعلی آن در ایران ارتباط مستقیم با پیشینه تدریس وتعلیم دارد.( اسماعیل عرفانی، ۱۳۴۹)


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

آثار و پیامد های رعایت عدالت در سازمان

آثار و پیامد های رعایت عدالت در سازمان:

بیش از سی سال تحقیق بر روی مبحث عدالت سازمانی نشان می دهد که افراد به شدت ، نسبت به رعایت عدالت در تخصیص ها پیامد ها ، رویه هایی که به موجب آن ها پیامدها تخصیص می یابند و رفتارهایی که با آن ها صورت می گیرد ، حساس هستند (امبروس، ۲۰۰۹ به نقل از رضائیان: ۱۳۸۶).

آثار رعایت عدالت در سازمان عبارت است از:

۱-عملکرد کاری: به میزانی که عملکرد تحت تاثیر رابطه بین کارکنان و سازمان قرار می گیرد ، به عدالت رویه ای مرتبط و میزانی که رابطه بین کارکنان و سرپرستشان بر عملکرد تاثیرگذار است ، مرتبط با عدالت تعامل گرا می باشد.

۲- رفتارهای تبعی سازمان: میزان ادراک از رعایت عدالت تعامل گرا و رویه ای در سازمان ، یکی از تعیین کنندگان مهم رفتارهای تبعی سازمانی است. اگر رفتارهای تبعی در سازمان به منزله آورده های کارکنان در نظر گرفته شود که در پاسخ به ادراک عدالت ، قابل دستکاری هستند ، می توان گفت که عدالت توزیعی نیز در این صورت به رفتارهای تبعی مرتبط می گردد.(کوهن۱ و همکاران ، ۲۰۰۴).

۲-۱-۲۵-واکنشهای نگرشی نسبت به پیامد های خاص سازمان و سرپرست:

واکنشهای نگرشی و احساسی نسبت به سازمان عمدتا توسط الگوهای عدالت رویه ای پیش بینی شده اند. برای مثال، لیند و تیلر۲ اثر مثبت قوی عدالت رویه ای بر تعهد سازمانی و بر کاهش تعارض درون سازمانهارا پیش بینی کرده اند. تحقیقات همچنین روابط قوی تری را بین عدالت رویه ای و نگرشها در مقایسه با عدالت توزیعی و نگرشها نشان داده اند. عدالت رویه ای واکنشهای شناختی را نسبت به سازمان پیش بینی کرده است که بر واکنشهای نگرشی نسبت به مدیران و تصمیماتشان مؤثر است.

 

 

  1. Cohen
  2. Lind& Tayler

برای مثال فرض شده است اعتماد به سرپرست بیشتر با عدالت تعاملی تا عدالت رویه ای مرتبط است (رابینز وهمکاران،۵۳:۲۰۰۳).


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

نقش محیط در تاب آوری

نقش محیط در تاب آوری

علاوه بر ویژگی­های فردی که در مورد تاب آوری بیان شد، ذکر این مطلب مهم به نظر می­رسد که برخی از مولفه­های محیطی در رشد و پرورش افراد تاب آور موثر هستند. این ویژگی­ها عبارتند از( نیایش، ۱۳۹۰):

  1. روابط حمایت­گر و توأم با توجه و وجود شبکه­ای از افراد که از یکدیگر حمایت می­کنند.
  2. معیارها و انتظاراتبالا اما معقول خانواده و جامعه در مورد رفتار فرد.
  3. ایجاد فرصت مشارکت در فعالیت­های اجتماعی توسط والدین برای فرزندان.

ذکر این مطلب ضروری به نظر می­رسد که تاب آوری فقط داشتن فهرستی از ویژگی­ها نیست؛ بلکه یک فرایند است که در زندگی واقعی تاب آفرینی نامیده می­شود. همه انسان­ها دارای توانایی ذاتی برای تاب آوری هستند اما رفتار تاب آورانه رفتاری اکتسابی و یادگیرانه است. برخی از ویژگی­های تاب آوری درونی است و انسان آن را دارد یا می­تواند به دست بیاورد اما بعضی دیگر فقط با پرورش آنان در محیطی تاب آفرین (مانند خانه و مدرسه) به دست می­آید بنابراین توصیه می­شود که برای بهبود سطح کیفی بهداشت روانی به موارد زیر توجه نمود:

«در رویارویی با عوامل تنش­زا به نقاط قوت افراد، خانواده، مدرسه، محیط و جامعه توجه شود؛ یعنی در برابر موقعیت­های مختلفی که برای فرد پیش می­آید به جای اینکه بر روی نقاط ضعف و ناتوانی­ها متمرکز شود به فرآیند حل مساله بپردازد. به عبارت دیگر به تعریف دقیق مشکل یا مشکلات پرداخته تا دقیقاً مشخص شود که مشکلات فعلی چه چیزهایی هستند و بتوان هر کدام را در یک سطر توضیح داد.»

سپس به اولویت بندی مشکلات پرداخته که کدام مشکلات مهم­تر یا فوری­تر و کدام مشکلات مزمن­تر یا بی اهمیت­تر هستند. سپس برای حل مشکل فکر کرد و هر راه حلی که به ذهن می­رسد یادداشت کرد. از ساده­ترین تا معقول­ترین راه حل­ها، همه را فهرست کرد و در مرحله بعد به اولویت­بندی راه حل­ها پرداخت و به راه حل­هایی که در اختیار هست امتیاز مثبت و منفی داده شود وآن­ها را براساس بیشترین نمره، اولویت­بندی کرد.


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

رویکردهای مرتبط با انگیزش بیرونی

رویکردهای انگیزشی

۲-۳-۳-۱- رویکردهای مرتبط با انگیزش بیرونی

۲-۳-۳-۱-۱- رویکرد رفتاری

در رفتار گرایی عقیده کلی بر این است که همه یادگیرندگان در اصل برابرند، اما شرایطی که بر آنها تأثیر می گذارد متفاوتند. همین شرایط موجب تفاوتهای رفتاری می شود(پارسا،۱۳۹۰). پیروان رویکرد رفتارگرایی[۱]انگیزش را وابسته به کسب تقویت و اجتناب از تنبیه می دانند. این برداشت از انگیزش بر اندیشه اصلی رفتارگرایان استوار است که می گویند پیامدهای اعمال و رفتارها هدایت کننده و کنترل کننده آنها هستند. بنا به گفته لفرانسو(۱۹۹۷ )، لذت جویی روانشناختی[۲] اصل لذت-درد خلاصه آسانی از اساسی ترین اصل انگیزشی رفتارگرایان است؛ طبق اصل لذت-درد[۳]ما می کوشیم تا کسب لذت کنیم و از درد بگریزیم. در رویکرد رفتاری انگیزش،انگیزانه ها[۴](مشوقها) منبع انگیزشی دانش آموزان و دانشجویان به حساب می آیند. بنا به تعریف، انگیزانه یک شیء یا رویداد( محرک) است که رفتار را بر می انگیزاند یا باز می دارد (وولفلک ۲۰۰۴به نقل از سیف،۱۳۹۱). بر اساس این رویکرد، معلمانی که به کمک نمره، جایزه، تشویق کلامی، و برخورد محبت آمیز دانش آموزان را به درس خواندن و انجام رفتارهای پسندیده وا می دارندو با سرزنش، توبیخ و بی مهری آنان را از تنبلی و انجام رفتارهای ناپسند باز می دارند سطح انگیزش آنان را بالا می برند(سیف،۱۳۹۱).

۲-۳-۳-۱-۲- رویکرد اجتماعی- فرهنگی

یکی دیگر از رویکردهای انگیزشی رویکرد اجتماعی- فرهنگی[۵] است. بنا به این رویکرد، منبع انگیزشی مهم برای بعضی افراد بودن با دیگران و داشتن رابطه دوستانه متقابل با آنان است. در دیدگاه اجتماعی- فرهنگی انگیزش بر مشارکت فرد با گروه برای یادگیری تأکید می شود. طبق این دیدگاه، یک محیط یادگیری می تواند نوعی تکیه گاه انگیزشی تدارک ببیند که در آن افراد به فعالیتهایی بپردازند که به تنهایی انجام نخواهند داد.« این منطقه تقریبی رشد انگیزش[۶]  شبیه به توصیف اولیه ویگوتسکی از منطقه تقریبی رشد است »(اگن و چاوک ۲۰۱۰، به نقل از سیف۱۳۹۱). دیدگاه اجتماعی – فرهنگی بر این عقیده استوار است که فرد در جمع یادگیرندگانی که حمایت کننده اند بیشتر از حضور در میان کسانی که رقابت انگیز عمل می کنند دارای انگیزش است. به سخن دیگر،« یادگیرندگان در صورتی برای یادگیری برانگیخته می شوندکه عضوی از کلاس درس یا آموزشگاهی باشند که برای یادگیری ارزش قائل است»(وولفولک۲۰۰۸ به نقل از سیف۱۳۹۱). یکی از مفاهیم وابسته به رویکرد اجتماعی- فرهنگی مفهوم هویت[۷] است. بنا به گفته وولفولک(۲۰۰۸) افراد به فعالیتهایی اقدام می کنند که هویت و روابط آنان را با گروهی که در آن عضو هستند حفظ نماید.« زمانی که ما خود به عنوان فوتبالیست، مجسمه ساز، مهندس، معلم، یا روانشناس می بینیم در یک گروه دارای یک هویت هستیم؛ بنابر این افراد برای یادگیری ارزشها و فعالیتهای گروهی که به آن وابسته اند دارای انگیزش اند تا بتوانند هویت خود را به عنوان اعضاء گروه حفظ نمایند»(وولفولک۲۰۰۸ به نقل از سیف۱۳۹۱). مفهوم نزدیک به رویکرد انگیزشی اجتماعی- فرهنگی نیاز پیوند جویی[۸] یا نیاز پیوستگی[۹] است. سانتروک( ۲۰۰۴)گفته است این نیاز معرف انگیزه افراد در ایجاد ارتباط با دیگران است. « نیاز پیوند جویی یا پیوستگی در دانش آموزان در انگیزش آنان به صرف وقت با همسالان، ایجاد دوستی های صمیمانه، وابستگی به والدین، و اشتیاق نسبت به برقراری روابط صمیمانه با معلمان انعکاس می یابد».ارمرود(۱۹۹۵) نیاز پیوند جویی را به صورت « میل به برقراری روابط دوستانه با دیگران»تعریف کرده و گفته است نیاز پیوند جویی دانش آموزان تعیین کننده انتخابهای آنان در مدرسه است. به عنوان مثال، دانش آموزان دارای نیاز به پیوند جویی سطح پایین تر، ترجیح می دهند که تنها کار کنند، در حالی که دانش آموزان برخوردار از نیاز به پیوند جویی سطح بالا کار در گروههای کوچک را بر می گزینند(سیف،۱۳۹۱).

۲-۳-۳-۲- رویکردهای مرتبط با انگیزش درونی

۲-۳-۳-۲-۱- رویکرد شناختی

نظریه های شناخت گرایی بیانگر این واقعیت می باشند که یادگیرنده عامل اصلی و مهم کسب اطلاعات است. گروهی از روان شناسان معتقدند که همه توانمندیهای ما همچون ادراک، یادآوری، استدلال در یک نظام پیچیده ای سازمان یافته اند که آن را شناخت[۱۰] می نامند. طرفداران نظریه های شناخت گرایی معتقدند که افراد آدمی می توانند به تعبیر و تفسیر اطلاعات بپردازند، پیچیدگیها و معمّاهای زندگی را از روی بینش حل کنند، رویدادها و مسائل روانی را پیش بینی نمایندو به تجربه های سنجیده و نامشهود سازمان دهند. در واقع به یاری پردازش شناخت آگاهیهاست که می توانیم آفریننده های حقایقی باشیم که ما را به فراتر از الگوهای محرک- پاسخ می برند(پارسا،۱۳۹۰). در رویکرد شناختی[۱۱] باور بر این است که اندیشه های فرد سرچشمه انگیزش او هستند. همچنین، شناخت گرایان معتقدند که رفتارها توسط هدفها، نقشه ها، انتظارات، و نسبت دادنهای فرد هدایت می شوند، و لذا انگیزش درونی[۱۲] بیشتر از انگیزش بیرونی[۱۳] مورد تأکید آنان است. آیرونس[۱۴] (۲۰۰۸)می گوید” یکی از انگیزه های اصلی وابسته به یادگیری بر شکل گیری هدفها و کوشش برای تحقق بخشیدن آنها تأکید می کند” یکی از مفاهیم نزدیک به مفهوم انگیزش در رویکرد شناختی انگیزش شایستگی[۱۵] است. سانتروک۲۰۰۴ از قول وایت[۱۶] ۱۹۵۹که این مفهوم را مطرح ساخته می گوید: منظور از انگیزش شایستگی آن است که « افراد بر انگیخته می شوند تا با محیط خود به طور مؤثر برخورد کنند، بر دنیای خود مسلط شوند، و اطلاعات را به طور مؤثر پردازش نمایند. مردم این کارها را از آن جهت انجام نمی دهندکه نیازهای زیستی شان را ارضاء کنند، بلکه به این سبب به این کارها دست می زنند که برای تعامل مؤثر با محیط دارای انگیزش درونی هستند» برای شناخت گرایان انگیزش درونی مهم تر از انگیزش بیرونی است. انگیزش بیرونی از پاداش بیرونی سرچشمه می گیرد، در حالیکه منشأ پاداش در انگیزش درونی در کاری که انجام می گیرد نهفته است. به سخن دیگر، انگیزش بیرونی انگیزشی است که بوسیله عوامل خارج از فرد و خارج از کاری که انجام می گیرد بر انگیخته می شود، مانند پاداش(تقویت) و تنبیه، در حالیکه انگیزش درونی به کاری که انجام می گیرد وابسته است، مانند اشتیاق فرد برای انجام کار(سیف،۱۳۹۱).

۲-۳-۳-۲-۲- رویکرد انسان گرایی[۱۷]

نظریه انسان گرایی به آفرینندگی، هنر دوستی و کنجکاوی توجه خاص دارد، اما به مسائلی مانند نمره، برنامه ریزی، نظارت درسی، آزمون، حضور اجباری شاگرد در کلاس و مداخله معلم اعتنائی ندارد. روش آموختن در بسیاری موارد، مانند بحث آزاد یا روش انفرادی است و معلم باید خود را در سطح شاگرد قرار دهد تا بتواند نقش خود را بهتر انجام دهد. این شاگرد است که مطالب آموختنی را بر می گزیند، نه معلم و نه برنامه ریزان آموزشی (پارسا،۱۳۹۰).

در رویکرد انسان گراییبه جای تأکید بر تقویت و تنبیه به عنوان منبع اصلی انگیزش، به «توانایی دانش آموزان برای رشد شخصی، آزادی انتخاب هدفهای زندگی، و ویژگیهای مثبت(مانند حساس بودن نسبت به دیگران)تأکید می شود»(سانتروک،۲۰۰۴، به نقل از سیف۱۳۹۱). بنابر این از دیدگاه روان شناسان انسان گرا، برای ایجاد انگیزش باید احساس شایستگی، خود مختاری، و عزت نفس را در افراد افزایش داد(وولفولک۲۰۰۴ به نقل از سیف۱۳۹۱).

نظریه انگیزش پیشرفت

این تصور که مردم یک گرایش پایدار مرتبط با درگیری در فعالیتهای پیشرفت را دارند از حداقل (۱۹۳۰) به وجود آمده است. نشان داده شده است که نیاز برای پیشرفت به طور خاص مهم است چون یک انگیزه ناخودآگاهی است که افراد را برای عملکرد مطلوب یا بهبود عملکردشان هدایت می کند (مککللند؛۱۹۸۵ به نقل از موزلیا و همکاران ۲۰۱۰).این گرایشی نسبتاً پایدار است و به عنوان قسمتی از شخصیت فرد معرفی شده است(موزلیا،۲۰۱۰). نظریه انگیزش پیشرفت[۱] یا نیاز به پیشرفت[۲]در روانشناسی پرورشی جای مهمی دارد. منظور از انگیزش پیشرفت یا انگیزش موفقیت « میل یا اشتیاق برای کسب موفقیت و شرکت در فعالیتهایی است که موفقیت در آنها به کوشش و توانایی شخصی وابسته است »(اسلاوین،۲۰۰۶، به نقل از سیف۱۳۹۱). افراد دارای انگیزش پیشرفت سطح بالا برای حل مشکلات و رسیدن به موفقیت بسیار کوشا هستند. حتی پس از آنکه در انجام کاری شکست خوردند، از آن دست نمی کشند و تا رسیدن به موفقیت به کوشش ادامه می دهند.«دانش آموزان دارای انگیزش پیشرفت سطح بالا همواره می خواهند موفق بشوند و آن را انتظار می کشند؛ و وقتی که شکست می خورندکوششهای خود را دو برابر می کنند، و به فعالیت ادامه می دهند تا موفق بشوند» (اسلاوین۲۰۰۶، به نقل از سیف۱۳۹۱).

علاوه بر انگیزه پیشرفت، اصطلاح انگیزه اجتناب از شکست[۳]نیز مطرح شده است. انگیزه اجتناب از شکست به گرایش فرد برای دوری گزیدن از شرمساری یا تحقیر وابسته به شکست گفته می شود. افرادی که در آنها انگیزه اجتناب از شکست نیرومند است موقعیتهایی را ترجیح می دهند که در آنها نتیجه کار معلوم است و از بودن در موقعیتهایی که نتیجه آن معلوم نیست مضطرب می شوند؛ لذا این افراد از درگیری با تکالیف چالش انگیز می گریزند. یکی دیگر از تفاوتهای میان افراد دارای انگیزه پیشرفت و افراد دارایانگیزه اجتناب از شکست پشتکار و اصرار افراد گروه اول در کسب موفقیت است. یعنی اینکه، وقتی افراد دارای انگیزه پیشرفت قوی در رسیدن به هدفشان شکست می خورند با جدیت بیشتری به ادامه کار می پردازند؛ در مقابل، افراد دارای انگیزه اجتناب از شکست از کار دست می کشند. پژوهشهای انجام شده نشان داده اند که انگیزه اجتناب از شکست با انگیزه پیشرفت رابطه منفی دارد، یعنی اینکه وقتی یکی از آنها نیرومند است دیگریضعیف است(اتکینسون،۱۹۵۷ به نقل از سیف۱۳۹۱).یافته های پژوهش بارتلز و جاکسون( ۲۰۰۹) تفاوتهای فردی معنی داری را در خود نظم دهی فراشناختی تعیین شده بوسیله انگیزه اجتناب از شکست ارائه می کند(بارتلز و جاکسون،۲۰۰۹).

[۱].achievement motivation

[۲].need for achievement

[۳].motive to avoid failure

[۱].behavioristic approach

[۲].psychological hedonismhwg

[۳].pain-pleasure principle

[۴].incentives

[۵].sociocultural approach

[۶].motivational zone of proximal development

[۷].identify

[۸].affiliation need

[۹].relatedness need

[۱۰].cognition

[۱۱].cognitive approach

[۱۲]. intrisic motivation

[۱۳].extrinsicmotivation

[۱۴].Irons

[۱۵].competence motivation

[۱۶].White

[۱۷].humanistic approach


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

شایستگی های بازار کار در نظریه فرافوردیسم

شایستگی های بازار کار در نظریه فرافوردیسم

در نظام تولید سنتی کارگران در مواردی با تحصیلات بیشتر به استخدام درآمده، در صورتی که در عمل استفاده چندانی از تحصیلات آنان به عمل نمی آمد، در حالی که در نظام فرافوردیسمی تنها صرف داشتن مدرک تحصیلی و فارغ التـحصـیل شدن بـا یک مـدرک دانـشگاهی کـافی نیست بلـکه استـخدام و اجتـماعی سازی افراد با توجه به مهارت های اسـاسی نظیر دانش فنی و خلاقیت صورت می گیرد. در واقع در نظام تولید فرافوردیسم همه کارگران نیازمند مهارتهای اساسی نظیر حساب کردن، خواندن و نوشتن، داشتن سواد رایانه، مهارت در برنامه ریزی و نوآوری در محیط هستند. نظام تولید فرافوردیسم گرایش زیادی به انسان سازی محیط کار و ایجاد اعتماد بین کارگران و مدیران و مشارکت دادن همه اعضای سازمان دارد (مهر علی زاده، ۱۳۸۴).

در واقع الگوی کار فرافوردیسمی با بهره گیری از الگوی مدیریت کیفیت فراگیر و کار گروهی، تلاش می کند تا عقاید و ایده های کارگران را مورد استفاده قرار دهد و این رویه موجب تعهد بیشتر کارگران و حذف جنبه های جزمی تولید فوردیسم می گردد. به عبارت دیگر نظام تولید فرافوردیسم ابعاد خشک و جزمی نظام تولید فوردیسم نظیر تقسیم کار و سلسله مراتب اداری را از بین می برد. و به جای اینکه کارگران توسط یک ناظر مورد نظارت قرار گیرند که چه کاری انجام دهند و چگونه آن را انجام دهند، حساب دهی در رابطه با کمیت و کیفیت تولید به گروه های کاری مستقل واگذار می گردد (همان منبع).

در شکل گیری کار گروهی، سازمان ها بر مهارت های نظیر حل مساله، سازگاری با محیط و تولیدات جدید، ارتباط، برنامه ریزی عملی، ارزیابی مستمر محصول و تولیدات، توسعه مهارت های بین فردی و یادگیری مداوم تأکید دارند.

نظام تولید فرافوردیسم برخلاف نـظـام تـولید فـوردیسم نظـامی منعـطف است که در آن از فناوری جدید و شیوه های کاری انعطاف پذیرتر استفاده می شود. در نتیجه نیاز به انعطاف پذیر شدن و دارا بودن مهارتهای متنوع و زیاد در کـارگران احـساس مـی شود. کارفرمایان نیز راهبرد منابع انسانی انعطاف پذیرتر را به منظور انعطاف پذیر شدن به کار می بردند (صالحی عمران، ۱۳۸۶).

به طور خلاصه اقتصاد فرافوردیسمی بر روی مهارتهای که موجب بالا رفتن کیفیت محصولات می شود، تأکید دارد؛ از این رو نوآوری و توانایی شاغلین در اتخاذ تصمیمات مناسب و حل مسئله در محیط کار و ایجاد مـهارت مستمر در درون سازمان مطابق با محیط فـرافوردیـسمی و فـن آوری های رو به رشد از اهمیت و اولویت خاصی برخوردار است.

 


مرداد ۲۲ ۱۳۹۷

عوامل بوجود آورنده شخصیت

عوامل بوجود آورنده شخصیت:

چون شخصیت را می‏توان مجموعه ویژگی‏های جسمانی، روانی و رفتاری در افراد در نظرگرفت، پس عواملی که به‏وجود آورنده این ویژگی‏‏ها است ساخته وراثت و بخش دیگر آن زاینده عوامل اجتماعی یا محیط است. تعیین این‏که کدام یک از این دو عامل نقش مهم‏تری در ایجاد شخصیت دارند، کار غیر ممکنی است. اما بدیهی است که شخصیت هر فرد حاصل تعامل و تأثیر متقابل هر دو عامل است. بدین معنی که از یک سو عوامل محیطی در چهار چوب امکانات و محدودیت‏های فیزیولوژیکی و ساختار توارثی تأثیر می‏کنند و از سوی دیگر توانائی‏های بالقوه که عمدتاً محصول توارث هستند هنگامی می‏توانند شکوفا شوند و از قوه به فعل در آیند که محیط مناسبی برای شکوفا شدن داشته باشند (روبینز[۱]، ۲۰۰۲).

الف وراثت :

مقصود از وراثت عواملی است که به هنگام‏ تشکیل جنین وجود دارند. شکل فیزیکی انسان، جذابیت صورت، جنس، خلق و خوی، ترکیب ماهیچه‏ها، میزان انرژی و سلامت جسمی از جمله خصوصیاتی است که معمولاً بخش یا تمامی آن‏ها تحت تأثیر وجود پدر و مادر بوده و بر اساس آن شکل می‏گیرد. در بحث مربوط به نقش ارث در تشکیل شخصیت، آخرین توجیهی که در این زمینه می‏شود، این است که شخصیت فرد عبارت است از ساختار مولکولی، ژن‏ها که در کروموزوم قرار دارند ( رابینز، ۲۰۰۲).

بحث‏های دقیقی که درباره نقش ارث یا محیط در ایجاد و شکل‏گیری شخصیت می‏شود، بر محور این نظریه می‏چرخد که این دو عامل نقش مهمی ‏دارند. وراثت اندازه‏ها یا محدودیت‏های خارجی را تعیین می‏کند وشیوه ای از فرد خود را با خواسته‏ها و شرایط محیط وفق می‏دهد، تعیین کننده‏ی توان بالقوه او است (رابینز، ۲۰۰۲).

ب- موقعیت:

موقعیت یا وضعیت، عامل دیگری است که در خصوص شکل گیری شخصیت، به دو عامل ارث و محیط اضافه شده است، شخصیت فرد، در حالی که دارای ثبات رویه و پایدار است، ولی در موقعیت‏های مختلف تغییر می‏کند. خواست‏ها، تمنیات و میل‏های گوناگون در موقعیت‏های مختلف باعث می‏شوند که شخص در هر موقعیتی جنبه خاصی از شخصیت خود را ابراز نماید. بنابر این، بناید الگوهای شخصیتی را به صورت جداگانه و منفک از بقیه مورد ‏توجه قرار داد.

در حالی که چنین به نظر می‏رسد، موقعیت‏های مختلف می‏توانند بر شخصیت فرد اثر بگذارند، ولی تفکیک دقیق این عوامل باعث می‏شود که تعداد موقعیت‏ها آن‏قدر زیاد شود‏ تا کار به آن‏جا برسد که موضوع مزبور موجب سردرگمی‏ و گمراهی محقق شود. ظاهراً پژوهشگران این رشته هنوز به آن‏جا نرسیده‏اند که سیستمی را ارائه دهند، تا بدان وسیله موقعیت‏ها را به گونه‏ای تفکیک کنند که بتوان آن‏ها را به صورت سیستماتیک مورد مطالعه قرار داد. ولی هیچ گونه تردیدی نیست که شرایط خاص و گوناگون می‏توانند در شکل دادن شخصیت فرد مؤثر واقع شوند (رابینز، ۲۰۰۲).

[۱]-Robins


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

انواع سبک حل تعارض از منظر روانشناسی

سبک های حل تعارض

یادگیری چگونگی مقابله موثر با تعارض یکی از مهمترین گام های ایجاد روابط توانمند است.  به دلیل این که حل  تعارض بسیار حیاتی است ،  بسیاری از درمان گران تلاش شان را بر درک و شرح رویکردهای سودمند و تشخیص موارد دارای پیامد منفی ،  متمرکز کرده اند .

هر سبک تعارض شامل دو هدف تا حدودی متناقض است؛ نگرانی برای خود ونگرانی برای دیگری .  نگرانی برای خود به وسیله میزان پرخاشگری فرد اندازه گیری می شود و نگرانی برای دیگری بر میزان مشارکت متمرکز می شود.  این مدل حل تعارض ، ۵ سبک را مشخص می کند ؛ سبک رقابتی[۱]، سبک مشارکتی[۲]، سبک تواقفی[۳]،  سبک اجتنابی و سبک انعطاف پذیر (کیلمن و توماس، ۱۹۷۵به نقل از اولسون، ۲۰۰۱) .  همه ۵ سبک دارای فواید و مضراتی هستند.

 

۲-۸-۱- سبک رقابتی

افرادی که از سبک رقابتی حل تعارض استفاده می کنند، تمایل به پرخاشگری و عدم مشارکت دارند.  منافع خودشان را به هزینه دیگری دنبال می کنند. افراد دارای این سبک با مقابله مستقیم و تلاش برای “برنده شدن”بدون انطباق اهداف وآرزوهای شان با اهداف و آرزوهای دیگران، کسب قدرت می کنند.  “(ویلموت و هوکر ۱۹۹۸؛ ص ۴۱ به نقل از اولسون ، ۲۰۰۱) .  یک سبک رقابتی برای رشد و پرورش صمیمیت سازنده نیست .

۲-۸-۲- سبک مشارکتی

افرادی که دارای این سبک حل تعارض اند ،  برای رسیدن به اهداف شان بسیار قاطع عمل  می کنند،اما میزان نگرانی آنها برای دیگران نیز زیاد است.( ویلموت و هوکر ۱۹۹۸، به نقل از اولسون ، ۲۰۰۱). مشارکت جویان ممکن است به خاطر روابط از پا درآیند ،  زیرا انرژی زیادی برای حل تعارض می گذارند.  مشکل دیگر این است که مشارکت جویان خوب ،  افراد توانمندی هستند و گاهی از این توانمندی شان برای بازی دادن دیگران استفاده می کنند.

۲-۸-۳- سبک توافقی

افرادی که از این سبک استفاده می کنند (این افراد در نقطه میانه پرخاشگری و مشارکت قرار دارند .  همان طور که در جدول آمده است)  هر دو باید بخشی از ضرر را متحمل شوند و سهم خود را بپردازید “(ویلموت و هوکر ، ۱۹۹۸،  به نقل از اولسون ،  ۲۰۰۱) .  سبک توافقی از سبک اجتنابی صریح تر است ،  اما به اندازه سبک مشارکتی منجر به حل مسایل نمی شود .  سبک توافقی نسبت به سبک مشارکتی ،  کمتر وقت گیر است و گزینه تساوی را برای هر دو نفر تشویق می کند.  نقطه ضعف سبک توافقی این است که برای حل تعارض “فرمول های “ساده ای ارایه می دهد که ممکن است بهترین راه حل برای همه مشکلات نباشد.

۲-۸-۴- سبک اجتنابی

رفتارهای منفعلانه و غیر صریح ، مشخصه “سبک اجتنابی” در حل تعارض است. اجتناب کنندگان نه پی گیر نگرانی های دیگران هستند.آنها از زیر بار مساله با تغییر موضوع یا کناره گیری از آن شانه خالی می کنند. سبک اجتنابی دارای فواید معینی است،  به اجتناب گر فرصت می دهد تا در مورد این که آیا چیز خوبی از ادامه بحث بیرون می آید و یا این که آیا دیگری می تواند موقعیت را بهتر اداره کند،  بیندیشد. این سبک دارای مضراتی نیز هست که به قرار زیرند: این پیام را می رساند که اجتناب گر به اندازه کافی به مقابله با مشکل اهمیتی نمی دهد؛  مشکل را زیر خاکستر پنهان می کند ؛  و این عقیده را تقویت می کند که تعارض بد است و باید به هر قیمتی که شده از آن امتناع کرد.سبک اجتنابی معمولا موقعیت را برای تعارض بیشتر تسهیل می کند (ویلموت و هوکر ، ۱۹۹۸ به نقل از اولسون،  ۲۰۰۱) .

۲-۸-۵- سبک انعطاف پذیر

رفتار غیر صریح و مشارکتی ، مشخص کننده این سبک است . افراد دارای این سبک نگرانی های   شخصی شان را جهت ارضای خواسته ها و نیاز های دیگران ، کنار می گذارند .  این افراد به تعارض با تسلیم شدن و منطقی بودن پاسخ می گویند که هر دو سودمند است ، مضراتی نیز برای این سبک وجود دارد،  این سبک گزینه های خلاق را کاهش می دهد زیرا گفتگوی حقیقی را قربانی می کند.

هیچ یک از سبک های حل تعارض به طور طبیعی بر دیگری برتری ندارند (ویلموت،  هوکر ،  ۱۹۹۸به نقل از اولسون،  ۲۰۰۱) .  هریک در موقعیت های معین ونزد افراد مختلف دارای فواید ومضراتی است . به طور آشکار ،  هیچ راه ساده و سهلی جهت حل تعارضات انسانی وجود ندارد.  با هر موقعیت باید با رویکردی محتاط و مآل اندیشانه ،  برخورد کرد .  افراد دارای تعارض باید به بسیاری از عوامل توجه کنند که شامل شخصیت افراد درگیر ،  ارزش های بحث و سطح سرمایه گذاری هر فرد برای تداوم رابطه می باشد.

[۱] – Competitive dtule

[۲] – Collaborative style

[۳] – Comoromise style


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

تعریف مدیریت کیفیت فراگیر

تعریف مدیریت کیفیت فراگیر

مکف فلسفه ای است که اعتقاد دارد که خدمات و تولیدات همواره با کیفیتی بهتر در دسترس مشتریان درونی و بیرونی گذاشته شود و بر آن است که با گرفتن بازخورد از همین مشتریان، مشخصات کیفی هر تولید و هر خدمتی را تعیین کند. به عبارت دیگر، فراگرد برنامه ریزی از روی اطلاع عمل کند.

مکف هدفی است، بیان کننده این نکته که هر تولید یا خدمت عرضه شده به هر طبقه از مشتریان (دانش آموز، مشتری بیرونی و کارمند) و همه فعالیتها یا رویدادهایی که به آن تولید یا خدمت نهایی منتج می شود، در بالاترین کیفیت ممکن خواهد بود. مکف فراگردی است که از همه دست اندرکاران بازخورد می پذیرد تا بر اساس آن، سطح کیفی و مشخصات لازم برای تولیدات و خدمات را تعریف کند. از کارکنان مقتدر و تعلیم دیده، در یک ساختار مرکب از چند نظام استفاده می کند تا در هر مرحله از کار، بر ارزش تولیدات یا خدمات بیفزاید و سرانجام، به عرضه تولیدات و خدمات کیفی برتری، که موجبات حداکثر رضامندی مشتری را فرام می سازد، نایل گردد. (استاد علاقه بند، دانشگاه علامه طباطبایی)

 


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

اعتیاد و رابطه ان با شخصیت

اعتیاد و شخصیت:

الکادر[۱] و همکاران (۲۰۰۹) طی پژوهش خود با مطالعه روی ۱۸۳ نفر از اعضای مرکز اعتیاد و بهداشت روان به این نتیجه رسیدند که افرادی که دلپذیرترند و از روان رنجورخویی کمتری رنج می برند نسبت به دیگر معتادان در درمان با متادون موفق ترند.

بوتلندر[۲] و سویکا[۳] (۲۰۰۵) با بررسی تاثیر ابعاد مختلف شخصیت در موفقیت افراد در ترک الکل با مطالعه ۱۰۳ نفر معتاد به الکل و بررسی ۶ و ۱۲ ماهه به این نتیجه رسیدند که معتادین که در ترک موفق بودند روان نژندی پائین تر و مسئولیت پذیری بیشتری داشتند.

بال (۲۰۰۲) نیز نشان داد که معتادین به مواد مخدر نسبت به افراد عادی روان رنجورخوتر هستند و از توافق پذیری و گشودگی کمتری بهره دارند.

در یک مطالعه دیگر فیشر و الیاس (۱۹۹۸) عود به عنوان برآیند عوامل سخصیتی را مورد بررسی قرار دادند و در پیگیری یکساله مشخص شد که عود کنندگان در پرسشنامه NEO  در حوزه عصبیت صاحب نمرات بالا و در حوزه وجدانی بودن دارای نمرات پائینی هستند این دو صفت در رشد و نگهداری و عود مصرف مواد تاثیر به سزایی دارد.

کوایرک و مک کرومیک(۱۹۹۸) در مطالعه ای بر روی جمعیتی بالغ بر ۳۵۰۰ سوء استفاده مواد در خصوص مؤلفه های شخصیتی و برخی متغیرهای دیگر از جمله شیوه های مقابله یافتند که سوء استفاده کنندگان مواد به طور معناداری نمرات بیشتری در مقیاس عصبیت و نمرات کمتری در مقیاس های وجدانی بودن و توافق نسبت به گروه بهنجار در آزمون NEO- PIR بدست آوردند.

پاتالانو (۱۹۹۸) با مطالعه ویژگی های شخصیتی افراد وابسته به هروئین در مقایسه با افراد عادی به این نتیجه رسید که معتادان به هروئین از روان رنجورخویی بیشتر رنج می برند.

نارایان و همکاران (۱۹۹۷) با مقایسه ویژگی های شخصیتی بیماران مبتلا به سوء مصرف مواد و افراد غیر بیمار دادند که دو گروه تفاوت های معناداری در عوامل شخصیتی خود دارند، به نحوی که افراد غیر بیمار برونگراتر و غیرتکانشی تر هستند و از روان رنجورخویی کمتری برخوردارند.

ووکوف و همکاران (۱۹۹۵) پژوهشی بر روی ۸۰ نفر از معتادین به مواد مخدر که از نظر سنی در دامنه (۴۰ – ۱۴) قرار داشتند انجام دادند نتیجه پژوهش نشان داد که معتادین به مواد مخدر در سه بعد اصلی شخصیت آسیب گریزی، نوخواهی، وابسته به پاداش بودن  به صورت معناداری نمرات بالا تری نسبت به گروه کنترل بدست آوردند همچنین در این پژوهش معتادین به مواد مخدر در ویژگیهای شخصیتی دیگر مانند تکانشی بودن، کمرویی و خجالتی بودن در  مقابل بیگانگان و وابسته بودن به صورت معناداری نسبت به گروه مقایسه نمرات بالاتری کسب نمودند(به نقل از جعفری، ۱۳۸۲).

رزنتال و همکارانش (۱۹۹۰) در یک بررسی بر روی حدود ۳۰۰ نفر از سوء استفاده کنندگان مواد بستری شده با استفاده از پرسشنامه آیزنک به این نتیجه رسیدند که معتادین به طور معناداری  درونگرا تر و عصبی تر از گروه نرمال بودند. در تحقیقی دیگر که توسط مان و همکارانش بر روی ۴۰ نفر سوء استفاده مواد با پرسشنامه NEO_FFI انجام شد به این نتیجه رسیدند که معتادان در عصبیت و برونگرایی نمرات بیشتری نسبت به گروه بهنجار کسب کرده بودند (به نقل از جعفری، ۱۳۸۲).

کرمر و کامرون در کتاب راهنمایی وابستگی دارویی در تبیین اعتیاد یادآوری می کند که اعتیاد ممکن است نمودار پریشانی و نابسامانی منش باشد. معتاد خواستار ارضا بی درنگ برخی از نیازهای خویشتن است اگرچه پسایندهای ناگواری در برداشته باشد. رابطه بین شخصیت و اعتیاد رابطه ای متقابل است یعنی فرد به علت وضع خاص شخصیتی، نیازها، شکست ها، ناتوانی در برخورد با مسائل و ناکامیهای زندگی، عدم ثبات عاطفی و از همه مهمتر وابستگی هیجانی به اعتیاد روی می آورد. و اعتیاد نیز به نوبه ی خود موجب می شود که شخص انسجام روانی و هیجانی خود را از دست بدهد. بدین ترتیب بین اعتیاد و شخصیت دور باطلی ایجاد می شود که از بین بردن آن از یک سو مستلزم تغییر شرایط درونی یعنی ایجاد آسیب ناپذیری در برابر مشکلات و ناملایمات زندگی است (برژره ۱۹۸۶، ترجمه گرگانی ۱۳۶۸).

در مجموع می توان گفت که ارتباط بین ویژگیهای روانشناختی شامل اعتماد به نفس ضعیف، اعتماد ناکافی به قدرت کنترل فردی، درجه زیادی از نارضایتی و بدبینی، نیاز شدید به کسب تایید اجتماعی، تطابق اجتماعی اندک، اضطراب قابل توجه، خود اعمالی ضعیف، تکانشی بودن، انگیزه سرکشی و تمرد، عدم پذیرش مسئولیت و نقش پذیری ضعیف در اجتماع که با رفتار مصرف مواد در ارتباط می باشند، باعث شده در ابتدا احتمال وجود یک طبقه ی تشخیصی به عنوان شخصیت معتاد مطرح گردد. اما آشکار است که اطلاعات موجود  پشتوانه ای برای وجود تابلوی تشخیص خاصی که همه مصرف کنندگان مواد مخدر را در می گیرد فراهم نمی کند چرا که این علایم را نمی توان به طور منحصر به فرد در افراد معتاد یافت و افراد غیر معتاد هم ممکن است نمونه این ویژگیها  را ظاهر سازند (میلمن و همکاران ۱۹۸۳، به نقل از بید برگ نیا، ۱۳۷۷).

ژان برژه (ترجمه گرگانی۱۳۶۸) پس از بررسی ساختارشناسی و تفکری معتادان نتیجه می گیرد که اولا هیچگونه ساختار روانی عمیق و ثابتی که مختص رفتار معتادانه باشد وجود ندارد، ثانیا، رفتار معتادانه هرگز طبیعت خاص ساختار زیربنایی افراد را تغییر نمی دهد بلکه فقط نوعی عملکرد ثانوی در ساختار عمیق روانی بوجود می آورد. سوم آنکه وابستگی به مواد مخدر  فقط در اثر اگاهانه و آشکار بوجود نمی آید بلکه در ضمیر ناخودآگاه ، تلاشی برای دفاع و تنظیم اقتصاد روانی در مقابل ضعف ها و نارسایی هایی است که در ساختار اصلی بروز کرده است وی بر اساس نتیجه گیری سه گانه فوق وجود شخصیت مشترک میان معتادان را نفی می کند اما توصیه می کند که برای یافتن انواع منظم تر آرایش شخصیتی  که مستقل از ساختارهای زیر بنائی شخصیت است به جستجو  بپردازیم . به طور کلی خصوصیاتی نظیر عزت نفس پایین تر، گرایش به خودکشی ، درگیری با منبع قدرت، برون ریزی، پرخاشگری، احساس اضطراب و بیقراری در گروه هروئینی ها وسیع تر از گروه گواه بود بدون آنکه الگوی متحد الشکل و یگانه ای وجود داشته باشند.

گوسوپ و همکاران (۱۹۸۳) نیز با مقایسه ویژگی های شخصیت افراد وابسته به مواد با افراد عادی دریافتند که معتادین در بعد روان رنجور خویی نمرات بالاتر و در بعد برونگرایی نمرات پائین تری داشتند.

در ایران نیز چندین مطالعه به مقایسه ویژگی های شخصیتی افراد معتاد و سالم پرداخته اند.

همایونی (۲۰۱۱) نیز با مطالعه ۲۱۸ نفر (۱۰۹ فرد معتاد و ۱۰۹ فرد غیرمعتاد) نقش صفات شخصیت و باورهای دینی را در گرایش به اعتیاد مورد بررسی قرار داد. نتایج این پژوهش نشان داد که معتادین در ابعاد روان رنجور خویی و باز بودن نسبت به تجربه نمرات بالاتر و در ابعاد برونگرایی، توافق و مسئولیت پذیری نمرات پائین تری داشتند.

شمالی و همکاران (۲۰۱۱) در پژوهشی با عنوان بررسی مقایسه ای پنج عامل شخصیت در معتادان تحت درمان با متادون و افراد نرمال با مقایسه ۱۰۲ نفر در سه گروه (معتادین موفق و ناموفق در درمان با متادون و افراد سالم) به این نتیجه رسید که معتادانی که در درمان با متادون موفق بودند از روان رنجورخویی کمتری رنج می بردند و افراد غیرمعتاد نسبت به معتادین از مطلوبیت و مسئولیت پذیری بیشتری برخوردار بودند.

اصغری و همکاران (۱۳۸۹) نیز طی پژوهش خود با عنوان ابعاد شخصیتی اثرگذار در عود سوء مصرف مواد در وابستگان به مواد افیونی تحت درمان نگهدارنده با متادون به این نتیجه دست یافت که بیمارانی که عود داشتند در مقایسه با گروه غیر عود از خود جهت دهی و همکاری پائین تر و نوجویی بالاتری برخوردار بودند.

عبدالهی ثانی و همکاران (۱۳۸۹) با بررسی ارتباط بین ویژگی های شخصیتی و عود بیماری اعتیاد در مراجعه کنندگان به کلینیک تخصصی ترک اعتیاد آتیه نو کرج نشان دادند که در زمینه ویژگی های افسردگی و پارانوئید رابطه معنی داری بین دوگروه وجود دارد و این دو ویژگی در گروه عود کننده بیشتر است. به طور کلی ارتباطی بین ویژگی های شخصیتی و عود بیماری اعتیاد دیده نشد.

علیلو و همکاران (۱۳۸۸) طی پژوهشی با عنوان مقایسه ویژگی های شخصیت افراد HIV مثبت معتاد با گروه سالم به این نتیجه رسیدند که افراد معتاد در هر پنج عامل بزرگ شخصیت با افراد سالم متفاوت بودند. افراد سالم برون گراتر، با وجدان تر، دارای ثبات عاطفی بیشتر و سازگاری بهتری بودند و معتادین در بعد روان نژندی نمرات بالاتری را کسب نموده بودند.

در تحقیقی که توسط سهند و همکاران (۱۳۸۸) انجام گرفت مشخص شد که طرح واره های ناسازگار اولیه در موفق و ناموفق بودن ترک مواد افیونی موثر است. همچنین طبق یافته های تحقیق فخرایی (۱۳۸۸) که با عنوان مقایسه ویژگیهای شخصیتی و هیجان خواهی در افراد معتاد و عادی صورت گرفت ، معلوم شد که نمرات معتادان در هیجان خواهی و نوروزگرایی بالا و  در عامل گشودگی در برابر تجربه، وجدان گرایی پایین تر بودند. جدیدی و بهاری (۱۳۸۷) نیز با مقایسه ویژگی های شخصیتی افراد وابسته به مواد مخدر و افراد وابسته به اینترنت به این نتیجه رسیدند که بین ویژگی های شخصیتی افراد وابسته به مواد مخدر و افراد وابسته به اینترنت تفاوت معنی داری وجود ندارد.

زرگر و همکاران (۱۳۸۷) نیز با بررسی رابطه بین ویژگی های شخصیت با آمادگی اعتیاد به مواد مخدر به این نتیجه رسیدند که بین ویژگی های شخصیت با آمادگی اعتیاد به مواد مخدر کارکنان رابطه معناداری وجود دارد.

در مطالعه دیگری توسط کتابی (۱۳۸۷) که به بررسی نیمرخ شخصیتی ۱۰۰ معتادان پرداخته بود یافته ها نشان داد که معتادان به مواد مخدر در ابعاد نوجویی( تازگی طلبی) روان نژند گرایی و روان پریشی نمراتی بالاتر از افراد عادی بدست آوردند .

رضوانفرد و همکاران (۱۳۸۶) طی پژوهشی تحت عنوان رابطه ویژگی های شخصیتی و تکانشگری با میزان وابستگی نیکوتین در افراد سیگاری به این نتیجه رسیدند که افراد وابسته به نیکوتین در مقایسه با افراد عادی در ابعاد نوجویی، تجربه جویی، فقدان خودراهبردی، تکانشگری و رفتارهای کنترل نشده تفاوت معنی داری دارند.

کاظمی و قربانی (۱۳۸۶) مقایسه ویژگی های شخصیتی بیماران مبتلا به سوء مصرف مواد و افراد غیر بیمار بر اساس مدل ۵ عاملی نشان دادند که دو گروه تفاوت های معناداری در عوامل شخصیتی خود دارند، به نحوی که افراد غیر بیمار برونگراتر، انعطاف پذیر، دلپذیرتر، با وجدان تر و کمتر روان آزرده تر از افراد بیمار هستند. همچنین افراد بیمار، مضطرب تر، شتاب زده تر، آسیب پذیرتر بوده و دارای انعطاف پذیری تخیل، زیباپسندی، احساسات، عقاید و … کمتری هستند.

سپهرمنش و همکاران در سال ۱۳۸۵ طی پژوهشی به عنوان بررسی ویژگیهای شخصیتی معتادان تزریقی زندان کاشان به این نتیجه رسیدند که مقیاس بالینی شخصیت ضداجتماعی و افسردگی در میان معتادان تزریقی از فراوانی بیشتری نسبت به سایر مقیاس ها برخوردار می باشد. با توجه به این که تعداد بیشتری از افراد گروه مورد مطا لعه، مجرد و زیر ۳۰ سال سن داشتند. در نتیجه این گروه آسیب پذیرتر می باشند همچنین تحصیلات پایین در این گروه میتواند به عنوان یک عامل پیشگویی کننده جهت ویژگیهای شخصیتی نابهنجار محسوب گردد.

نتایج پژوهش هدایتی (۱۳۸۴) نشان داد که معتادان عود نیافته به لحاظ شخصیتی برون گراتر، با وجدان تر، دارای ثبات عاطفی بیشتر و سازگاری بهتری با جمع هستند و افراد معتاد ناموفق در ترک به لحاظ شخصیتی افرادی، فاقد ویژگیهای شخصیتی ذکر شده هستند و یا ویژگیهای مذکور را به میزان کمتری دارا می باشند.

بید برگ نیا (۱۳۷۷) نیز در بررسی در خصوص ویژگی های شخصیتی معتادین که از آزمون ۱۶ عاملی شخصیت کتل استفاده نموده بودند به داین نتیجه رسید که نمرات معتادین به مواد مخدر در عامل هایی که صفات و ویژگی هایی مانند: ادواری خویی، خلق استوار، اطاعت  و تسلیم، واقع گرایی، استقلال فکری، دارا بودن اعتماد به نفس را بدست می دهند نسبت به افراد عادی در دامنه پایین تری قرار داشته است در حالیکه در عاملهایی که مبین ویژگیهایی مانند، حساسیت هیجانی، سلطه یا استیلا، گسیخته خویی، و بی اعتمادی توام با اضطراب بالا باشند نمرات معتادین نسبت به افراد عادی در دامنه بالاتری قرار داشته است.

در پژوهشی که خدیوی (۱۳۷۶) در ارتباط با بررسی ویژگیهای شخصیتی و باورهای غیر منطقی معتادین به مواد مخدر و افراد غیر معتاد به عمل آورد، مدعی شده است که در ویژگیهایی مانند، احساس عدم ارزشمندی، از خود راضی بودن، احساس خود کم بینی، عدم کنترل بر حوادث محیطی و این احساس که وقایع و تجارب گذشته سرنوشت انسان  را رقم می زنند، بین معتادین و افراد غیر معتاد تفاوت معناداری وجود دارند.

تقریبا در تمام نوشته های مربوط به اعتیاد از ویژگیهای شخصیت به عنوان عاملی  برای کشیده شدن به سمت اعتیاد ذکر شده است. مثلا کولب می نویسد عده کثیری از معتادان افرادی هستند که دارای نارسایی ها و ناپختگی های شخصیتی بوده و از طریق برخورد و ایجاد رابطه وابستگی با افراد معتاد دیگر به این راه سوق داده می شوند(هژیر۱۳۷۶).

نتایج مطالعه دکتر ولی الله اخوت در بیمارستان روزبه (۱۳۵۴) حاکی از آن است که معتادان از نظر عاطفی، نابالغ، عصیانگر، بی قراری و دارای احساس خصومت و دچار عدم رشد اجتماعی، منزوی، افسرده، دچار احساس بی کفایتی و تمایلات سایکوپاتیک  می باشند.

[۱] Elkader

[۲] Bottlender

[۳] Soyka


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

نقش بازی در رشد اجتماعی کودک

تعریف بازی

به هر گونه فعالیت جسمی یا ذهنی هدفداری که به صورت گروهی یا فردی انجام پذیرد و موجب کسب لذت و اقناع نیازهای کودک شود بازی گویند.

نقش بازی در رشد اجتماعی کودک

  1. موجب ارتباط کودک با محیط بیرون می شود و دنیای اجتماعی او را گسترس می دهد.
  2. موجب شکوفایی استعدادهای نهفته و بروز خلاقیت می شود.
  3. همکاری،همیاری و مشارکت کودک توسعه می یابد.
  4. با رعایت اصول و مقررات آشنا می شود.
  5. همانند سازی با بزرگسالان را می آموزد.
  6. با مفهوم سلسله مراتب آشنا شده و آن را رعایت می کند.
  7. رقابت را می آموزد و شکست را بطور واقعی تجربه می کند.
  8. قدرت ابراز وجود پیدا می کند و از ترس،کمرویی و خجالت بیهوده رها می شود.
  9. حمایت از افراد ضعیف را می آموزد

 نقش بازی در رشد عاطفی

  1. نیاز به برتری جویی را ارضا می کند.
  2. موجب ابراز احساسات،عواطف، ترس ها و تردیدها،مهر و محبت،خشم و کینه و نگرانی ها می شود.
  3. تمایل به جنگجویی و ستیزه گری را کم می کند.
  4. برون نگری کودک را افزایش می دهد.

نقش بازی در رشد جسمی کودک

  1. موجب رشد هماهنگ دستگاهها و اعضای مختلف بدن می شود.
  2. باعث تقویت حواس کودک می شود.
  3. نیرو و انرژی بدن را به بهترین شکل مصرف می کند.
  4. کودک به توانمندیهای فکری و و بدنی خود آگاهی پیدا می کند.

نقش بازی در رشد ذهنی کودک

  1. در یادگیری زبان نقش بسزایی دارد.
  2. در رشد هوشی بسیار مهم تأثیر دارد.
  3. با مفاهیم ساخت،فضا،شکل آشنا می شود.
  4. رفتارهای هوشمندانه کودک تقویت می شود.
  5. موقعیت استفاده از قوه ی تخیل در کودک به وجود می آید.
  6. زمینه ی بهتر برای تفکر فراهم می آورد.

 

 


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

فرضیه ها و اصول مربوط به امید و ماهیت انسان

فرضیه ها و اصول مربوط به امید و ماهیت انسان

امید درمانی یک الگوی شناختی از انگیزش انسان است. همه افراد ظرفیت افکار امیدوارانه دارند. سطح تفکر امیدوارانه می­تواند افزایش یابد. تقریباً همه موقعیت­ها براساس امید قابل تفسیر هستند. تجارب افراد و انتظارات اجتماعی بررشد امید تأثیر می­گذارند. تعاملهای حمایتی درمانگر و مراجع باعث بهبود امید می­شود. افزایش امید در جلسات بر موقعیت­هایی که خارج از بافت درمانی وجود دارند نیز تعمیم داده می­شود. بسیاری از افراد با افکار اتوماتیک منفی مواجه می­شوند که این افکار مانع ادامه مسیر بسوی هدف می­گردد . بسیاری از این فرضیه ها توسط تحقیقات حمایت شده­اند. این فرضیه ها اصول امید درمانی را تقویت می­کندکه اولاً امید درمانی یک فرایند تعلیمی است و هدف اصلی آن آموزش مراجعان است تا بتوانند از عهده مشکلاتشان برآمده و هدفهایشان را تعقیب کنند. ثانیاً امید درمانی با تغییر در سطح شناخت و تمرکز برعوامل خود ارجاعی مراجع و اندیشه گذرگاه و عامل مبتنی برهدف آغاز می­شود . ثالثاً امید درمانی با یکپارچه سازی عوامل درمانگرایانه و تکنیک های روایتی، رفتاری- شناختی و متمرکز بر راه حل  مسیری به سوی یک سیستم درمانی جدید گشوده شده است(اشنایدر و همکاران، ۲۰۰۲).

پیرامون اصول و بنیادهای امید واینکه این سازه در خلال دوره کودکی و نوجوانی به چه نحوی رشد می­یابد، شناخت کمی وجود دارد هر چند اشنایدر برخی از این موضوعات را بصورت نظری مورد بحث قرار داده است ولی پژوهش هایی که متغیرهای رشدی را بصورت تجربی مورد بررسی قرار داده باشد، وجود ندارد. بهرحال مطالعه وال (۲۰۰۶) شواهدی فراهم کرده که امید یک توان روان شناختی است و می­تواند جلو ضربات وقایع منفی که در زندگی همه کودکان و نوجوانان ناچاراً به وقوع می­پیوندد را بگیرد. مراقبان، معلمان و مربیان و دوستان نقش و سهم مهمی در رشد تفکر امیدوارانه برای فرد دارند (وال، ۲۰۰۶).

با این وجود پژوهشهای اخیر برروی جنبه­های قابل انعطاف امید به عنوان یک عامل قوی تغییر متمرکز شده است. کودکان با امید بالا یاد می­گیرند که گذرگاهها ی رسیدن به اهدافشان را به شکل قانونمند در بیاورند. مراقبان، پدر و مادران، مشاوران، معلمان و دوستان می­توانند به کودکان کمک کنند تا گذرگاههائی برای اهداف اولیه وانگیزه لازم برای دستیابی آنها را پیدا کنند. طبیعی است که فرض کنیم سطح امید کودک بطور نزدیکی با ویژگی­های فردی دیگر از جمله عزت نفس، بالا یا پائین شود. تفکر امیدوارنه در بچه­ها تا حدی به فرایند ایمن سازی و تاب آوری  شبیه است. مطالعات درباره تاب­آوری نشان داد که تفکر امیدوارانه به عنوان یک مکانیسم نیرومند سازگار شدن افراد هنگام مواجهه با چالش­ها در فرایند رشد کمک می­کند. به این معنا که هدف موفقیت­آمیز اولیه که در آن افراد بر موانع چیره می­شوند و پیامدهای موردانتظار را بدست می­آورند، به آنها اجازه می­دهد بعدها اگر با موانع برای رسیدن به هدف مواجه شوند از اسنادهای مثبت استفاده کنند(وال، ۲۰۰۶).

متأسفانه واقعیت این است که بچه­های بسیاری وجود دارند که ممکن است به دو دلیل توانایی فکر کردن از روی امیدواری درباره آینده را از دست بدهند: اول اینکه آنها بچه­هایی هستند که از زمان تولد هرگز محبت، مراقبت و توجهی که به آنها اجازه­ی ایجاد تفکر امیدوارانه را بدهد دریافت نکرده­اند. دوم اینکه بچه­هایی هم هستند که در آغاز یاد می­گیرند که امیدوارانه فکر کنند، اما امیدشان بوسیله وقایع پراسترس زندگی در طول دوران رشد تخریب می­شود. بنابراین، غفلت واهمالکاری نسبت به مراقبت موثر در سنین اولیه از کودک و بهره کشی به شکل مخرب تری امید بچه­ها را به خطر می­اندازد و مورد حمله قرار می­دهد. همچنین عوامل دیگری از جمله از دست دادن والدین (مردن، جدایی یا طلاق) و محیط ناپایدار، حس امید را در بچه­ها نابود می­کند برای مثال، هینتون- نلسون- روبرت و اشنایدر (۱۹۹۶) نشان دادند که سطوح پائین­تر امید در بچه­هایی دیده می­شود که شاهد خشونت بین فردی برعلیه خانواده و دوستان بوده­اند( به نقل از وال، ۲۰۰۶).

مقاومت و حمایت در طول رشد به بچه­ها اجازه یادگیری مطمئن از قوانین اجتماعی را می­دهد تا رفتار هدفگرای مناسب خود را کنترل ­کند. والدین، مراقبان، معلمان ودیگر افراد موثر بر رشد کودکان باید به خاطر داشته باشند که ایده­ی تفکر هدفگرا و تشویق فرزندان، به منظور دست یابی به هدفها و آرزوهای آنان می­باشد و به زور وادار کردن آنان برای دنبال کردن رویاها و آرزوهای دیگران، ممکن است مانع تفکر امیدوارانه فرزندان شود، بویژه  اگر هدفهای  شخصی شان قربانی یا مورد غفلت قرار گرفته شود(وال، ۲۰۰۶).


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

 مکاتب و نظریه‌های اخلاق حرفه‌ای

 مکاتب و نظریه های اخلاق حرفه ای

اخلاق حرفه ای در سنت با محوریت انسان و انگیزه خدمت به دیگران بوده که در طول تاریخ متحول گردیده است؛ اما امروزه گاه انسان در خدمت حرفه و حرفه نیز ابزاری در جهت اهداف صرفا مادی او بدل شده است. در نظام های غربی، مکاتب اخلاقی مانند سودانگاری، عدالت توزیعی، آزادی فردی و تکلیف گرایی درصدد رساندن انسان به سعادت بوده اند. اما در نظام اخلاق اسلامی، ملاک نهایی و سعادت حقیقی بشر تقرب به «الله» است و انسان به عنوان خلیفه و جانشین الهی بر روی زمین محور توجهات اخلاقی است. بررسی نظام های مختلف اخلاقی در اخلاق حرفه ای ما را در شناخت عمیق تر علم اخلاق حرفه ای یاری می نماید (عاملی،۱۳۸۸).

۲-۳-۴-۱-مکتب سود انگاری

در تعریف مکتب سودانگاری[۱]آورده اند: «مکتبی که معتقد است کار صواب به آن است که خیر و سود هرچه بیشتر به جهانی ارزانی دارد.» (داگوبرت، ترجمه اردوبادی،۱۳۸۰).

بالاترین سود برای بیشترین کسان همراه با کمترین زیان رایج ترین ملاک نهایی است که در اخلاق حرفه ای به میان آمده است. این ملاک در اساس از نظام اخلاقی فایده گرایی اخذ شده است ( قراملکی، ۱۳۸۲). تعدادی از با نفوذترین فلاسفه در جهان غرب (از جمله جرمی بنتام و جی.اس. میل) اظهار داشته اند ارزش اخلاقی رفتارشخصی را می توان به وسیله نتایج آن رفتار تعیین کرد. هدف خلق بزرگ ترین میزان منافع برای بیشترین مردم با کمترین میزان آسیب هاست. ایراد سودمندگرایی امکان استثمارآن است(هس مر ۱۳۸۲).یکی از نقاط ضعف این مکتب که به عنوان مکتبی اخلاقی مطرح گردیده است عبارت  است از اینکه مقصود صاحبان این اندیشه از مصلحت و سود، تنها سود و بهره دنیوی است و تکیه آن بر منافع و لذات دنیایی است، در حالی که لذات اخروی موجب بیشترین و پایدارترین خوشی برای انسان می باشد         (مصباح یزدی،۱۳۷۷).

۲-۳-۴-۲- مکتب تکلیف گرایی

بر طبق مکتب تکلیف گرایی[۲]اخلاق تکلیف گرایانه، بر آن است که خوبی و بدی یک عمل تنها مبتنی بر نتایج آن نیست، بلکه ویژگی های خود عمل یا انگیزه ورای آن، خوبی و بدی عمل را مشخص می کند. نتایج عمل هر چه باشد، تأثیری در خوبی و بدی آن نمی گذارد. مدافع برجسته این نوع نگرش ایمانوئل کانت است (لیدبیتر[۳]،۲۰۰۵). نظریه کانت در بررسی کاربردگرایانه (در برابر بررسی صرفا تئوریک و نظریه) دو نقیصه عمده دارد:

اولاً: عدم توانایی در رفع تعارضات اخلاقی در موقعیت. از طرفی بر اساس وظیفه اخلاقی رازداری نباید راست گفت، زیرا راست گفتن افشای رازی را سبب می شود و از طرف دیگر بر اساس وظیفه اخلاقی راستگویی نباید حقیقت را کتمان کرد و از راستگویی پرهیز نمود. در چنین موقعیتی وظیفه اخلاقی چیست؟

دوماً: نقیصه دوم، نهایی نبودن ملاک کانت است. نظریه کانت صرفا نشانه، شاخص و ملاک تشخیص خوب و بد در شرایط خاص است. اما این نظریه متضمن ملاک نهایی نیست. زیرا به تعبیر کی یر کیگارد فیلسوف بزرگ اگزیستانسیالیزم هر چند ما در گذر از زندگی استحسانی (حیات حیوانی) به نخستین سپهر وجودی آدمی (زندگی اخلاقی عقلانی) خویشتن را با عمل به وظیفه ی عقلانی معنادار می کنیم. اما به سرعت دست ما پی چیزی خواهد گشت تا وظیفه را معنادار کند؟ چرا باید به وظیفه عمل نمود؟ و پاسخ درست به این سوال که سکوی پرش به دومین سپهر وجودی است، دست یافتن به ملاک برتری است که مبین عمل به وظیفه است. بنابراین نظریه وظیفه گرایی کانت متضمن ملاک نهایی نیست، بلکه خود محتاج ملاک نهایی اخلاق است (قراملکی،۱۳۸۲).

۲-۳-۴-۳- مکتب عدالت توزیعی

از نظر مکتب عدالت توزیعی[۴]اخلاق عدالتی از دو مکتب سرچشمه می گیرد:

یکی در قرن ۱۷ در آثار هابز، کانت، و نزدیکانی نظیر راولز و کوبرگ و دیگری ریشه اش در آثار فیلسوفانی چون آریستوتل روزاو، هگل، مارکس و دیویی. مکتب اولی دریافت افراد را مرکز، و روابط اجتماعی را به عنوان قراردادی در بین افراد به کار می برد.  و مکتب دومی به وجود مرکز اعتقاد ندارد و سعی می کند به انسان ها بیاموزد که در اجتماع چگونه رفتار کنند. در این مکتب عدالت از توافق اجتماعی حاصل می شود. در این دیدگاه فیلسوفان و نویسندگان به بحث درباره طبیعت جهان، ذات خدا، تقدیر در برابر اراده آزاد، خیر و شر و روابط بین انسان و شرایطش می پردازند (استارات[۵]،۱۹۹۴). نظریه عدالت توزیعی به عنوان مکتبی اخلاقی توسط فیلسوف آمریکایی و نظریه پرداز سیاسی، جان رالز[۶] متولد ۱۹۲۱ م در «بالتیمور[۷]» و عضو دانشگاه هاروارد پیشنهاد شده است که با تلاش در دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ نظریه عدالت را بر اساس برتری یک ارزش واحد به نام عدالت، مطرح نمود. از آنجا که دو مکتب سودانگاری و تکلیف گرایی نمی توانند یگانه معیار اساسی صواب و خطای قانع کننده در اخلاق باشند باید اصلی را درباره عدالت معتبر بدانیم تا ما را در توزیع خوبی و بدی در جهان کمک کند و آن مکتب عدالت توزیعی است (عاملی،۱۳۸۸).

نظریه عدالت توزیعی «جان رالز» را به عنوان یک مکتب اخلاقی می توان از یک سیستم اقتصادی خاص توزیع منافع به یک سیستم اخلاقی برای ارزیابی رفتار گسترش داد که بر اساس آن می تواند یک عمل را در صورتی که منجر به افزایش همکاری بین اعضای جامعه می گردد، «درست»، «عادلانه» و «مناسب» نامید و هر چه مخالف این جریان باشد «نادرست»، «ناعادلانه» و «نامناسب» دانست (هس مر، ترجمه اعرابی و ایزدی،۱۳۸۲). هم چنین آورده اند که عدالت توزیعی از طرف قدرت حاکمه به اجرا درمی آید و عبارتست از تقسیم خوبی ها و بدی ها بر حسب لیاقت اشخاص؛ به عبارت بهتر «عدالت توزیعی یعنی آنچه مربوط است به تقسیم افتخارات، اموال یا هرگونه امتیازات دیگری که بتوان بین کسانی که درزندگی اجتماعی دستی دارند، تقسیم کرد و جز به تقسیم امتیازات و ثروت اجتماعی به چیز دیگری اطلاق نمی گردد.» (لالاند، ترجمه وثیق،۱۳۷۷).

به عبارت دیگر عدالت توزیعی به تناسب بین اعمال و رفتار و لیاقت و فضایل آنان مربوط است. از دیدگاه ارسطو عدالت یا جزئی است یا کلی؛ عدالت جزئی نیز خود به دوگونه است: نخست، عدالت در توزیع شرافت و ثروت در میان شهروندان و دیگری، عدالت جبرانی در روابط بین مردم (راس، ترجمه قوام صفری،۱۳۷۷). در واقع عدالت توزیعی به انصاف در توزیع منابع مربوط می شود، و توزیع انصاف، توزیعی است که در آن به یک معنا، سود است؛ بعضی نیز ذکر می کنند که توزیع انصاف، توزیع هر آنچه از بازار آزاد نتیجه می شود، است (آئودی[۸]،۱۹۹۹).عدالت فراگیر، بدون تردید یکی از مهم ترین اصول راهبردی اخلاق است و در آموزه های دینی نیز برقراری آن از اهداف نبوت تلقی شده است. اما عدالت ملاک نهایی اخلاق نیست، زیرا اولا آن همه احکام اخلاقی را تبیین نمی کند. به عنوان مثال تفضل فراتر از عدالت، فداکاری و ایثار، عشق و… را نمی توان به ترازوی عدالت سنجید. ثانیا خود محتاج ملاک برای تبیین شدن است، چرا که همیشه می توان پرسید: چرا باید عادلانه عمل کرد؟ (قراملکی،۱۳۸۲).

۲-۳-۴-۴- مکتب آزادی فردی

نظریه آزادی فردی[۹] از ابتکارات «رابرت نوزیک[۱۰]» است که بر اساس تقدم یک ارزش به نام «آزادی فردی» طراحی گردیده است. بر طبق مکتب آزادی فردی، همه باید برای آزادی بیشتر فعالیت کنند، زیرا موجب افزایش تبادل بازار می گردد که برای بهره جویی اجتماعی ضروری است از جمله انتقادات وارد بر این نظریه اخلاقی عبارت است از اینکه این مفهوم بر اساس تعریفی کوته بینانه از آزادی بنا شده است و به حق منفی محدود است. و افراد دیگر حق دخالت ندارند؛ اگرچه حق مثبتی برای بهره مندی از بعضی منافع که نصیب دیگران شده وجود داشته باشد (هس مر،۱۳۸۲).

[۱]– Utilitarianism

[۲]– De ontological theory

[۳]– Ledbetter

[۴]– Distributive Justice

[۵]– Starratt

[۶]– John Rowls

[۷]– Baltimore

[۸]– Robert Audi

 

۱- Personal Liberality

۲- Robert Nozick


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

منظور از فلسفه اخلاق چیست؟

فلسفه اخلاق

منظور از فلسفه اخلاق، علمی است که به تبیین اصول و مبانی و مبادی علم اخلاق می پردازد و بعضاً مطالبی از قبیل: تاریخچه، بنیانگذار، هدف، روش تحقیق و سیر تحول آن را نیز متذکر می شود(مصباح یزدی،۱۳۷۶).

برخی از فیلسوفان اخلاق، معتقدند که فلسفه اخلاق، به نحوی، شامل هر سه نوع پژوهش اخلاقی می شود. آثار همه عالمان اخلاق پیش از قرن بیستم نیز ترکیبی از اخلاق توصیفی، هنجاری و پاره ای از مسائل فرااخلاق است.اما اگر فلسفه اخلاق را به درستی جزیی از فلسفه و تحقیق و پژوهش فلسفی و عقلی درباره مسائل و احکام اخلاقی بدانیم، در آن صورت نمی توان آن را شامل اخلاق توصیفی نیز دانست؛ چرا که در اخلاق توصیفی جای بحث فلسفی و عقلی نیست، بلکه حداکثر در بردارنده مباحث اخلاق هنجاری و فرااخلاق خواهد بود. برخی از مهم ترین مسائل مطرح درفلسفه اخلاق عبارتنداز:

۱- مفاهیم اخلاقی چگونه پیدا می شوند؟ ماهیت، معنا یا کارکرد احکامی که دربردارنده اصطلاحات اخلاقی اند، چیست؟

۲- منشاء پیدایش احکام و دستورات اخلاقی کجا است؟ آیا احکام اخلاقی ریشه در طبیعت دارند؟ یا از عقل سرچشمه می گیرند؟ و یا اینکه وابسته به امر و نهی جامعه هستند؟

۳- شاید بتوان گفت مهم ترین موضوع مورد بحث فلسفه اخلاق، مسأله اِخباری یا انشایی بودن گزاره های اخلاقی است. اصل در جملات اخلاقی، انشا است یا اخبار؟

۴- جایگاه نیت در افعال اخلاقی به چه صورت است؟ آیا قوام حکم اخلاقی تنها به «حسن و قبح فعلی» است یا آنکه «حسن و قبح فاعلی» را نیز باید در نظر داشت؟

۵- آیا الزامی بودن در احکام اخلاقی، شرط است یا نه؟

۶- رابطه فعل اخلاقی و پاداش چگونه است؟

۷- یکی دیگر از مهم ترین مسائل فلسفه اخلاق این است که مبنای احکام اخلاقی چیست؟ جملات اخلاقی بر چه پایه و مبنایی استوار شد؟

۸- آیا احکام اخلاقی استدلال پذیرند یا غیرقابل استدلالند؟

۹- آیا هر جامعه ای می بایست نظام اخلاقی خاص خود را داشته باشد؟آیا اخلاق، مطلق است یا نسبی؟

۱۰- بررسی ارتباط اخلاق با سایر علوم و معارف بشری مانند دین، علم، حقوق و قراردادهای اجتماعی،یکی دیگر از مباحث مهمی است که درفلسفه اخلاق مطرح می شود(مصباح یزدی،۱۳۸۸).


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

شیوع و ویژگی های جمعیت شناختی خود جرحی

شیوع و ویژگی های جمعیت شناختی خود جرحی
یافته¬های جمعیت شناختی درباره انواع رفتارهای آسیب به خود نشان می¬دهند در سالهای اخیر بروز این رفتارها بیشتر شده است. در اوایل دهه ۱۹۸۰ بنابر گزارش پاتیسن و کان (۱۹۸۳ به نقل از ولش،۲۰۰۶) نرخ خودآسیب رسانی در هر ۱۰۰۰۰۰ نفر ۴۰۰ نفر بود اما در اواخر دهه ۱۹۸۰ این میزان به ۷۵۰ نفر در ۱۰۰۰۰۰ نفر و در اواخر دهه ۱۹۹۰ به ۱۰۰۰ نفر در ۱۰۰۰۰۰ نفر افزایش یافته است. فراوانی انواع رفتارهای خودآسیب رسانی در دوره نوجوانی بیشتر از سایر دوره های تحول است. فراوانی خودآسیب رسانی بزرگسالان جمعیت عادی ۴% و در نوجوانان ۱۴% گزارش شده است (کلونسکی،۲۰۰۷) همچنین نرخ خودجرحی با افزایش سن و از دوره کودکی به نوجوانی افزایش می یابد، در کودکان ۱۰-۱۲ ساله جمعیت عادی شیوع این رفتار ۷% است درحالیکه در دوره نوجوانی در دانش آموزان دبیرستانی بین ۱۳ تا ۲۱% گزارش شده است(باروکاس و همکاران،۲۰۱۱).
در یکی از اولین پژوهش¬ها درباره شیوع خود آسیب¬رسانی در نوجوانان عادی، راث و هیث ( ۲۰۰۲) در مدارس کشور کانادا در بخش های شهری و حاشیه شهر ۴۴۰ دانش آموز را در دو مدرسه بررسی کردند. نتایج مطالعه نشان داد به رغم تفاوت قومی و تفاوت درسطوح اقتصادی-اجتماعی دانش آموزان، نرخ خودآسیب رسانی بین دو مدرسه تفاوتی با هم نداشت، نتایج این مطالعه نشان داد در ۶۱ نفر از دانش آموزان(۱۴%) تجربه رفتارهای خودآسیب رسانی وجود داشت، نرخ خودجرحی در دختران ۶۴٪ (۳۹ نفر)و در پسران ۳۶٪ (۲۲ نفر) بود. شروع خودجرحی در ۵۹٪ از شرکت کنندگان از کلاس ۷ یا ۸ بود، در ۲۴٪ از کلاس ششم و یا پایین تر و در ۵/۱۱٪ از کلاس نهم بود و شایعترین روش خودجرحی از راه بریدن بود. در ۷۷٪ موارد نوجوانان با خودجرحی از خانواده هایی بودند که والدین در کنار هم زندگی می کردند و در ۳۶٪ موارد از خانواده های طلاق بودند. همچنین در مطالعه راث و هیث (۲۰۰۲) مشخص شد نوجوانان به شیوه بریدن بدن(۴۱%)،کتک زدن خود(۳۳%)، نیشگون گرفتن(۷%)، گاز گرفتن(۵%)،خودسوزی(۴%) به خود آسیب می زنند و تنها در ۱۰ نفر(۱۶%) بیش از یک روش برای آسیب به خود استفاده شده بود.
مطالعه خود آسیب رسانی کود¬کان و نوجوانان در اروپا ( CASE) شیوع ۱۲ ماهه خود آسیب رسانی عمدی ( شامل خود آسیب رسانی و رفتار های خودکشی) را در ۷ کشور شرکت کننده در پژوهش از ۷/۲% تا ۳/۷% گزارش کرده است (مادگه و همکاران،۲۰۰۸). در مطالعه ای بر روی ۶۶۵ نفر از دانش آموزان دبیرستانی آمریکا و آلمان با ابزارهای یکسان برای اندازه گیری خود آسیب رسانی مشخص شد در ۲۰% از نوجوانان آلمانی و ۱۶% از نوجوانان آمریکا تجربه رفتارهای خود آسیب رسانی وجود دارد؛ اما تفاوت معنی داری بین فراوانی خودآسیب رسانی در دو جامعه مشخص نشد. همچنین در این مطالعه مشخص شد که در ۱۰% از اعضای نممونه تعداد دفعات خود آسیب رسانی بیشتر از ۴ بار بوده است (پلنر،لیبال،کلر،فگرت،میولهمکامپ، ۲۰۰۹). فراوانی خود آسیب رسانی در نوجوانان ترکیه(۲۱%)،نوجوانان مجارستان(۵%) ونوجوانان و جوانان ایتالیا(۲۴%) گزارش شده است(زوروگلو و همکاران،۲۰۰۳؛سوربا و همکاران،۲۰۰۵؛فاوار و و همکاران،۲۰۰۷ به نقل از پلنر،لیبال،کلر،فگرت،میولهمکامپ، ۲۰۰۹ ).
در کشور آمریکا، یزتز ( ۲۰۰۴) شیوع خود آسیب رسانی را در مدارس متوسطه این کشور ۱۴٪ گزارش کرده است. نرخ وقوع خود آسیب رسانی در جمعیّت عادی بزرگسالان ۴٪ و در جمعیت های بالینی ۲۱٪ گزارش شده است، در حالیکه در جمعیت عادی نوجوانان ۱۴٪ تا ۳۹٪ و در جمعیت های بالینی نوجوانان بستری ۴۰٪ تا ۶۰٪ گزارش کرده است ( ناک و پاتیسون،۲۰۰۵ به نقل از والش،۲۰۰۸). اسکج در سال ۲۰۰۵ در پژوهشی بر روی نوجوانان کشورهای استرالیا،آمریکا و انگلیس به این یافته دست یافت که شیوع یک ساله خودجرحی بدون خودکشی ۵ تا ۹ درصد است. از لحاظ نوع خود آسیب رسانی، فراوانی بریدن و زخمی کردن بدن در دختران بیشتر است؛ در حالیکه فراوانی کتک زدن خود و خود سوزی در پسران بیشتر است (آندوور وگیب،۲۰۱۰).
شیوع خودجرحی در دختران نوجوان بیشتر از پسران است. پژوهش های دهه نود، شیوع خودجرحی را در دختران سه تا چهار برابر بیشتر از پسران مشخص کرده است(کانتریو و لیدر،۱۹۹۸). دختران برای خودجرحی بیشتر از روش بریدن استفاده می¬کنند؛ در حالیکه فروانی سایر روش های خود جرحی مانند کتک زدن خود، کوبیدن سر به دیوار و سوزاندن در پسران بیشتر است (کلیز، وندریکون، ورتامن، ۲۰۰۷). همچنین دختران بیشتر احتمال دارد در تنهایی خود آسیب رسانی انجام دهند اما فراوانی خود آسیب رسانی پسران در موقعیت های اجتماعی و با همسالان به اندازه موقعیت های تنهایی و خلوت است و این تفاوت می¬تواند نشان دهنده تفاوت انگیزه های خودآسیب رسانی دختران و پسران باشد(لای-جیندهو ، اسکونر-رایکل، ۲۰۰۵). دلایل تفاوت شیوع خودجرحی در دختران و پسران ممکن است به علت متفاوت بودن شیوه اجتماعی شدن دو گروه و فراوانی بیشتر سابقه آزار جنسی و جسمی در دختران باشد که عامل خطر افزایش خود جرحی است.
در ایران در مطالعه رفتارهای خودآسیبی با استفاده از پرسشنامه خودآسیبی عمدی گراتز(۲۰۰۱) شیوع این رفتار در ۳۵۰ نفر ازدختران نوجوان پایه های دوم و سوم دبیرستان شهر تهران ۱۲٪ گزارش شده است(پیوسته گر،۱۳۹۲). براساس نتایج این مطالعه ۳۸ نفر(۱۲٪) حداقل یک بار و ۱۶ نفر(۴٪) بیش از یک بار از شیوه بریدن بخش های بدن برای آسیب به خود استفاده کرده بودند و ۵۸ نفر(۱۷٪) حداقل یک بار و ۳۶ نفر(۱۱٪) بیش از یک بار از فروکردن سوزن در پوست برای آسیب به خود استفاده کرده بودند. در این مطالعه فروکردن سوزن در پوست با هدف تاتوکردن، سوراخ کردن گوش یا بینی نیز به عنوان خودآسیبی عمدی در نظر گرفته شده بود. برای سایر رفتارهایی خودآسیبی در این مطالعه براساس فراونی عبارت بود از: حکاکی عکس و نوشته روی پوست، ، جلوگیری از بهبود زخم ها، برسرکوبیدن، شستن دست با تمییز کننده تا حد آسیب دیدن پوست، کندن مو، سوزاندن بدن، کبود کردن جایی از بدن(نیشگون گرفتن)، ناخن جویدن وچکاندن اسید روی پوست
طبقه بندی انواع رفتارهای خود آسیب رسانی
مدل¬های متعددی برای تعریف و طبقه¬بندی خود¬آسیب¬رسانی وجود دارد. در برخی طبقه¬بندی¬ها تعریف خود آسیب رسانی بسیار گسترده در نظرگرفته شده است و حتی برخی رفتارها مثل سیگارکشیدن هم نوعی خودآسیب¬رسانی تلقی شده است و در برخی دیگر به صورت اختصاصی خودآسیب رسانی صرفاً براساس رفتارهایی که موجب آسیب فیزیکی به بافت های سطحی بدن است، تعریف شده است. کارل منینگر در ۱۹۸۳ سه نوع خود آسیب رسانی شامل روان رنجورانه، روان¬پریشانه، با ماهیت مذهبی و با ماهیت عضوی را از هم متمایز کرد (سیمون و هالندر،۲۰۰۱).
در یک طبقه بندی قدیمی رفتارهای مرتبط با پیوستار خودجرحی مشخص شده است که عبارتند از:۱)پیرایش بدن: شامل تغییرات مستقیم و خود خواسته در بدن که اغلب با هدف همرنگی با هنجارها یا الگوهای فرهنگی یا گروهی انجام می¬شود. پیرایش بدنی ممکن است هم با و هم بدون درد باشد و گاهی اوقات برای این کار از بی حسی استفاده می¬شود. نیتی که در پشت این اعمال رایج و اجتماع پسند وجود دارد، معمولا‍‍ً رسیدن به زیبایی یا نوعی علامت نمادین برای نشان دادن احساس تعلق به یک زیرگروه فرهنگی خاص است. جراحی زیبایی، خالکوبی کردن، سوراخ کردن گوش/بدن، برداشتن ابرو و زخمی کردن نمونه¬هایی از رفتارهای این طبقه هستند ۲)خودآسیب رسانی غیر مستقیم: رفتارهایی که موجب آسیب به بدن یا بهزیستی روانی شخص می¬شوند علی رغم این که نیت آشکار یا هشیار آسیب رساندن به خود وجود ندارد. سوء مصرف مواد،پرخوری، رژیم گرفتن، جراحی¬های غیرضروری و ورزش افراطی نمونه¬هایی از رفتارهای این طبقه هستند. ۳) قصور در مراقبت از خود: ویژگی این نوع رفتارها ناتوانی فرد در مراقبت یا محافظت از خود است. عواملی مانند مشکل داشتن در مراقبت و حفظ سلامت روانی، فقر مادی و نداشتن اطلاعات ممکن است در ایجاد یا تشدید این نوع از رفتارها نقش داشته باشند. رفتارهایی مانند خطرجویی افراطی، تصادف زیاد با وسایل نقلیه ،استفاده نکردن از مراقبت¬های پزشکی و تغذیه ضعیف نمونه¬هایی ازرفتارهای این طبقه است. ۴)خودجرحی:شامل اعمال مستقیمی است که موجب زخمی شدن بدن می¬شود مانند بریدن، سوزاندن و زدن سر به دیوار. ( کانرز،۲۰۰۰ به نقل از والش،۲۰۰۸)
سیمون و فاوازا در سال ۲۰۰۱ خود آسیب¬رسانی را به چهار نوع تقسیم بندی کرده¬اند:۱٫خود¬جرحی کلیشه ای که مختص کودکان با اختلالات نافذ رشد مانند اوتیسم و کم¬توان ذهنی است. عوامل زیستی بیش از سایر انواع رفتارهای خودجرحی در ایجاد و تشدیداین نوع خود آسیب رسانی نقش دارد وبیشتر در اختلالات تحولی مانند عقب ماندگی ذهنی،اوتیسم و نشانگان لش-نیهان مشاهده می¬شود ۲٫خودجرحی اساسی که شامل شکل¬های شدید و مرگ آفرین آسیب به اندام¬ها مانند دستگاه تناسلی و چشم است. شدیدترین و خطرآفرین¬ترین نوع خودجرحی است که به اندام هایی مانند چشم یا اندام های تناسلی آسیب وارد می¬شود. بیشتر ممکن است در وضعیت¬های روان¬پریشی به ویژه در اختلال اسکیزوفرنی دیده شود. در اختلال¬های دیگری مانند افسردگی و مانیا، دگرجنس¬خواهی،اختلال¬های ناشی از مسمومیت¬های دارویی، نوروپاتی حسی مادرزادی،آنسفالیتیس نیز ممکن است این نوع خودآسیب¬رسانی وجود داشته باشد. در اسکیزوفرنی ترکیبی از هذیان¬های با مضامین جنسی/ مذهبی، فقدان کنترل تکانه و آستانه بسیار بالای تحمل درد عامل انجام این نوع خودجرحی است.
۳٫خودجرحی اجبارگونه : شامل رفتارهای کلیشه¬ای و تکرار شونده¬ای هستند که معمولاً چند¬ین مرتبه در طی یک روز انجام می¬شوند. شایعترین نوع این رفتارها موکنی وسواسی وکندن یا خراشیدن پوست است. این رفتارها در پاسخ به یک تکانه شدید و غیر قابل مقاومت شروع میشوند و به دنبالش احساس ارضا شدن را به همراه دارند. در طبقه بندی DSM این نوع رفتارها را تحت عنوان اختلال¬های کنترل تکانه طبقه بندی می¬کنند. به دلیل ماهیت مشترک این نوع رفتارها استکتی (۲۰۰۸) در مدل طیف اختلال¬های وسواس-اجبار، خود آسیب¬رسانی را هم جزو این طبقه قرار داده است. بین در نظر گرفتن این نوع خودجرحی به عنوان یک اختلال کنترل تکانه یا یکی از اختلالات طیف وسواس-اجبار اختلاف نظر وجود دارد(سادوک، سادوک،۲۰۰۷).
۴٫ رفتارهای خودجرحی تکانشی : این رفتاها ممکن است تنها یک بار یا به صورت مکرر و عادتی انجام شوند. در نوع تکرار شونده خودجرحی احتمالاً نقش سازمان¬بخش در ایجاد حس از خویشتن فرد دارد، خودهمخوان است و کیفیت اعتیادی دارد. این رفتارها ممکن است هم در پاسخ به محرک¬های درونی و هم بیرونی انجام شوند. بریدن بخش¬های بدن، سوزاندن بدن، سوراخ کردن بدن با سوزن و سنجاق نمونه¬هایی از این نوع خودآسیب رسانی است. به صورت کلی کارکرد این رفتارها رهایی از حالت های غیرقابل تحمّل مشخص شده است و در طولانی مدت با تکرار شدن به صورت بیمارگون ولی جزیی از خزانه رفتار عادتی فرد برای مقابله استرس در می¬آید (سیمون و هالندر،۲۰۰۱).
یک چرخه معمول خودجرحی تکانشی به این ترتیب است:اشتغال ذهنی با آسیب رساندن جسمی به خود، شکست مکرر در مقاومت در برابر تکانه آسیب جسمی به خود ، افزایش احساس تنش بلافاصله پیش از انجام عمل خودجرحی، ایجاد احساس رضایت و رهایی در زمان انجام عمل خودجرحی. در این عمل هیچ گونه نیت خودکشی نباید وجود داشته باشد و ناشی از حالت¬های روان¬پریشی،دگرجنس¬خواهی،عقب¬ماندگی ذهنی یا اختلالات تحوّلی نیز نباشد (سیمون و هالندر،۲۰۰۱).
فاوازا ( ۱۹۸۹ )براساس شدت، خودجرحی تکانشی را به دو نوع خفیف و شدید تقسیم بندی کرده است: خودجرحی خفیف شامل رفتارهایی مانند بریدن پوست بدن، سوزاندن، کتک زدن خود، چنگ کشیدن و جلوگیری از بهبود زخم و خودجرحی شدید شامل رفتارهای نادر اما به شدت مخربی است که معمولاً در دوره¬های روان¬پریشی مشاهده می¬شود. در افراد با تشخیص¬های موی¬کنی وسواسی یا سایر انواع رفتارهای خودجرحی اجباری سابقه رفتارهای خودجرحی تکانشی مانند بریدن یا سوزاندن بدن،بیش مصرف مواد و اقدام به خودکشی نیز ممکن است وجود داشته باشد(اندرسون و همکاران،۱۹۹۱ به نقل از سیمون و هالندر،۲۰۰۱)؛ بنابراین نمی توان این دو نوع خودجرحی(اجباری-تکانشی) را کاملاً مستقل از هم در نظر گرفت.
در تمایز خودجرحی تکانشی و اجباری گفته شده است که خود جرحی تکانشی نوعی رفتار آسیب به خود است که به دنبال ایجاد تنش آغاز می¬شود و پیامد آن کسب لذت و افزایش برانگیختگی است، این نوع خودآسیب رسانی با آگاهی اندک انجام می¬شود، مقاومت فرد در برابر آن کم است و بینش فرد نسبت به غیرمنطقی بودن یا پیامدهای این رفتار اندک است؛ در مقابل خود¬جرحی اجبارگونه با هدف اجتناب از اضطراب یا در پاسخ به یک فکر وسواسی انجام می شود، اگر چه این رفتار به صورت آگاهانه انجام می¬شود، فرد نسبت به غیرمنطقی بودن این رفتار آگاهی دارد و اغلب در برابر آن مقاومت می¬کند و معمولاً به شکل تکرار شونده و عادتی است (والش،۲۰۰۸).
پاتیسون و کان در سال ۲۰۰۱ انواع رفتارهای خودآسیب رسانی را براساس دو بعد میزان خطر مُردن، تعداد دوره¬ها و مستقیم یا غیر مستقیم بودن تقسیم¬بندی کرده¬اند. در شکل ۲-۳ انواع رفتارهای خودآسیب رسانی براساس این تقسیم بندی نمایش داده شده است (به نقل از والش،۲۰۰۸)
جدول ۱ . فتارهای خود آسیب رسانی (پاتیسون و کان،۱۹۸۳ به نقل از والش،۲۰۰۸).
مستقیم غیرمستقیم
خطر مرگ شدید خودکشی (تک دوره¬ای) خطرجویی موقعیتی(تک دوره¬ای)

خطر مرگ متوسط ۱)تداوم اقدام خودکشی(تکرار شونده)
۲)خودجرحی¬غیرمعمول¬یا اساسی(تک دوره ای) ۱)تکرار اعمال پرخطر به صورت نمایشی(تکرار شونده)
۲)بی¬اشتهایی بیمارگون از نوع شدید (تکرار شونده)
خطر مرگ خفیف خودجرحی معمول (تکرار شونده) ۱)سوء مصرف مواد به شکل مزمن
۲)پرخوری بیمارگون به شکل مزمن
۳)رها کردن مصرف داروهای روانپزشکی (تکرار شونده)

در طبقه بندی پاتیسون و کان (۲۰۰۱) رفتارهای خطرجویی نیز به عنوان نوعی خودآسیب رسانی در نظر گرفته شده اند. رفتارهای خطرجویی به سه دسته موقعیتی، جسمی و جنسی طبقه بندی می¬شوند. خطرجویی موقعیتی، نوعی رفتار است که به خودی خود خطرآفرین نیست؛ اما دریک موقعیت محیطی خاص می¬تواند ایجاد خطر کند؛ برای مثال قدم زدن یا پیاده¬روی فی نفسه فعالیت خطرناکی نیست؛ اما اگر همین عمل شب هنگام در محله ای که مشهور به خلاف و جرم است، انجام شود نوعی رفتارخطرجویانه موقعیتی به حساب می¬آید و احتمالاً افرادی که این نوع خطرجویی انجام می¬دهند علاقه به زندگی کردن ندارند و در قضاوت کردن ضعیف هستند (اورباخ،۱۹۹۱ به نقل از والش،۲۰۰۸). خطر¬جویی جسمی می¬تواند به شکل اجرای رفتارهای پرخطر در حین رانندگی با وسایل نقلیه، پرش از بلندی و انجام فعالیت¬های فیزیکی پرخطر باشد. در این نوع از خودجرحی، خطر مرگ وابسته به موقعیت محیطی نیست و عمل خود به خود خطرزا است؛ زیرا یک اشتباه در برآورد محل فرود یا در یکی از اجزای عمل پُرخطر ممکن است منجر به آسیب جدی و یا مرگ شود؛ با این حال اکثر نوجوانانی که این رفتارها را انجام می¬دهند از انجام این کار احساس تخلیه هیجانی و نشاط دارند (والش،۲۰۰۸).
خطر¬جویی جنسی می¬تواند به صورت¬های مختلفی مانند هم¬خوابگی با شریکان جنسی متعدد، برقراری روابط جنسی محافظت نشده با غریبه¬ها، برقراری ارتباط با مصرف¬کنندگان تزریقی مواد یا افرادی که مشکوک به مریضی¬های مسری جنسی هستند و برقراری رابطه جنسی در حالت مستی انجام شود. در اکثر افراد که به دفعات رفتارهای جنسی پرخطر را انجام می¬دهند، رگه های تکانشوری در رفتار جنسی وجود دارد که احتمال بروز آسیب را در آنها بالا می برد (والش،۲۰۰۸).
در مطالعه رفتارهای خطرجویی نوجوانان ایرانی نیزرفتارهایی که بیشترین میزان خطرپذیری در آن رخ داده بود عبارت بودند از رانندگی خطرناک ، خشونت ، گرایش به الکل ، گرایش به خطرپذیری جنسی ، گرایش به سیگارو گرایش به مواد مخدر(زاده محمدی، احمد آبادی، حیدری،۱۳۹۲).
بامیستر(۱۹۹۸) براساس مرور ادبیات پژوهشی روان¬شناسی اجتماعی سه نوع رفتار خود آسیب¬رسانی که او از آنها تحت عنوان خودشکست دهی یاد می کند، توصیف کرده است:
الف) خود تخریبی اولیه : عملی است که فرد آگاهانه و با پیش¬بینی قبلی و به دلایلی مانند احساس گناه، تنفر از خویشتن و میل به رهایی و گریز از یک وضعیت ناخوشایند و ناخواسته به خود آسیب می زند مانند مازوخیسم به دلیل احساس گناه و بی اشتهایی بیمارگون به دلیل تنفر از بدن. ؛ ب) رفتارهای معاوضه¬ای : انجام دهنده از آسیب یا ضرر عمل آگاه است و آن¬ها را به عنوان پیامد رفتاری که سودش بیشتر از ضررش است می پذیرد (برای مثال نوشیدن الکل، خطرجویی و سیگار کشیدن) و ج) رفتارهای دارای خطر جانبی : در آنها انجام دهنده عمل، یک رفتار هدفمند را شروع می¬کند اما نادانسته و ناخواسته این کار با روشی انجام می¬دهد که نتیجه اش آسیب /ضرر است ؛برای مثال درماندگی آموخته شده، اهمالکاری وخود معیوب سازی (بامیستر،اسکر، ۱۹۸۸).
والش (۲۰۰۸) رفتارهای خودآسیب رسانی مختلف را به دو دسته مستقیم (یعنی رفتارهایی که مستقیماً موجب صدمه به بافت¬ها می¬شوند و نیت رفتار به صورت کلی مشخص است مانند خودزنی، اقدام به خودکشی وخودسوزی) و غیر مستقیم (یعنی رفتارهایی که در آن¬ها اثر صدمه بعدها مشخص می¬شود و انگیزه اصلی مشخص نیست مانند انواع رفتارهای خطرجویانه، پرخوری، سوءمصرف مواد و رفتارهای پرخطر جنسی) تقسیم بندی کرده است (والش،۲۰۰۸). پرسش از نوجوانان در باره تعریف خودآسیب رسانی نیز این طبقه¬بندی دو¬گانه را تایید می کند. برای مثال در مطالعه¬ای که از نوجوانان کانادایی خواسته شده بود در قالب یک سوال بازپاسخ به رفتارها و اعمالی که به عنوان خودآسیب¬رسانی می¬شناسند، اشاره کنند، نوجوانان علاوه بر موارد شناخته شده¬ای مثل بریدن، سوزاندن بدن، کتک زدن خود، شکستن که خودآسیب رسانی مستقیم هستند؛ رفتارهایی مانند رفتارهای خطرجویی و بی مهابا بودن ، رفتارهای ناسازگارانه در خورد و خوراک و مصرف نا به جای دارو بدون انگیزه خودکشی را نیز جزو رفتارهای خودآسیب رسانی طبقه بندی کردند(لای-لای-گیندهو،اسکونر ـ ریشل،۲۰۰۵).
اسکچ (۲۰۰۵) نیز خود آسیب¬رسانی را به صورت پیوستاری از رفتارهایی که از لحاظ میزان خطر مرگ با هم فرق دارند طبقه بندی کرده است؛ در این پیوستار رفتارهای خطرجویانه و بی مهابایی آگاهانه در یک سرپیوستار قرار دارند؛ در حالیکه شیوه¬های سنتی خودکشی مانند شلیک کردن با اسلحه در سوی دیگر پیوستار هستند. علاوه براین براساس نظریه رفتار مشکل ساز (جسور و جسور،۱۹۷۷ به نقل از راد، سلی،لانگرینچسن-رولینگ،رولینگ، ۲۰۰۳) که بیان می¬کند در نوجوانان اعمال نامطلوب اجتماعی مانند سوء-مصرف¬مواد،اعمال مجرمانه، پرخاشگری،دروغگویی و رفتارهای پر¬خطر جنسی به صورت یک خوشه رفتاری در کنار هم وجود دارند؛ احتمالاً می¬توان انتظار داشت رفتارهای خودآسیب رسانی مستقیم و غیر مستقیم در کنار یکدیگر در نوجوانان وجود خواهد داشت.
برخی از پژوهشگران برای اشاره به رفتارهایی مانند خطرجویی، سوء مصرف مواد و عادات ناسالم خورد و خوراک از اصطلاح¬هایی مانند رفتارهای ناسالم ، رفتارهای مضر و خود شکست¬دهی استفاده می¬کنند زیرا معتقدند این گونه رفتارها با هدف کسب لذت و شادی انجام می¬شوند و ضرر و زیان حاصل از این رفتارها نوعی نتیجه جانبی و ناخواسته است (ناک،۲۰۱۰). پژوهش¬هایی هم وجود دارند که خودآسیب رسانی را حد افراطی رفتار خطرجویی و هم ردیف سایر رفتارهای خطرجویانه دوره نوجوانی مانند سوء مصرف مواد، خطرجویی جسمی و خطرجویی جنسی و نتیجه بد عملکردی سیستم های مغزی پیش پیشانی در بازداری تکانه ها و گرایش های لذت جویانه می¬دانند (اولدرشو و همکاران،۲۰۰۹). شواهدی که از این دیدگاه حمایت می¬کند پژوهش های مغزی است که نشان داده¬اند افراد خود آسیب رسان در تصمیم گیری همانند نوجوانانی که رفتارهای خطرجویی انجام می دهند نقص دارند (همان منبع).


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

انواع آموزش های ضمن خدمت بر حسب ماهیت

انواع آموزشهای ضمن خدمت

آموزش ضمن خدمت با توجه به ماهیت آموزش ها، مدت زمانی که برای آموزش در نظر گرفته می شود و نیز هدف و منظور از آموزش، متفاوت است. به این اعتبار آموزش های ضمن خدمت را می توان بر حسب زمان به سه دسته آموزشها کوتاه مدت، بلند مدت و ترکیبی تقسیم نمود. بر اساس هدف آموزش های ضمن خدمت نیز، می توان انواع آموزش های توجیهی، بازآموزی، جبرانی و دانش افزایی یا ارتقاء را برشمرد. آموزش های ویژه و تخصصی نیز ، تقسیم بندی آموزش های ضمن خدمت بر اساس ماهیت آنهاست که در ذیل به شرح هر یک می پردازیم.

۹    انواع آموزش های ضمن خدمت بر حسب ماهیت، هدف ، زمان

۲-۲-۴-۹-۱      انواع آموزش های ضمن خدمت بر حسب ماهیت

آموزش های ضمن خدمت را همچنین می توان بر اساس ماهیت آنها طبقه بندی کرد.

از این رهگذر آموزش های ضمن خدمت به انواع تخصصی ( ویژه ) و عمومی تقسیم می شوند.

الف- آموزش های ویژه یا تخصصی

در این نوع آموزش ها، عموماً مطالب و موضوع هایی مورد بحث واقع می شود که در دوره های آموزشی قبل از خدمت به اندازه کافی موردتوجه قرار نگرفته است و از آنجا که نیازهای سازمان ایجاب می کند که فرد از مهارت ها و توانایی های ویژه ای برخوردار باشد، این آموزش ها طراحی و اجرا می شود. تربیت مدرس یا معلم برای کلاس ها چند پایه یا تدریس دانش آموزان عشایری در زمره این نوع آموزش هاست.

ب- آموزش های عمومی

این نوع آموزش ها برای ایجاد وحدت بینش، نگرش و طرز تفکر در بین کارکنان سازمان و نیز ایجاد یا توسعه برخی مهارت های عمومی به کارکنان ارائه می شود. در برخی از موارد نیز تعمیق نگرش ها، بینش ها یا مهارت های عملی ( که عمدتاً در سطح مطلوبی نیست) هدف اصلی این آموزش ها را تشکیل می دهد. برای مثال آموزش زبان انگلیسی برای کارکنان سازمان در زمره آموزش های عمومی قرار می گیرد.

 

۲-۲-۴-۹-۲    انواع آموزش های ضمن خدمت بر حسب هدف

آموزش های ضمن خدمت را می توان بر اساس هدف آموزش ها به انواع توجیهی، باز آموزی، جبرانی و دانش افزایی تقسیم نمود.

الف- آموزش های توجیهی

آموزش های توجیهی به آن دسته از آموزش های ضمن خدمت اطلاق می شود که برای هماهنگی و آگاه سازی کارکنان جدید الاستخدام ارائه میگردد تا انطباق لازم میان رویه های فردی کارکنان و انتظارات سازمانی به وجود آید. هدف های اساسی این نوع آموزش ها عبارتند از:

  • کمک به تشکیل حس ارزشمندی افراد ( بدین معنا که افراد درک کنند که برای سازمان ارزشمندند)؛
  • کمک به افراد در جهت اجرای وظایف محوله با حداقل ناآشنایی و فشار روحی؛
  • کمک به افراد در شناسایی منابع حمایتی در اجرای نقش و وظایف حرفه ای خود؛
  • تقویت حس مسئولیت و تعهد در قبال وظایف و ارباب رجوع ( دولابی نژاد وملک محمدی، ۱۳۷۲).

اگر چه این نوع آموزش های ضمن خدمت در اکثر سازمان ها برای کارکنان تازه وارد ارائه می شود، ماهیت و محتوای آنان متفاوت است. به این ترتیب بر حسب ضرورت و سیاست های سازمان، آموزش های توجیهی حول یک محور یا چند محورزیر ارائه می شود( کاظمی، ۱۳۷۰).

  • ارائه مطالب نظری و در صورت ضرورت همراه با فعالیت های عملی برای ارتقای مهارت و توانایی های شغلی و حرفه ای؛
  • آشنایی با محیط کار ( از آنجا که کارکنان جدید با محیط کار خود آشنایی ندارند و در برخی از موارد از اهداف ومقاصد سازمان مطلع نیستند و از مقررات و ضوابط مربوط آگاهی ندارند، این امر ممکن است منجر به بروز اشتباه هایی در اجرای امور شود که در نهایت هم برای فرد و هم برای سازمان مشکل ایجاد نماید. از این رو در دوره های توجیهی، مقررات و ضوابط برای افراد تشریح میشود)؛
  • تشریح سیاست های کلی سازمان مربوط و ارتباط آن با سایر سازمان ها؛
  • تشکیلات و وظایف سازمان و واحدهای سازمانی محل اشتغال فرد؛
  • ساعات کار موسسه، شیوه حضور وغیاب، پرداخت حقوق، میزان و نحوه استفاده از مرخصی ها، ترفیعات، اضافات و مقررات استخدامی؛
  • مقررات مربوط به شکایات و لزوم رعایت سلسله مراتب اداری در این زمینه؛
  • تسهیلات و خدمات رفاهی موجود برای پرسنل از قبیل خدمات درمانی، بهداشتی و بانکی
    ( کاظمی،
    ۱۳۷۰ ).

در برخی از موارد، شرط استخدام قطعی فرد در سازمان یا ادامه همکاری وی منوط به طی موفقیت آمیز دوره های توجیهی است. نظر به ضرورت آگاهی کارکنان از شرایط، مقررات، اهداف، تشکیلات و ساختار سازمانی، آموزش های توجیهی در زمره یکی از انواع مهم آموزش های ضمن خدمت قرار می گیرد.

ب- بازآموزی

یکی دیگر از آموزش های ضمن خدمت، آموزش های مجدد یا بازآموزی است. منظور از بازآموزی عبارت است از آن آموزش هایی که برای یادآوری و تکرار محتوای آموزشی که قبلا فراگرفته شده است، سازماندهی و اجرا می شود. برای مثال در صورتی که برای مدیران سازمان برخی از دروسی را که قبلا در دانشگاه و درباره مدیریت گذرانیده اند، مجدداّ برای یادآوری و بیان تحولات جدید ارائه گردد، به اصطلاح بازآموزی گویند.

دو نکته مهم در خصوص بازآموزی قابل توجه است. نخست آنکه بازآموزی ها در برخی مشاغل نظیر علوم پزشکی و فنی و مهندسی از معنا و مفهوم بیشتری برخوردار است دوم اینکه منحصراّ، بازآموزی تکرار مکررات نیست بلکه در بسیاری از موارد، مشتمل بر یافته های جدید و بررسی مفاهیم و تکنیک های منسوخ شده می باشد. در چنین حالتی بازآموزی یکی از آموزش های مؤثر کارکنان است. اما اگر بازآموزی به تکرار و یادآوری آموخته های قبلی محدود گردد، فاقد ارزش تربیتی است.

ج- آموزش های جبرانی

این نوع آموزش ها معمولا درصد جبران و تکمیل آموزش های کارکنان سازمان می باشد. آموزش های جبرانی یا تکمیلی از آنجا ضرورت یافته است که در برخی از کشورهای جهان سوم، کارکنان سازمان با دانش و مهارت اندک یا سطح تحصیلات پایین تر از استاندارد مورد نظر استخدام شده اند. دلیل وقوع چنین امری عموماّ ضرورت های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است. اما پس از آنکه سازمان اجتماعی یا ساختارهای سازمانی استقرار و ثبات لازم را به دست آوردند، برای بهبود وضعیت تحصیلی و آموزشی کارکنان خود اقدام نمایند تا شرایط آموزشی شان با حداقل شرایط مورد نیاز برای احراز مشاغل خاص انطباق داشته باشد ( اپید[۱]، ۱۹۸۹ ).

د- دانش افزایی

دانش افزایی یا آموزش های ارتقا آن دسته از آموزش های ضمن خدمت را شامل می شود که دو هدف اساسی را به طور همزمان دنبال می کند:

ارائه پیشرفتها و اطلاعات علمی جدید به کارکنان در خصوص حرفه مورد تصدی؛

کمک به کارکنان در جهت کسب صلاحیتها و مدارک تحصیلی بالاتر.

دوره های دانش افزایی از طریق راهبردهای مختلف آموزش ضمن خدمت نظیر آموزش از راه دور ، آموزش حضوری، دوره های نیمه وقت و مانند آن طراحی و اجرا می شود. در پاره ای از سازمان ها، این آموزش ها تحت عنوان (( نوآوری ها و کارگاه های آموزشی پیشرفته)) اجرا می گردد.

[۱] Eppide


مرداد ۲۱ ۱۳۹۷

عوامل مؤ ثر بر شادی چیست؟

عوامل مؤ ثر بر شادی:

مجموعه نظریه پردازان و پژوهشگران در کارهای عملی خود سعی کرده اند منابع و عوامل مؤثر بر شادی یا شادکامی را معرفی نمایند. آرگایل،(۲۰۰۱) در کتاب خود به عنوان: روان شناسی شادی به این مباحث پرداخته است. این منابع و عوامل می تواند  تحت مجموعه عوامل روانی، جسمانی، اجتماعی، اقتصادی، مذهبی، معنوی و فرهنگی مورد بحث قرار گیرد. از منابع عوامل روانی می توان به شخصیت و ابعاد آن، سبک های شناختی، ورضایت مندی و سلامت روانی اشاره داشت. از منابع و عوامل جسمانی : سلامتی، تغذیه، خواب، استراحت، فعالیت های جنسی و تمرین های ورزشی وسایر عوامل رایج ترین می باشد. موفقیت و تأیید اجتماعی، ارتباطات اجتماعی و روابط دوستانه، خانواده، عشق و صمیمیت از جمله منابع و عوامل اجتماعی شادی می باشد. از منابع و عوامل اقتصادی شادی می توان به کار، درآمد، ثروت، رفاه اجتماعی، توسعه ی اقتصادی و رشد درآمد ملی اشاره داشت. حضور در مراسم  اماکن مذهبی، ارتباط با خدا، اعتقاد به اصول وفروع دین وتوجه به معنویات از جمله منابع و عوامل مذهبی و معنوی می باشد. از عوامل فرهنگی می توان از توسعه ی علمی و فرهنگی، تحصیلات، هنر و رسانه های جمعی نام برد. تفریح وگذراندن اوقات فراغت از منابع و عوامل شادی است که دارای جنبه های روانی، جسمانی، اجتماعی و فرهنگی ومحیطی می باشد.

عوامل روانی شادی:

شخصیت((Personality

مطالعات مختلف نشان می دهد که ابعاد شخصیتی افراد بر شادمانی آن ها تأثیر زیادی دارد. دو بعد شخصیت انسان در تعیین میزان شادمانی از اهمیت بیشتری برخوردارند (آیزنک،۱۳۷۸). یکی از این دو بعد را برون گرایی((extraversion و آرامش و دیگری را درون گرایی(Introvrsion) و عصبانیت نامید. او معتقد است اکثر مردم شخصیتی تک بعدی و افراطی ندارند، یعنی فرد طبیعی کسی است که نه کاملاً درون نگر است و نه کاملاً برونگرا؛ نه عصبانی و خشن است و نه کاملاً آرام و خونسرد. روان شناسان درباره ی تأثیر شخصیت بر میزان شادمانی مطالعات زیادی کرده اند که همگی رابطه ی مثبت  برون گرایی بر شادی را تأیید می کنند (آیزنک،۱۳۷۸).

ابعاد شناختی شخصیت:

۱-خوش بینی[۱]:خوش بینی خلق یا نگرشی است که با انتظار یک آینده مطلوب همراه بوده و فرد آن را از لحاظ اجتماعی موافق خواست خود ارزیابی می کند. خوش بینی به این اعتقاد مربوط است که در آینده پیامد های مطلوبی حاصل می شود بدون این که توانایی فرد برای کنترل این پیامدها در نظر گرفته شود(تیگر[۲]،۱۹۷۹ ).

۲-امید[۳]: امید را که سازه ای بسیار نزدیک به خوش بینی است ریک اسنایدر(۲۰۰۰)، به عنوان سازه ای شامل دو مؤلفه مفهوم سازی کرده است. توانایی طراحی گذرگاه هایی به سوی هدف های مطلوب به رغم موانع موجود و کارگذارانگیزه اش برای استفاده از این گذرگاه ها. امید در طول نوزادی، کودکی و نوجوانی به گونه ای روشن و تعریف شده رشد می کند. کودکانی که سرشت امیدوار در آن ها پرورش می یابد معمولاً والدینی دارند که به عنوان سرمشق های نقشی امیدوار عمل می کنند و فرزندان خود را در تدوین و اجرای طرح هایی برای کنار زدن موانع در جهت آرمان های ارزشمند راهنمایی می کنند(کار،۱۳۸۵،ص۱۸۱).

۳-عزت نفس: ویلیام جیمز(۱۹۸۵)، عزت نفس را به عنوان احساس خود ارزشی که از نسبت موفقیت های واقعی برموفقیت های ادعا شده به دست می آیند تعریف کرده است. منظور او از این موفقیت های ادعا شده برآورد موفقیت های بالقوه ای است که بوسیله ی ارزش ها، آرمان ها و آرزوهایمان ازآن ها آگاهی پیدا می کنیم(کار، ۱۳۸۵،ص۳۷۷).

عوامل جسمانی شادی:

الف) سلامتی: به نظر می رسد که سلامتی یکی از علل شادی است. از طرفی، خلق شاداب سیستم ایمنی بدن را فعال می سازد و نگرش به زندگی را در فرد مثبت می سازد. امام صادق(ع) در این زمینه می فرماید: پنج چیز است که هر کس یکی از آنها را نداشته باشد، پیوسته زندگی اش تیره، عقلش آشفته ودلش گرفتار باشد و نخستین آ ن ها تندرستی است(مجلسی، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۱۳).

ب)تغذیه: خوردن و آشامیدن یکی از منابع لذت است و یکی از منابعی است که مبتنی بر نیازهای روان شناختی است. مطالعات نشان داده اند که مصرف بیش از حد برخی از خوردنی ها و آشامیدنی ها موجب افزایش احتمال ابتلا به بیماری های جسمانی ومشکلات روانی می شود. از جمله ی این خوردنی ها، غذاهای آماده همچون ساندویچ، پیتزا و سرخ کردنی ها، شکر، شکلات، قهوه و نوشیدنی های دارای کافئین می باشد(آرگایل، ۱۳۸۳، ص۵۷).

ج)ورزش و سایر عوامل: فعالیت های اجتماعی وارتباط جنسی رایج ترین منبع هیجانات مثبت به شمار می روند. خلقیات مثبت و معاشرت پذیری با هم رابطه ی تنگاتنگ دارند.  خواب و استراحت بیشترین وقت مردم را به خود اختصاص می دهد. در کشور های اروپایی، یکی از تفریح های روز های تعطیل «آرمیدن در آفتاب» است(آرگایل، ۱۳۸۳، ص۵۸). تمرین های ورزشی آسان ترین و قوی ترین راه ایجاد خلق مثبت، تحت شرایط تجربی است و توسط روش های دیگر پژوهشی نیز، نشان داده شده است. تأثیر آن به قدری واضح است که تمرین ورزشی گاهی به عنوان «ضد افسردگی» توصیف شده است. در سطح فیزیولوژیکی، ورزش درکوتاه مدت به رهایی آندروفین ها که مواد شیمیایی شبیه مرفین هستند ودر مغز تولید می شوند، منجر می شود. وقتی این مواد رها می شوند احساس شادابی به انسان دست می دهد(کار، ۱۳۸۵، ص۴۱۵).

عوامل محیطی و اجتماعی:

الف) محیط، آب و هوا و جغرافیا: به بیان کلی محیط های فیزیکی مطلوب تر رابطه متوسطی با شادمانی دارند. مکان جغرافیایی وسایر جنبه های محیط، با داشتن احساسات مثبت قوی با زندگی در محیط طبیعی به جای محیط مصنوعی همبسته است. ساکنان مکان های جغرافیایی که دارای فضای سبز و چشم انداز گسترده است احساس مثبت گزارش می کنند آب و هوای خوب خلق مثبت را ایجاد می کند زمانی که آفتاب می درخشد هوا گرم است ولی نه زیاد گرم و میزان رطوبت پایین است مردم خلق مثبت تری را گزارش می کنند. اما تعجب آور است که باران معمولاً ما را شاداب نمی کند، شاید به این خاطر است که مزایای فوری ندارد. مردم در مناطق ییلاقی ودر موقعیت های طبیعت وحشی نظیر کوهستان احساسات مثبت قوی دارند. آمریکایی ها از مناطق پارک های وحشی خود لذت می برند. حتی دیدن فیلم ویدیویی طبیعت وحشی باعث کاهش فشار خون می شود. استراحت، آرامش، غذای خوب و فعالیت های مربوط به فراغت، همگی اثرات کوتاه مدت مثبت بر شادمانی دارند( آرگایل،۲۰۰۱).

ب)روابط اجتماعی: روابط اجتماعی یکی از بزرگترین منبع شادی است و همه ارتباطات اجتماعی، شادی را تحت تأثیر قرارمی دهد. ازبین ارتباطات اجتماعی می توان به سه گروه خویشاوندی، دوستی ها و آشنایان اشاره نمود(آرگایل، ۱۳۸۳،ص۲۲۷). رسول خدا(ص) فرمود: به حاضر و غائب امتم تا آن ها که در پشت مردان و رحم زنانند تا قیامت سفارش می کنم که صله رحم کنند و اگر چه تا یک سال راه از دور باشد، زیرا این کار از دیانت است(کلینی،۱۴۰۱، ص۴۴۷). روابط حمایتی نزدیک بین والدین و فرزندان، بین خواهران و برادران و بین اعضای خانواده گسترده، حمایت اجتماعی موجود را برای تمام اعضای خانواده افزایش می دهد. عشق یکی از بهترین راه های میل به شادی پایداراست(آیزنک،۱۳۷۵). وازدواج مهمترین عامل محسوب می شود، عشق منبع اصلی احساس خوشی است(آرگایل،۱۳۸۳،ص۲۲۷).  وازنشانه های قدرت اوست که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفرید تا به ایشان آرامش یابید، و میان شما دوستی و مهربانی نهاد. در این عبرت هایی است برای مردمی که تفکر می کنند[۴].

عوامل فرهنگی:

الف) فرهنگ: درمطالعه های بین فرهنگی همواره بین سلامت ذهنی و زندگی در دموکراسی پایدار وعاری از سیستم سیاسی و تعارض نظامی، رابطه مثبت به دست آمده است. فرهنگ هایی که در آن ها برابری اجتماعی وجود دارد، میانگین یا متوسط سطح سلامت ذهنی بسیار بالا است.

ب) تحصیلات: سطح تحصیلات همبستگی مثبتی با شادمانی دارد و این رابطه به ویژه برای گروه های کم در آمد در کشور های توسعه یافته و جامعه های آماری در کشورهای فقیرتر، قوی است(داینر وهمکاران، ۱۹۹۹).

مذهب وعوامل مذهبی:

الف) دین داری وشادی: مذهب آثار مثبتی بر سلامت ذهنی، خصوصاً برسلامت دارد، و نیز بر شادکامی کلی بهداشت جسم وروان تأثیر دارد. بیشترین تأثیر آن بر سلامت جسم و روان است. قدرت باورها، اطمینان یا قطعیت وجودی فرآیندی است، که نه تنها و نه فقط در رابطه با اعتماد به زندگی پس از مرگ، بلکه در فراهم آوردن معنی و هدف زندگی نقش دارد. فعالیت های مذهبی، هیجانات مثبت قوی ایجاد می کند، مراسم و مناسک مذهبی نبز احساسات جامعه پسند تولید می کند و با حضور دیگران احساس وحدت ایجاد می شود.مزایای مذهب برای سلامتی، برای افرادی که دلبستگی زیادی دارند، برای سالخوردگان، برای بنیاد گرایان در بیشترین حد قرار دارد، زیرا آنان به باورهای خود اطمینان دارند و آن ها را قطعی تلقی می کنند. الیسون[۵](۲۰۰۱) نشان داد که بعد از تداوم حمایت اجتماعی و عبادت های خصوصی، ایمان استوار موجب شادی می شود (الیسون،۲۰۰۱،صص۹۹-۸۰). که در مطالعه ی دیگری نشان داده است  که حضور در کلیسا و عبادت خصوصی، از طریق تأثیر بر باور ها و ایمان، سلامتی را متأثر می سازد. تحقیقات دیگری رابطه ی بین مذهب با بحران در زندگی را ثابت کرده اند. زنان بیوه ای که از لحاظ مذهبی در سطح پایین تری قرار داشتند، در مقایسه با زنان مذهبی لذت کمتر و شادی کمتری را از زندگیشان گزارش کرده اند. در میان مادرانی که کودک معلول داشتند، مادرانی که ایمان مذهبی قوی داشتند، در مقابل افسردگی کمتر آسیب پذیر بودند. همچنین افرادی که ایمان قوی داشتند شادمانی بیشتری را بعد از طلاق، بیکاری، بیماری، یا داغدیدگی گزارش کرده اند (الیسون،۲۰۰۱،صص۹۹-۸۰).

[۱]-Optimism

[۲]-Tiger

[۳]-Hope

[۴]-سوره روم آیه ۲۱

[۵]-Ellison


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

فاصله­ ی روانشناختی و ابعاد ان

فاصله­ی روانشناختی

 

افزایش رفتارهای ناهنجاری چون پرخاشگری، قلدری و خشونت در محیط­های آموزشی و در میان نوجوانان و جوانان متخصصان حوزه­های مختلف از جمله تعلیم و تربیت را بر آن داشته است تا به بررسی ریشه­ها و عوامل تعیین­کننده­ی رفتار افراد با دیگران بپردازند. در این زمینه برخی از متخصصان عوامل اجتماعی و فرهنگی را مدنظر قرار داده­اند، عده­ای به عوامل مربوط به خانواده و مدرسه پرداخته­اند و در نهایت تعدادی از متخصصان نیز عوامل شخصیتی و ریشه­های روانشناختی رفتار افراد با دیگران را مورد توجه قرار داده­اند و در این راستا فاصله­ی روانشناختی را به عنوان یکی از عوامل روانشناختی زمینه­ساز رفتارهای ضداجتماعی و ناهنجار معرفی کرده­اند (هاردی، بتاچرجی، رید و آکوئینو، ۲۰۱۰).

فاصله روانشناختی ایده­ای قدیمی در روانشناسی اجتماعی است که توجه نظری و تجربی قابل ملاحظه­ای را به خود اختصاص داده است. فرض زیربنایی سازه­ی فاصله­ی روانشناختی این است که افراد با یکدیگر به عنوان یک عامل بیرونی و عینی رفتار نمی­کنند، بلکه تعامل آنها با دیگران تحت تأثیر نحوه­ای است که آنها را در فضای روانشناختی خود جای داده­اند (لیبرمن، تروپ و استفان، ۲۰۰۷). بسته به اینکه افراد در فضای روانشناختی ما جایگاهی نزدیک و یا دور را به خود اختصاص داده ­باشند، به گونه­ای متفاوت با آنها رفتار خواهیم کرد. بدین ترتیب، احتمال بیشتری وجود دارد نسبت به افرادی که آنها را در فضای روانشناختی خود از نظر اجتماعی نزدیک ادراک می­کنیم توجه اخلاقی روا داریم و با آنها به طور اخلاقی رفتار کنیم و چنانچه افراد و یا گروه­هایی را در فضای روانشناختی خود دور ادراک کنیم احتمال کمی وجود دارد نسبت به آنها توجه اخلاقی روا داریم و به صورت اخلاقی رفتار کنیم (هاردی، بتاچرجی، رید و آکوئینو، ۲۰۱۰). از این رو، فاصله­ی روانشناختی با دامنه­ی وسیعی از رفتارهای غیر اخلاقی (پرخاشگری و خشونت) و اخلاقی (کمک کردن به دیگران) در ارتباط است و بر این اساس رید و آکوئینو (۲۰۰۳) فاصله­ی روانشناختی را دربردارنده­ی دو بعد جهت­گیری غلبه اجتماعی و حریم رعایت اخلاقی می­دانند. که در ادامه توضیح داده خواهند شد.

 

۲-۳-۱- جهت­گیری غلبه اجتماعی

تبعیض، اختلاف و نابرابری تجربه­­ای فراگیر در تمام جوامع انسانی است. منشأ این اختلافات و نابرابری­ها گاهی قومیت، نژاد، مذهب و به بیانی دیگر عضویت افراد در یک گروه است. پیامد ناگوار این اختلافات و نابرابری­ها از جمله رشد روزافزون خشونت­های گروهی، توجه نظریه­پردازان را به بررسی این موضوع و تئوری­پردازی در این زمینه جلب کرده است.

یکی از نظریه­هایی که در سطوحی چندگانه به بررسی این موضوع می­پردازد نظریه­ی غلبه اجتماعی است. در این نظریه اعتقاد بر این است که تمام جوامع بشری بر اساس سلسله مراتب گروهی ساختار یافته­اند (سیدانیوس[۱] و پراتو، ۱۹۹۹) و مبنای این سلسله مراتب عوامل مختلفی چون نژاد، جنسیت، قومیت، ملّیت، مذهب و … می­باشد. در این نظریه اعتقاد بر این است که جوامع با به رسمیت شناختن برتری یک گروه نسبت به سایر گروه­ها سعی در کاهش اختلافات و تبعیض­ها دارند. به بیانی دیگر، جوامع تبعیض­های موجود در بین گروه­ها را با ترویج این عقیده که یک گروه نسبت به سایر گروه­ها برتری دارد توجیه می­کنند و این اعتقاد به طور وسیع و به عنوان یک حقیقت آشکار از سوی اعضای جامعه پذیرفته می­شود. این امر باعث می­شود ارزش­های مثبت اجتماعی مانند شغل، ثروت و رفاه به افراد گروه برتر تخصیص داده ­شود و ارزش­های منفی اجتماعی برای افراد گروه زیردست در نظر گرفته ­شود (پراتو، سیدانیوس، استالورت[۲] و ماله[۳]، ۱۹۹۴).

گرچه این نظریه به نقش جوامع اهمیت زیادی می­دهد اما همه­ی افراد یک جامعه به طور یکسان تحت تأثیر این عقاید قرار نمی­گیرند و در افراد متعلق به موقعیت­های اجتماعی مشابه تفاوت­های بسیاری در برخورد با گروه­های دیگر، تبعیض و ترجیح نابرابری به چشم می­خورد. این تفاوت­ها تصادفی و یا ناشی از محیط افراد نیست بلکه، به جهت­گیری روانشناختی افراد نسبت به ارتباطات گروهی و سلسله مراتبی مربوط است که جهت­گیری غلبه اجتماعی نامیده می­شود. بنابراین، جهت­گیری غلبه اجتماعی متغیر محوری تفاوت­های فردی در رابطه با پذیرش و یا عدم پذیرش ارتباطات نابرابر گروهی است (پراتو، سیدانیوس و لوین، ۲۰۰۶).

جهت­گیری غلبه اجتماعی ابتدا به عنوان میزان تمایل افراد برای غلبه و برتری اجتماعی خود و گروه­شان بر سایر گروه­ها (سیدانیوس،۱۹۹۳؛ به نقل از میچینو، دامبران، گایموند و مئوت[۴]، ۲۰۰۵) و بعدها به صورت تمایل کلی افراد به ارتباطات نابرابر بین گروه­های اجتماعی تعریف شد (سیدانیوس، لوین، فدریکو[۵] و پراتو، ۲۰۰۱). در واقع، جهت­گیری غلبه اجتماعی یک جهت­گیری نگرشی کلی نسبت به ارتباطات بین­گروهی است و بیانگر افکار و عقاید افراد مبنی بر این است که فرد و یا گروهی از افراد نسبت به دیگران جهت برخورداری از برتری و غلبه بر سایرین سزاوارترند و همین امر باعث تخصیص نامتناسب بیشتر منابع اجتماعی به افراد گروه برتر می­شود. بنابراین افراد با جهت­گیری غلبه اجتماعی بالا نسبت به افرادی که از جهت­گیری غلبه اجتماعی کمتری برخوردارند بیشتر از روابط نابرابر و سلسه مراتبی گروه­ها حمایت می­کنند (پراتو، سیدانیوس، استالورت و ماله، ۱۹۹۴).

سیدانیوس و پراتو (۱۹۹۹) معتقدند که میزان جهت­گیری غلبه اجتماعی و تمایل به روابط نابرابر و سلسله مراتبی به جایگاه فرد و گروه نیز بستگی دارد. بدین صورت که افراد دارای جایگاه بالا در مقایسه با افراد دارای جایگاه پایین، بیشتر به حفظ ساختار اجتماعی سلسله مراتبی و جایگاه خود تمایل دارند. از طرفی، جهت­گیری غلبه اجتماعی به عنوان یک صفت و ویژگی در نظر گرفته می­شود که به لحاظ محتوایی با بعضی از ابعاد شخصیت مانند توافق­پذیری و گشودگی به تجارب (هیون و بوسی[۶]، ۲۰۰۱) به صورت معکوس در ارتباط است و بر سطح پیشداوری نسبت به سایر گروه­ها و متعاقباً تبعیض و پرخاشگری نسبت به آنان اثر می­گذارد (میچینو، دامبران، گایموند و مئوت، ۲۰۰۵). افزون بر این، افراد با جهت­گیری غلبه اجتماعی به عنوان افرادی خشن، سلطه­جو و جستجوگر بی­ملاحظه­ی قدرت توصیف شده­اند که در ارتباطات خود نیز خواهان سلطه و غلبه بر دیگران هستند و این امر به اشکال مختلفی چون پیشداوری، تبعیض، پرخاشگری و خشونت­های بین­گروهی نمود می­یابد (لوین، فدریکو، سیدانیوس، رابینوویتز[۷]، ۲۰۰۲).

بر این اساس، توجه به دیگران و هر نوع جهت­گیری جامعه ­پسندانه که حاکی از اهمیت و توجه به دیگران باشد به طور منفی با جهت­گیری غلبه اجتماعی در ارتباط است (لالوند، گیگیور، فونتاین، اسمیت[۸]، ۲۰۰۷). از این رو، جهت­گیری غلبه­ی اجتماعی ادراک ما از افراد و گروه­هایی را منعکس می­کند که از نظر روانشناختی دور هستند.

 

۲-۳-۲- حریم رعایت اخلاقی

بعد دیگر سازه­ی فاصله­ی روانشناختی، حریم رعایت اخلاقی است. حریم رعایت اخلاقی بیانگر مرز و محدوده­ای است که در آن افراد و گروه­ها به صورتی تعریف می­شوند که فرد مایل است نسبت به آنها توجه اخلاقی نشان دهد (رید و آکوئینو، ۲۰۰۳). دامنه­ی این مرز می­تواند از علاقه و تمرکز صرف بر نیازهای خود تا در نظر گرفتن تمام انسان­ها و یا جایی بین این دوحد باشد. بنابراین افرادی با حریم رعایت اخلاقی نسبتاً وسیع به جای تمرکز بر تفاوت­های بین­گروهی، مرز و محدوده­ی خود را وسیع تعریف می­کنند تا افراد زیادی را در برگیرد. چنین افرادی، افراد بیگانه (افرادی با پیشینه و وابستگی­های گروهی متفاوت و حتی غریبه­ها) را افرادی ارزشمند می­دانند و نسبت به آنها توجه اخلاقی روا می­دارند. آنچه بعد حریم رعایت اخلاقی می­سنجد، ادراک ما از افراد دیگر به عنوان افرادی است که از نظر روانشناختی در مبدأ و نزدیک هستند، همراه با تعریف گروه، با درجه­ی شمول بسیار، که با تقسیم منابع محدود با دیگران و نشان دادن رفتار جامعه ­پسند نسبت به آنان در ارتباط است (هاردی، بتاچرجی، رید و آکوئینو، ۲۰۱۰).

 

[۱] Sidanius

[۲] Stallworth

[۳] Malle

[۴] Michinov, Dambrun, Guimond & Meot

[۵] Federico

[۶]Heaven & Bucci

[۷]Rabinowitz

[۸]Lalonde, Giguere, Fontaine & Smith


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

آشفتگی زناشویی و دو عامل کمهم نارضایتی زناشویی

نارضایتی زناشویی:

از نظر زوج درمانی عقلانی- عاطفی نارضایتی زناشویی با آشفتگی فرق دارد نارضایتی زناشویی ناشی از دو عامل است:

 

۱- اسطوره های ارتباطی[۱]         ۲- ناهمخوانی های مهم[۲]

به نظر الیس نارضایتی های زناشویی به خاطر وفاداری زوجین به یک یا چند اسطوره[۳] است که غیر واقعی و دارای حالت آرمانی است. اسطوره هایی وجود دارند که موجب می شود زوجین انتظارات خود را از یکدیگر بالا ببرند . این اسطوره ها معمولا مربوط به روابط زناشویی و عشق و عاشقی است. این اسطوره ها به طور ضمنی و نهفته در ذهن وجود دارد. اسطوره یک باور همگانی است اکثر افراد یک قوم به آن باور دارند مثلا ” در ازدواج همیشه رفتار عاشقانه وجود دارد ، یک زوج همیشه با هم خوشحال هستند، در یک زوج خوب همسرم آنچه را که من می خواهم خود به خود می داند ، رابطه جنسی همیشه هیجان انگیز است ،  همسرم می تواند ناکامی های گذشته ی مرا جبران کند، همسرم مثل پدر و مادرم مهربان است و کمبود مهر مادری و پدری را برای من جبران خواهد کرد ، او همیشه در کنار من خواهد بود و وفادار خواهد  ماند ” .  اگر  زوجین این اسطوره ها را دنبال کنند  در روابط خود احساس  ناخشنودی می کنند اگر اسطوره ها تبدیل به الزام و اجبار گردند آنگاه آشفتگی زناشویی به وجود می آید به علاوه ناخشنودی زناشویی زمانی به وجود می آید که آنها در یک یا چند زمینه تطابق نداشته باشند عدم تطابق ممکن است ناشی از انتخاب سطحی  بدون دقت و شناخت ناکامی باشد (الیس،۱۹۸۴؛ به نقل از موسوی،۱۳۷۷).

) رشد ودائمی شدن آشفتگی زناشویی

مطابق  نظریه  زوج درمانی عقلانی- عاطفی آ شفتگی  زناشویی  به  چند طریق  ایجاد و  دائمی می گردد این آشفتگی ممکن است خیلی زود وبعد از برقراری ارتباط به علت اینکه یکی یا هر دو زوج باورهای غیرمنطقی را دنبال می کنند بوجود آیدیا آنکه ممکن است در مراحل بعدی زندگی یعنی موقعی که تغییرات تازه ای بوجود می آید یا نقشهای تازه ای را باید ایفا کنند بوجود آید .  این تغییرات و رفتارهای تازه به عنوان وقایع فعال کننده عمل می کنند وآشفتگی زناشویی را سبب می گردند در این زوجین نارضایتی وناخوشنودی خیلی سریع تبدیل به تعارض وآشفتگی زناشویی خواهد شد نارضایتی برای این زوجین غیر قابل تحمل است و زود تبدیل به آشفتگی در روابط آنها می شود این آشفتگی هیجانات منفی تولید خواهد کرد که آنها نیز به عنوان محرک وواقعه فعال کننده آشفتگی وتعارض زناشویی را دامن می زنند وآن را تقویت می کنند (الیس ،۱۹۸۴) .

مرد یا زن بخاطر اینکه همسرش انتظار غیر منطقی توام با اجبار والزام اورا اجابت نکرده است ناراضی شده واین نارضایتی را برای خود غیر قابل  تحمل می داند ودر نتیجه شدیداّ عصبانی ،خشمناک وکینه توز خواهد شد .اما مشکل همینجا ختم نمی شود او متوجه می شود که خشمگین شده واین واکنش وحشتناک را انجام داده است .به همین دلیل شدیدا احساس گناه خواهد کرد دراین حالت امکان برقراری ارتباط سازنده ،استفاده از روش حل مسئله واستفاده از مذاکره نمی باشد (درایدن ،۱۹۹۲).

خشم غیر منطقی یک زوج به درگیری ناشی از این باور غیرمنطقی است که به خود می گوید همسر من نباید اینگونه عمل کند .زیرا این عمل زشت وغلط است .او بااین عمل خود ،ارزش مرا پایین آورد (الیس ،۱۹۸۴).

وقتی زوجین از روش محکوم سازی علیه یکدیگر استفاده می کنند ونمی توانند از روش مذاکره وحل مسئله برای کاهش تعارض خود استفاده کنند .آشفتگی زناشویی دائمی خواهد شد .زوجینی که دارای آشفتگی هیجانی هستند عملکرد آنها نیز نا مناسب خواهد بود این عملکرد بد به عنوان یک محرک یا واقعه فعال کننده موجب ایجاد استنباط خاص در زوج دیگر می گردد .این استنباط  موجب رفتار غیر عادی دیگر می گردد واین چرخه شیطانی ادامه خواهد یافت .(درایدن ،۱۹۹۲).

[۱] . communicative myths

[۲] . important discrepant

[۳]. myths


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

تئوری تشکل نظام عصبی

تئوری تشکل نظام عصبی : « دُمن و دلاکتو »

پزشکی بنام گلن دمن[۴] و یک متخصص تعلیم و تربیت بنام کارل دلاکتو[۵] در جریان کار خود ، تئوری تشکل نظام عصبی را تکمیل و ارائه کرده اند ، که بنوبه خود یکی از بحث انگیزترین شیوه های حرکتی در برخورد با اختلالات یادگیری است . این تئوری که بر روی بیش از ده هزار کودک تجربه شده یکی از تئوریهای کلان شمول[۶] در حیطه نظر و درمان بوده است . هدف صاحب نظران این تئوری برقرار کردن مراحل طبیعی و عادی رشد عصبی کودکان ضایع مغز ، عقب مانده ذهنی و کودکان ناتوان در خواندن است . صاحبان این نظریه توصیه می کنند که روش های آنان حتی در مورد کودکان بهنجار نیز فوایدی در بر دارد(فایقی،۱۳۸۴) .

اساس کار در این تئوری ، معیار قرار دادن مراحل رشد کودکی است که دارای کارکرد مغزی سالم است و این کارکرد در اصطلاح آنان « نظام عصبی کامل » نامیده شده است . در این تئوری فرض بر این است که تکامل ارگانیسم انسان[۷] « تطور تاریخی »[۸] را بیاد می آورد ، یا یک فرد در فراگرد بلوغ جسمی خود از مراحل تطور مشابهی همانند بشر نخستین که دوره تکامل را طی نموده گذر می کند . ازینرو گذار تکامل نظام عصبی ، بر اساس یک روند منظم تشریحی در نظام اعصاب مرکزی است ، و انسان مرحله به مرحله به سطوح بالاتری از نظام عصبی می رسد . توالی این مراحل عبارتند از : ( ۱ ) نخاع شوکی ، بصل النخاع ، ( ۲ ) برجستگی های حلقوی ، ( ۳ ) مغز میانی ، ( ۴ ) قشر مخ ، و بالاخره ( ۵ ) نظام عصبی کامل یا تثبیت غلبه یکی از نیمکرده های مغزی .

دمن و دلاکتو عقیده دارند شش کارکرد تکاملی در انسان وجود دارد که عبارتند از : مهارت های حرکتی ( راه یافتن بشیوه ایستاده و ضربدری ) ، سخن گفتن ، نوشتن ، خواندن (مهارت های بینایی) ، فهم سخن ( شنوایی ) ، و تشخیص حجم یا ابعاد سه گانه[۹] ( مهارت های پساوایی ) ، حصول این شش مهارت بستگی به تکامل تشریحی فرد در نظام عصبی اش دارد .

عدم توفیق در مرحله معینی از رشد در گذار از مراحل متوالی ، نشان دهنده نقض نظام عصبی بوده و منتج به مشکلاتی در امر تحرک یا ارتباط خواهد شد . طرفداران این نظریه بر آنند که سنجش سطح نظام عصبی از لحاظ نظری ، تجویز فعالیت هایی را که منجر به بهبود رشد نظام عصبی و بالمال کاهش یا جلوگیری از اختلالات یادگیری می شود امکان پذیر می سازد . ارزیابی و تعیین سطح رشد عصبی کودک از طریق مشاهده یک سلسله رفتار به شرح زیر بعمل می آید ( دلاکتو ۱۹۶۳ ) :

  • سطح نخاع شوکی و بصل النخاع : مشاهده بازتابهای بهنجار نوزاد در سطح نخاع شوکی و بصل النخاع ، بیانگر نظام عصبی مطلوب در این سطح است .
  • سطح برگستگی های حلقوی . رشد عصبی مطلوب در سطح برجستگی های حلقوی ، با مشاهده نحوه خزیدن و چهار دست و پا راه رفتن کودک مشخص می شود ؛ در این حالت عمل کودک باید راحت ، موزون ، و بشیوه ضربدری باشد .
  • سطح کرتکس اولیه . نظام عصبی بسامان در این سطح بوسیله راه رفتن مشخص می شود که باید به صورت متقاطع ، متعادل و راحت و موزون صورت گیرد .
  • غلبه طرفی نیمکره ها ، بالاترین سطح نظام عصبی با وقوع غلبه طرفی نیمکره های مغز بوجود می آید . این امر با غلبه واضح اعضاء یک طرف بدن تشخیص داده می شود . مثل غلبه یک دست ، یک چشم و یک پا ، که این غلبه در یک طرف بدن بوجود آمده و این سلطه توسط مغز تثبیت شده است .
  • مراحل عصبی فوق توسعه پذیر هستند و با سرگرم شدن کودک به فعالیت هایی که برای رشد عصبی هر سطح طراحی شده متکامل می شوند . کودکانیکه بدلیل جسمی نمی توانند فعالیت های حرکتی مقرر را انجام دهند ، این فعالیت ها به صورت انفعالی به نظامی های عصبی آنها بوسیه حرکت دادن اندام هایشان منتقل می شود . بر اساس این تئوری وقتی نظام عصبی کامل شد ، مشکل یادگیری از بین می رود . توالی مراحل حصول به حرکات کامل عبارتند از ( دمن و همکاران ۱۹۶۷ ) : ( ۱) غلت زدن ( ۲ ) تحرک موضعی به صورت دایره ای و بالعکس ، ( ۳ ) خزیدن بدون طرح ( ۴ ) خزیدن هماهنگ ( ۵ ) خزیدن دو جانبی ، ( ۶ ) خزیدن متقاطع ، ( ۷ ) چهار دست و پا رفتن بدون طرح ، ( ۸ ) چهار دست و پا رفتن هماهنگ ، ( ۹ ) چهار دست و پا رفتن دو جانبی ، ( ۱۰ ) چهار دست و پارفتن متقاطع ( ۱۱ ) تات یا پی رفتن ( پا کشیدن ) ، ( ۱۲ ) راه رفتن بدون طرح ( ۱۳ ) راه رفتن متقاطع.

برای بهبود نظام عصبی لازم است کودکان مراحل متوالی فوق را پشت سر بگذارند . صاحبان این نظریه معتقدند در آسیب های شدید مغزی ، مالش و حرکت دادن اندام ها و سر کودک وسیله افراد بزرگسال ، در جهات و شرایط مشخصی که توسط خود آنان تعیین گردیده ، بهبود نظام عصبی را موجب می شود . عمل بهبود بخشی با اجرای دقیق دستورات در تمام روزهای هفته ، حداقل ۵ دقیقه و چهار بار در روز به مورد عمل در می آید ( دمن روی جهات مختلف بدن ، کاهش اثرات موسیقی و باز آموزی حرکات چشم و دست را شامل می شود . هدف تمامی این فعالیت ها رسیدن به تکامل نظام عصبی ، از راه استقرار غلبه طرفی مغز می باشد( دلاکتو ۱۹۶۳ )  .


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

نقش سیستم­های عصبی در بازشناسی هیجان

نقش سیستم­های عصبی در بازشناسی هیجان

بازشناسی هیجان­های چهره­ای وابسته به یک شبکه­ی توزیعی از ساختارهاست که شامل قشر پس­سری گیجگاهی (به خصوص شکنج دوکی شکل و شکنج فوق­گیجگاهی)، بخش سری ، آمیگدال و قشر پیش­پیشانی است (آدولفس، ۲۰۰۶؛ مورفی، نیمو-اسمیت و لاورنس[۱] ، ۲۰۰۳). با این وجود، فراتر از این شبکه کلی، تا حدی سیستم­های عصبی از هم جدا، حالات مختلف را پردازش می­کنند، مثلا تشخیص حالت ترس بر آمیگدال و تشخیص حالت نفرت بر اینسولا و عقده­های پایه تکیه دارد  (آدولفس، ۲۰۰۲؛ فیلیپس و همکاران، ۲۰۰۴؛ مورفی، نیمو-اسمیت و لاورنس، ۲۰۰۳). در اساسی­ترین سطح، عملکرد کامل قشر بینایی پس­سری گیجگاهی ، به منظور پردازش شکل­بندی هندسی از ویژگی­های صورت، مورد نیاز است (آلیسون و همکاران، ۱۹۹۹). حال به صورت مفصل­تر به بررسی مناطق مغزی درگیر در بازشناسی هیجان چهره می­پردازیم:

آمیگدال: در بازشناسی مناسب چهره و حالات هیجانی، آمیگدال ضروری است (آدولفس، ترانل[۲] و داماسیو[۳]، ۱۹۹۴؛ ساتو و همکاران، ۲۰۰۲؛ یانگ[۴] و همکاران، ۱۹۹۵). با وجود اتفاق نظر در مورد اینکه آمیگدال در پردازش چهره و حالات هیجانی چهره درگیر است، اما اینکه کدامیک از اطلاعات چهره­ای بینایی توسط آمیگدال پردازش می­شود هنوز مشخص نیست (ساتو، کوچییاما و یوشیکاوا، ۲۰۱۱). اختلال در آمیگدال تغییرات چشم­گیری ایجاد می­کند که این موارد از آن جمله­اند: بی­تفاوتی عاطفی، فقدان پاسخ­دهی هیجانی، ترجیح دادن انزوای اجتماعی به جای پیوندجویی اجتماعی، گرایش به سمت محرک­هایی که قبلا ترسناک بوده­اند و ناتوانی در آموختن این موضوع که محرک از تقویت مثبت یا تنبیه خبر می­دهد (اگلتون[۵] ، ۱۹۹۲؛ کلینگ و برادرز[۶] ،۱۹۹۲؛ رولز[۷]، ۱۹۹۲ به نقل از ریو ، ۲۰۰۹). از آنجا که حتی نوزادان تازه متولد شده، چهره و حالات هیجانی چهره را پردازش می­کنند، این مسلم است که آمیگدال در پردازش محرک­های چهره­ای حتی در مراحل اولیه رشد، نقش دارد  (جانسون[۸] ، ۲۰۰۵). داده­های حاصل از تصویربرداری عملکرد مغز در مطالعه روی بزرگسالان و کودکان سالم، از نقش آمیگدال در پردازش جلوه­های هیجان چهره پشتیبانی می­کند (هربا و فلیپس، ۲۰۰۴؛ لباق، گیبسون و تایلور[۹] ،۲۰۰۶). تعدادی از مطالعات تصویربرداری عصبی، فعالیت بیشتر آمیگدال را هنگام مشاهده چهره خنثی در مقایسه با محرک­های کنترل­شده مثل خانه (بلاندر[۱۰] و همکاران، ۲۰۰۴؛ ایشای، اشمید و بوسیگر[۱۱]، ۲۰۰۵) و همچنین فعالیت بیشتر این منطقه از مغز را هنگام مشاهده حالات هیجانی مخصوصا هیجان­های منفی مثل ترس نسبت به حالات خنثی (فیتزگرالد و همکاران، ۲۰۰۶؛ بریتر و همکاران، ۱۹۹۶) نشان می­دهد. یافته­ها نشان می­دهد که آمیگدال نقش کلی را در پردازش هیجان چهره دارد، هرچند که ممکن است آمیگدال، نسبت به حالات دیگر فعالیت بیشتری را در پردازش ترس داشته باشد (داول[۱۲] و همکاران، ۲۰۱۲). مکانیزمی که به موجب آن گفته می­شود که آمیگدال در نقص بازشناسی هیجان چهره دخالت دارد، توجه غیر طبیعی به نواحی چشم در چهره است. تئوری­های کنونی نشان می­دهد که آمیگدال نقش ویژه­ای را در تشخیص نشانه­های مرتبط اجتماعی و حل و فصل ابهام دارد (آدولفس، ۲۰۱۰). یکی از این نشانه­ها چشم است و آسیب آمیگدال با پردازش غیرطبیعی از نواحی چشم همبسته است (آدولفس و همکاران، ۲۰۰۵؛ گوسلین[۱۳] ، ۲۰۱۱). این یافته­ها در افراد با صفات بی­رحمانه-بی­احساس نیز تکرار می­شود (دادس[۱۴] و همکاران، b 2011). بعضی از محققان (به عنوان مثال، آدولفس و همکاران، ۲۰۰۵) استدلال کرده­اند که منطقه چشم به ویژه برای بازشناسی هیجان ترس مهم است. زمانی که به بیماران با آسیب در منطقه آمیگدال (آدولفس و همکاران، ۲۰۰۵) و افراد با صفات بالای بی­رحمانه-بی­احساس (دادس، ۲۰۰۶) می­آموزیم که به چشم نگاه شود، نقص در بازشناسی ترس بهبود می­یابد. این بدان معنا نیست که اختلال در پردازش منطقه چشم فقط بر روی بازشناسی ترس اثر می­گذارد بلکه می­تواند به نقص فراگیر در بازشناسی هیجان چهره بینجامد. مشکلات پردازش عاطفی، که در کودکان با مشکلات رفتاری و صفات بی­رحمانه-بی­احساس دیده می­شود، با اختلال در آمیگدال همراه است. اختلال در عملکرد اولیه آمیگدال ممکن است بر روی رشد همدلی تاثیر منفی بگذارد (بلیر، ۲۰۰۶). جونز[۱۵] و همکاران (۲۰۰۹) با استفاده از روش مغزنگاری با تشدید مغناطیسی[۱۶] تفاوت در پاسخ عصبی به محرک­های هیجانی در پسران با اختلال سلوک و سطوح بالایی از صفات بی­رحمانه-بی­احساس را بررسی و مقایسه کردند. نتایج نشان داد که پسران با مشکلات سلوک و افراد با سطوح بالا از صفات بی­رحمانه-بی­احساس، در پاسخ به چهره­های ترسناک، فعالیت کم سمت راست آمیگدال و فعالیت زیاد سمت چپ آمیگدال را دارند. نتایج این مطالعه با مطالعات هاریری[۱۷] و همکاران (۲۰۰۲) و لباق، گیبسون و تایلور (۲۰۰۶) همسو است. همچنین آمیگدال چپ در افراد با اختلال سلوک، به ویژگی­های دیداری هیجانی با بار منفی کمتر پاسخ می­دهد و بیشتر به رفتارهای پرخاشگرانه پاسخ می­دهد. این کاهش پاسخ آمیگدال به ویژگی­های دیداری هیجانی با بار منفی، ممکن است که حساسیت به نشانه­های زیست محیطی تنظیم هیجان را کاهش دهد (داویدسون، پاتنام و لارسون[۱۸]، ۲۰۰۰). آمیگدال چپ نقش مهمی را در بازشناسی نشانه­های نگرانی و پریشانی دارد (بلیر و همکاران، ۱۹۹۹؛ موریس و همکاران، ۱۹۹۶؛ ویلیومیر[۱۹] و همکاران، ۲۰۰۱)، که در افراد عادی یک اثر منع تولید به منظور تنظیم رفتارهای پرخاشگرانه دارد (بلیر، ۲۰۰۱؛ داویدسون، پاتنام و لارسون، ۲۰۰۰). این در حالی است که در افراد با اختلال سلوک این منطقه با آسیب همراه است. رفتارهای پرخاشگرانه ناشی از پردازش نابهنجار اطلاعات موثر است، که در نقص حالات هیجانی دخالت دارد؛ پردازش صحیح این اطلاعات در افراد بهنجار، مانع فعالیت با برانگیختگی شدید می­شود (داویدسون، پاتنام و لارسون، ۲۰۰۰؛ هرپرتز و ساسش[۲۰] ، ۲۰۰۰). کاهش پاسخ آمیگدال چپ به ویژگی­های دیداری هیجانی با بار منفی در افراد با اختلال سلوک منعکس­کننده نقص در پردازش هیجانی در سطوح ادراکی است که باعث نقص در بازشناسی اطلاعات هیجانی در محیط اجتماعی می­شود و منجر به رفتارهای تهاجمی و پرخاشگرانه می­شود (استرزر و همکاران، ۲۰۰۵). شواهد رو به رشدی وجود دارد که نقش آلل بلند از ژن حامل سروتونین را به عنوان یک عامل خطر ژنتیکی برای جامعه ستیزی نشان می­دهد. این آلل که انتقال­دهنده­ی عصبی کلیدی است، در عملکرد آمیگدال درگیر است (گلین[۲۱] ، ۲۰۱۱). بررسی­های اخیر از ۱۰۵ مطالعه با روش مغزنگاری با تشدید مغناطیسی عملکردی[۲۲]، نشان داد که هیجان­های ترس، شادی و غم با فعالیت آمیگدال همبسته هستند در حالی که برای هیجان­های خشم و نفرت این توضیح صدق نکرد. در این بررسی­ها تعجب آزمون نشد (فوسار-پلی[۲۳] و همکاران، ۲۰۰۹).

نقص در ترس این استدلال را می­آورد که آمیگدال یک منطقه مغزی مهم برای اختلال سلوک است و اینکه منطقه آمیگدال اغلب با نقص خاص در بازشناسی ترس همبسته است (کولین و همکاران، ۲۰۱۳).

در حمایت از این عقیده که اشکال در درک ترس به نقص فراگیر در بازشناسی هیجان در افراد جامعه ستیز کمک می­کند، یک مطالعه به وسیله بوچانان، بیباس[۲۴] و آدولفس (۲۰۱۰) صورت گرفت که نشان داد که شدت خودگزارش­دهی از تجارب ترس شخصی، با بازشناسی بهتر از ترس، شادی و تعجب همبسته بود.

شکنج گیجگاهی و شکنج دوکی شکل: این دو منطقه نقش مرکزی را در پردازش چهره دارند  (لابار[۲۵] و همکاران، ۲۰۰۳). هنگامی که ویژگی­های طرحی ارزیابی می­شود، عملکرد دست­نخورده ساختارهای لوب گیجگاهی نیاز پیدا می­کند که ویژگی­های طرحی حالات چهره را با دانش ذخیره شده درباره آنچه که این ویژگی­ها نشان می­دهند، مرتبط کند (هاکسبای[۲۶] ،هافمن و گبینی[۲۷] ، ۲۰۰۲). نقص در هر یک از این ساختارها، افراد با اختلالات کلی در پردازش هیجان چهره را طبقه بندی می­کند. نقص در شیارهای گیجگاهی در ایجاد جمعیت­های ضد اجتماعی دخیل است (کیهل[۲۸] ، ۲۰۰۶).

قشر پیش­پیشانی: منطقه دیگری از مغز که در بازشناسی هیجان چهره دخیل است قشر پیش­پیشانی است (بلیر، ۲۰۰۱؛ بلیر و سیپولوتی[۲۹] ، ۲۰۰۰؛ مورگان و للینفیلد[۳۰] ، ۲۰۰۰). آسیب مغزی منطقه­ی پیش­پیشانی مخصوصا در قشر پیشین­ حدقه ای و بخش سری، باعث تغییرات در پردازش هیجان و عملکرد اجتماعی می­شود (آندرسون و همکاران، ۱۹۹۹؛ بلیر و سیپولوتی، ۲۰۰۰؛ هورناک[۳۱] و همکاران، ۲۰۰۳). مطالعات تصویربرداری مغزی در افراد سالم ثابت می­کند که این ساختارها در پردازش هیجانی طبیعی دخالت دارد (لانی[۳۲] و همکاران، ۱۹۹۷). شواهد زیادی بر اهمیت نقش قشر پیشین حدقه­ای (آرمونی و دولان[۳۳] ، ۲۰۰۲؛ بلیر و همکاران، ۱۹۹۹؛ ایداکا[۳۴] و همکاران، ۲۰۰۱؛ مول[۳۵] و همکاران، ۲۰۰۲؛ اودوهرتی[۳۶] و همکاران، ۲۰۰۱) و بخش سری (بلیر و همکاران، ۱۹۹۹؛ بوش و پوسنر[۳۷]، ۲۰۰۰؛ دریوتس و رایچل[۳۸] ، ۱۹۹۸) در پردازش هیجان تاکید کرده است. مطالعه بر روی بزرگسالان سالم، بخش سری را در خاموش نگه­ داشتن واکنش پذیری آمیگدال در طول برانگیختگی هیجانی، نشان می­دهد (پاس[۳۹] ، ۲۰۰۱؛ مییر-لیندنبرگ[۴۰] و همکاران، ۲۰۰۶). این در حالی است که افراد جامعه ستیز فعالیت کم بخش سری را در مقایسه با افراد عادی، دارند (کیهل و همکاران، ۲۰۰۱؛ بیربامر[۴۱] و همکاران، ۲۰۰۵). مطالعات با استفاده از روش مغزنگاری با تشدید مغناطیسی عملکردی، نشان می­دهد که در هنگام پردازش هیجان در نوجوانان با اختلال سلوک، کاهش فعالیت بخش سری پشتی راست در محرک­های هیجانی  غیرچهره­ای دیده می­شود (استرزر و همکاران، ۲۰۰۵؛ استرزر و همکاران، ۲۰۰۷). مطالعات پیشین، غیر فعال شدن در تقسیم شناختی بخش سری را در طول حالات هیجانی شدید، نشان داده­اند (دریوتس و رایچل، ۱۹۹۸؛ لانی و همکاران، ۱۹۹۸). اشاره به توقف فعالیت عصبی در مناطق پردازش شناختی، ممکن است مکانیزمی باشد که به وسیله آن حالات هیجانی شدید با عملکرد شناختی تداخل پیدا می­کند (دریوتس و رایچل، ۱۹۹۸). از آنجاییکه بخش سری در فرایندهای شناختی مثل نظارت بر پاسخ متعارض و تصمیم­گیری نقش دارد (بوش و پوسنر، ۲۰۰۰؛ کرنس[۴۲] و همکاران، ۲۰۰۴) یک باور می­تواند این باشد که بازداری نامناسب و نابهنجار فعالیت عصبی در این منطقه در طول هیجان­های منفی، از شکست در کنترل رفتارهای هیجانی به صورت شناختی نشأت می­گیرد. عدم فعالیت بخش سری در افراد با اختلال سلوک، منعکس­کننده­ی نقص قابلیت این افراد در محدود کردن طغیان­های هیجانی است که این طغیان­ها، منجر به تمایل افزایش­یافته برای پرخاشگری تکانه­ای می­شود (فیلیپس و همکاران، ۲۰۰۵). به نظر می­رسد که قسمت پشتی بخش سری، در عملکردهای شناختی سطح بالا به کار می­رود، در حالی که قسمت­های قدامی عمدتا در تنظیم رفتارهای هیجانی درگیر است (بوش و پوسنر، ۲۰۰۰). در مطالعه فیلیپس و همکاران (۲۰۰۵) فعالیت مغزی در پاسخ به تصاویر خنثی و تصاویر با بار هیجانی در بین افراد سالم و افراد با اختلال سلوک مقایسه شد. نتایج این مطالعه تفاوت معناداری را در فعالیت بخش سری نشان داد. افراد با اختلال سلوک، یک عدم فعالیت را در این بخش در طول مشاهده تصاویر با بار هیجانی منفی و نه در تصاویر خنثی نشان دادند. این در حالی است که در افراد سالم تنها زمانی این بخش فعالیت می­کند که محتوای هیجانی از محرک بینایی استخراج شود و نه در مشاهده محرک­های خنثی. این مطالعه همسو با مطالعات قبلی است که نتایج یکسانی را نشان داده­اند (هاری[۴۳] و همکاران، ۲۰۰۳؛ لانی و همکاران، ۱۹۹۷؛ تایلور[۴۴] و همکاران، ۲۰۰۳). نظارت پاسخ در بخش سری، در طول تکالیف تنبیهی، در افراد با نمرات اجتماعی پایین­تر نسبت به افراد با نمرات اجتماعی بالاتر، کمتر است و این داده­ها با نقص در یادگیریاجتناب در افراد با اختلال سلوک سازگار است (دیکمن و آلن[۴۵]، ۲۰۰۰).

قشر پیشانی: مطالعه بر روی افراد با آسیب مدار پیشانی، اختلال در بازشناسی حالات چهره را تایید می­کند (هورناک و همکاران، ۲۰۰۳؛ هورناک و همکاران، ۱۹۹۶) با نقص ویژه در خشم و نفرت (بلیر و سیپولوتی، ۲۰۰۰). آسیب مدار پیشانی ممکن است منجر به یک الگو از رفتارهای تکانشی دوران کودکی و پرخاشگری شود که به عنوان سوسیوپاتی آموخته[۴۶] نامیده می­شود (اندروسون[۴۷] و همکاران، ۱۹۹۹). به دلیل تشابه رفتاری بین اختلال سلوک و این گروه، پیشنهاد می­شود که آسیب ظریف مدار پیشانی و یا اختلال در عملکرد آن، ممکن است در افراد با اختلال سلوک نیز وجود داشته باشد که به شکل بالقوه در نقص بازشناسی خشم و نفرت منعکس می­شود (فایرچیلد و همکاران، ۲۰۰۹). ویلسون (۲۰۱۱) در مطالعه فراتحلیلی خود یافت که جامعه ستیزی با نقص معنادار در بازشناسی خشم و نفرت همراه است.

شواهد ژنتیکیرفتاری از افزایش آسیب­پذیری ژنتیکی در رفتارهای ضداجتماعی در کودکان با مشکلات سلوک حمایت می­کند (ویدینگ[۴۸] و همکاران، ۲۰۰۸؛ ویدینگ و همکاران، ۲۰۰۹) که همسو با مطالعات رفتاری پیشین است (بلیر و همکاران، ۲۰۰۲؛ بلیر و همکاران، ۲۰۰۱). این نتایج تاکید بیشتری بر اهمیت مطالعه فعالیت­های مغزی در برخورد با محرک­های هیجانی در این گروه را دارد.

چندین رشته از شواهد، ارتباط بین تمایل برای پرخاشگری و شکست در تنظیم هیجان را نشان داده است. برای مثال، دانش سطحی از هیجان و سنگدلی با چندین ویژگی از رفتارهای ضد اجتماعی در کودکان همبسته است (فریک[۴۹] و همکاران، ۲۰۰۳). پرخاشگری و رفتارهای ضداجتماعی ناشی از شکست در هدایت مناسب نشانه­های اجتماعی دیگران است (مونتاگن[۵۰] و همکاران، ۲۰۰۵؛ والکر و لیستر[۵۱] ، ۱۹۹۴). بدیهی است که اشکال در بازشناسی هیجان، نقش ویژه­ای در پرخاشگری و رفتارهای ضداجتماعی در افراد با اختلال سلوک دارد. بازشناسی حالات چهره در افراد با اختلال سلوک متفاوت است، چرا که آن­ها تمایل به اسناد خصمانه را نشان می­دهند (کریک و دودگی[۵۲]، ۱۹۹۴) که این سوگیری اسنادی منجر به درک نشانه­های اجتماعی مبهم، به عنوان تهدید می­شود. اگرچه انتظار می­رود که این سوگیری منجر به افزایش حساسیت به علائم چهره­ای حاکی از تهدید شود، داده­ها نشان می­دهند که افراد با اختلال سلوک در بازشناسی خشم و نفرت نقص دارند (بست، ویلیام و کوکارو[۵۳]، ۲۰۰۲). استدلال­ها نشان می­دهد که بازشناسی خشم و نفرت سخت­ترین بازشناسی است، بنابراین بیشترین نقص در این دو هیجان دیده می­شود (فایرچیلد و همکاران، ۲۰۰۹).

نشانه­های اضطراب مانند حالات ترس و غم، برای ایجاد ثبات در تعاملات اجتماعی منظور شده­اند که به وسیله استخراج پاسخ­های عاطفی، احتمال ادامه­ی رفتار تجاوز به قربانی توسط انسان، کاهش می­یابد (بلیر، ۲۰۰۱؛ مارش و آمبادی[۵۴]، ۲۰۰۷). چنین پاسخ­های عاطفی، شامل همدلی و پشیمانی است. همدلی، به عنوان قابلیت برای دانستن و سهیم شدن در هیجان­های افراد دیگر تعریف می­شود. همدلی به صورت نزدیکی با مفهوم نظریه­ی ذهن مرتبط است (باناتی و همکاران، ۲۰۰۹). همدلی و پشیمانی به وسیله ادراک صحیح و تفسیر درست از نشانه­های ناراحتی و اضطراب مثل حالت ترس، استخراج می­شوند (هافمن ، ۱۹۸۷؛ مارش و آمبادی، ۲۰۰۷). چون افراد ضد اجتماعی احساس همدلی و پشیمانی ندارند، به صورت مناسب قادر به پاسخ دادن به نشانه­های ناراحتی نیستند (ایسنبرگ[۵۵] ، ۲۰۰۰). در حوزه­ی بالینی، افراد با اختلال سلوک در مهارت­های همدلانه از قبیل توانایی درک کردن و شریک شدن در حالات هیجانی دیگران، ضعیف هستند (کوهن و استرایر[۵۶]، ۱۹۹۶).

کردارشناسان یافته­اند که همدلی به صورت کلی با کاهش رفتارهای ضداجتماعی همبسته است (ایسنبرگ، ۲۰۰۰). نشانه­های اضطراب و پریشانی دارای مشخصه ادراکی است که همدلی و مهار پرخاشگری را فرا می­خواند (مارش، آدام و کلک، ۲۰۰۵). پردازش هیجانی غیرطبیعی در افراد سایکوپات نقش کلیدی در عدم همدلی آن­ها دارد (جییان دسیتی[۵۷] و همکاران، ۲۰۱۴). حالت ترس و غم به عنوان تقویت­کننده­های اجتماعی به فرد کمک می­کند تا از درگیر شدن در رفتارهای ضد اجتماعی جلوگیری کند (بلیر، ۲۰۰۵). نشانه­های مربوط به پریشانی به ویژه حالات ترس، نقش مهمی را در مهار رفتارهای ضد اجتماعی دارد (بلیر، ۲۰۰۱؛ نیکولز[۵۸]، ۲۰۰۱؛ پرایس ،گاردنر و اریکسون[۵۹]، ۲۰۰۴).  نقص خاص در بازشناسی هیجان غم و ترس به توسعه­ی جامعه­ ستیزی کمک می­کند (بلیر و همکاران، ۲۰۰۶). یک فراتحلیل از مقالات تا سال ۲۰۰۶ (مارش و بلیر، ۲۰۰۸) یافتند که رفتار ضداجتماعی با نقص­های خاص در بازشناسی ترس و غم همبستگی دارد. با این حال دلگایزو و فالکنباچ[۶۰] (۲۰۰۸) در تحقیق خود به این نتیجه رسیدند که جامعه ستیزی با بازشناسی بهتر ترس همراه است.

شاید بیشترین شگفتی درباره­ی نقص­های هیجانی، مربوط به شادی باشد. یک پژوهش (هاستینگز، تانگنی و استوویگ[۶۱]، ۲۰۰۸) و دو فراتحلیل (مارش و بلیر، ۲۰۰۸؛ ویلسون، جودیس و پورتر[۶۲]، ۲۰۱۱) نقص معنادار برای شادی را گزارش دادند. همچنین داول و همکاران (۲۰۱۲) در فراتحلیل خود به این نتیجه رسیدند که افراد جامعه ستیز نقص در بازشناسی هیجان­های مثبت را به اندازه­ی هیجان­های منفی، نشان می­دهند.

[۱].Murphy , Nimmo-Smith & Lawrence

[۲].Tranel

[۳].Damasio

[۴].Young

[۵].Aggleton

[۶].Kling & Brothers

[۷].Rolls

[۸].Johnson

[۹].Lobaugh , Gibson & Taylor

[۱۰].Blonder

[۱۱].Ishai , Schmidt & Boesiger

[۱۲].Dawel

[۱۳].Gosselin

[۱۴].Dadds

[۱۵].Jones

[۱۶].magnetic resonance imaging (MRI)

[۱۷].Hariri

[۱۸].Putnam & Larson

[۱۹].Vuilleumier

[۲۰].Herpertz & sassh

[۲۱].Glenn

[۲۲].functional
magnetic resonance imaging (FMRI)

[۲۳].Fusar-poli

[۲۴].Buchanan, Bibas

[۲۵].Labar

[۲۶].Haxby

[۲۷].Gobbini

[۲۸].Kiehl

[۲۹].Cipolotti

[۳۰].Morgan & Lilienfeld

[۳۱].Hornak

[۳۲].Lane

[۳۳].Armony & Dolan

[۳۴].Iidaka

[۳۵].Moll

[۳۶].O’Doherty

[۳۷].Bush & Posner

[۳۸].Drevets & Raichel

[۳۹].Paus

[۴۰].Meyer-Lindenberg

[۴۱].Birbaumer

[۴۲].Kerns

[۴۳].Hare

[۴۴].Taylor

[۴۵].Dikman & Allen

[۴۶].acquired sociopathy

[۴۷].Anderson

[۴۸].Viding

[۴۹].Frick

[۵۰].Montagne

[۵۱].Walker & leister

[۵۲].Crick & Dodge

[۵۳].Best , Williams & Coccaro

[۵۴].Ambady

[۵۵].Eisenberg

[۵۶].Strayer

[۵۷].Jean Decety

[۵۸].Nichols

[۵۹].Price , Gardner & Erickson

[۶۰].Del Gaizo & Falkenbach

[۶۱].Hastings , Tangney & Stuewig

[۶۲].Wilson, Juodis & Porter


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

آموزش موسیقی و تأثیر آن بر پیشرفت تحصیلی

حس آمیزی[۱]

انسان توسط حواس پنج گانه به واقعیت معینی ذهنیت می بخشد مهمترین حواس،حس بینایی و شنوایی است زیرا می تواند محرک ها را در مسافت دورتر و با ابعاد گسترده تری تحت پوشش قرار دهند. در سیستم اعصاب مرکزی(مغز)ارتباطات بین سلولی مراکز مختلف حواس را به هم مربوط می سازد لذا با تحریک یک حس،حواس دیگر نیز کم و بیش در کارکرد خود تغییر پیدا می کند،تأثیر متقابل حواس در پدیده ادراک،شناخت و نهایتاً سازماندهی رفتار ارادی و غیرارادی تجلی پیدا می کند و با تحریک یک حس امکان فعالیت حس دیگر وجود دارد . این پدیده را حس آمیزی نام نهاده اند. حس آمیزی پدیده ای است جالب که از اهمیت خاصی در مورد افراد خلاق،کودکان و هنرمندان و به طور کلی موسیقی دان ها برخوردار است و بر فعالیت های عالی ذهن تأثیر گذار است. در روانشناسی خلاقیت از دیدگاه نورو پیسکولوژی پدیده حس آمیزی امروز مطرح می باشد بدین معنی که تحریکات حسی که واقعیت عینی دنیای خارج را از مغز منعکس کرده و با حواس مشترک ادغام و یک پارچه در جهت تغییر و درک شناخت حرکت می کند،مسلماً خصوصیات پدیده ها در سایه حس آمیزی،بعد هنری پیدا کرده در خلاقیت شعر و موسیقی و نقاشی منعکس می شود(شریعت زاده جنیدی،۱۳۷۶).

زیر بنای نورو فیزیولوژی حس آمیزی ارتباطات تداعی گر،بین مناطق مختلف سازمان بندی کارکردی مغز و اعصاب مرکزی می باشد،ارتباطات سیناپسی زیر ساختار را تشکیل می دهند(شریعت زاده جنیدی،۱۳۷۶).

طبق پژوهش بیشترین فراوانی برای بروز پدیده حس آمیزی در موسیقی دانان مورد شنیداری می باشد و بروز این پدیده در نوازندگان سازهای زهی ۴۹ درصد و از همه بیشتر است(نسبت به سازهای بادی که ۴۵/۲۷% و مضرابی که ۷۲/۱۳% و پیانو که ۸۴/۷% می باشد)(شریعت زاده جنیدی،۱۳۷۶).

تفاوت بین بروز حس آمیزی در موسیقی دان ها در راست دستی و چپ دستی وجود دارد. ۸/۷،چپ دست،۲% با هر دو دست و بقیه راست دست هستند. تفاوتی بین بروز حس آمیزی در موسیقی دان ها با سن شروع نوازندگی وجود دارد. بحث در زمینه بررسی های آماری سن شروع نوازندگی به این شکل که از گروه ۵۱ نفری موسیقی دان،۲۰ نفر در زیر ده سالگی و ۳۱ نفر از ۱۰ سالگی به بالا نوازندگی و موسیقی را شروع کردند،نتایج داده های آماری گزارش می دهد که فراوانی بروز پدیده حس آمیزی در موسیقی دان هایی که زیر ۱۰سالگی موسیقی را شروع کرده اند،بیشتر از موسیقی دان هایی بوده که از ۱۰ سالگی به بالا موسیقی را شروع کرده اند و این مقدار به ترتیب ۷۵% و ۹۳/۴۱% می باشد(شریعت زاده جنیدی،۱۳۷۶).

۲-۲۵ .کودک و درک مفاهیم موسیقی

کودک در هر مرحله از تحول مفاهیم محدودی را می تواند فرا گیرد وقتی کودک از لحاظ سنی و هوش صلاحیت درک مفاهیم خاصی را پیدا کند براحتی آن مفاهیم را در ارتباط با یکدیگر تعمیم و گسترش می دهد و در موقعیت های متنوع بکار می گیرد مثلاً وقتی کودک مفهوم ریتم در موسیقی را درون سازی کند و رشد ذهنی در حدی باشد که بتواند این مفهوم(ریتم)را در روزهای مختلف و شکل های متفاوت تعمیم دهد و به کار گیرد(برونسازی)در این هنگام درک واقعی صورت گرفته است. کودکانی که در سن هفت سالگی به که ابزارهای منطقی – عینی مجهز می شوند،تدریجاً آمادگی درون سازی مفهوم ” ریتم” و “وزن” در موسیقی را نیز پیدا می کنند و درک ریتم های متنوع در آهنگ ها و قابلیت ساختن قطعات ساده و ریتمیک را به دست می آورند. هنگامی که کودک به قابلیت هوش انتزاعی می رسد(بعد از دوازده سالگی)هوشی که امکان عملیات فرضی و استنتاجی را برای او میسر می سازد. طبیعتاً درک قطعات “هارمونیک” مقدماتی و قواعد ساده “کنتر پوان” و “پلی فولن” نیز برای او در این مرحله امکان پذیر خواهد شد(زاده محمدی،۱۳۷۱).

طبق پژوهشهای الیزابت هارلوگ سه چیز است که کودکان در هر سنی به آن توجه زیادی دارند و علاقه نشان می دهند: اول داستان های کمدی،دوم موسیقی،سوم کارتون. در موسیقی بسیاری از مفاهیم از جمله اوزان و ترکیبات قطعات،زیر بنای ریاضی دارد و آموزش تئوریک آنها به آمادگی ساخت های ذهنی کودک نیازمند است از این رو در آموزش آنان نباید به طور سریع از ساخت های کیفی(منطقی)به مسائل کمی(عددی)گذشت. حافظه کودکان قابلیت حفظ و انباشتگی زیادی دارد،اما انباشتگی دروس بیشتر و انتقال زدودرس مطالب همیشه نشان درک و فهم بیشتر نیست. مهم این است که کودک به  قابلیت کاربردی و تعمیم مرتبط آموخته هایش دست یابد و خلاقیت ذهن او در ارتباط با مفاهیم یادگرفته فعال شود. در آموزش موسیقی کودکان پیش از دبستان،روانشناسان معاصر به فعالیت های ارتجاعی آنان(کودکان)اهمیت بیشتری می دهند و از روش های شرطی کردن و هم خوانیهای تدریجی که به صورت مکانیکی مفاهیم را به کودک منتقل می سازد کمتر استفاده می شود(شریعت زاده جنیدی،۱۳۷۶).

براساس مراحل تحول ذهن کودک به عقیده پیاژه کودک از هفت سالگی می تواند به ابعاد مختلف یک مساله توجه کند،پس نگهداری مفاهیمی چون عدد،زمان،مقدار،طول،مساحت،وزن و حجم را به طور متوالی از هفت – هشت سالگی تا یازده سالگی می توان آموزش داد و با شروع این توانایی نگهداری کودک می تواند مفاهیم مربوط به اوزان موسیقی را درک کند و بیاموزد
(زاده­محمدی،۱۳۸۴).

گوش دادن به موسیقی در بروز احساس کودکان و برون فکنی تصورات آنها بسیار موثر است. تقویت گوش از راه شنیدن دقت کودکان را به محرک های شنوایی افزایش می دهد و هر چه گوش در تشخیص محرک های شنوایی قوی تر شود توجه و تمرکز نیز افزایش خواهد یافت(رضایی،۱۳۸۸).

۲-۲۶ .آموزش موسیقی و تأثیر آن بر پیشرفت تحصیلی

دانش آموزانی که در دبیرستان دروس موسیقی را گذرانده اند دارای میانگین ارزشی بالاتری از دیگر دانش آموزان بودند در مدرسه میون ویژه(دبیرستان)حد فاصل سالهای ۸۲- ۱۹۸۱ دانش آموزان موسیقی دارای معدل برابر ۵۷/۳ و بقیه دانش آموزان دارای معدلی برابر ۹۱/۲ بوده اند. یادگیری نواختن یکی از آلات موسیقی به دانش آموزان کمک می کند که در زمینه های حسی،روحی،ذهنی و جامعه شناختی،توانائیهای خود را گسترش بخشند(زاده محمدی،۱۳۸۴).

تمرینات موسیقی یاری رسان حافظه،افزایش دهنده،تمرکز و پیشرفت دید و بینائی و تیزی شنوایی است یادگیری نوازندگی یک ساز به طور مستمر باعث توسعه قوای ذهنی،فکر و تأثیر گذاری بر نظام جریان عصبی می شود(مولر[۲]،۱۹۴۸).

آموزش موسیقی در جریان فرایند تحصیل آموزش را سریع می کند،در گروهی از دانش آموزان بلغاری که دو سال مداوم و در دوره های چهار ماهه،آموزش موسیقی می دیدند مشاهده شد که کلاس اولی ها،خواندن و نوشتن را در عرض چند هفته آموختند و کلاس سومی ها در حدی متوسط به فراگیری جبر پرداختند.(دهی ای هانتی[۳]،۱۹۸۲ ؛ نقل از فردوسی،۱۳۸۰).

کودکانی که آموزش های موسیقی دریافت می کنند پیشرفت های قابل ملاحظه ای در گوش دادن،صحبت کردن،خواندن و مهارتهای نوشتاری تمرکز و … به نسبت سایر دانش آموزان می یابند و در ریاضیات و تاریخ نیز از  دیگر دانش آموزان پیشرفته ترند(مالتستو،۱۹۹۹).

پژوهشهایی در خصوص عملکرد هنر،روشن ساخته که موسیقی و هنرها فعالیت های فکری و ذهنی را افزایش می دهد. وقتی که کودک فعالیت های هنری انجام می دهد ذهن نابالغ او ظرفیت و گنجایش بیشتری می یابد و در واقع بر دانش زیبائی شناسی او افزوده می شود. استدلال گرایی فرضی و قیاسی معمولاً تا سن یازده سالگی برای انسان ناممکن است. تلفیق یکی از هنرها در جهان آموزش،ابزاری برای دانش آموزان در توسعه ادراک خواهد شد(دوستدار،۱۳۸۶).

اثرات بلند مدت موسیقی قادر است ابعاد شناختی را که متوجه مهارتهای زبانی،استدلال و خلاقیت است را با تمرین و گذشت زمان درگیر کند و همچنان نظم اجتماعی را بالا می برد،پس موسیقی تمرینی برای مغز است به طور مثال نواختن یک آلت موسیقی تداعی ها و تعبیرهای چندگانه ای از دیداری،شنیداری،لمسی،حرکتی و احساسی و به طور کلی سیستمی از فعالیت های مختلف مغزی را به وجود    می آورد و شاید این دلیل آن باشد که چرا بیماران مبتلا به آلزایمر تا مدتها بعد از آنکه همه چیز را فراموش می کنند موسیقی را به خاطر می آورند. بسیار جای تاسف است که چرا موسیقی از مدارس حذف شده است،بعضی از مردم معتقدند که برنامه های موسیقی گرانقیمت است در حالیکه حذف برنامه های موسیقی یعنی محروم کردن بچه ها از هوش،شخصیت و مزایای اجتماعی(واینبرگر،۲۰۰۰).

[۱]– Synesthesy

[۲]– Muller

[۳]– Dehi ehanty


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

سلامت روان ونظریه های سلامت روان

سلامت روان :

مفهوم سلامت روان در واقع جنبه ای از مفهوم کامل تندرستی و سلامتی است

سازمان بهداشت جهانی (who) سلامتی را چنین تعریف می کند

” حالت سلامتی کامل فیزیکی ، روانی و اجتماعی نه فقط فقدان یک بیماری یا ناتوانی “

سلامت روانی ” کارکرد موفقیت آمیز اعمال روانی ، از نظر تفکر ، خلق و رفتار که منجر به فعالیتهای سازنده بر آورنده روابط با دیگران و توانایی سازش به تغییر و مقابله با ناملایمات می گردد ” تعریف شده است (کاپلان و سادوک.۱۳۸۷)

بر اساس دیدگاههای شناختی ، سلامت یا عدم سلامت روانی را به نحوه دریافت و تفسیر افراد از جهان یا به طور اخص محیط پیرامون وابسته دانسته اند ( سومرز فلانگان ۲۰۰۴) . بنابراین دیدگاهها چگونگی تجربه واقعیت از طریق ادراک تعیین می شود . هر اندازه دریافت افراد از محیط پیرامون و انعکاس آن در ذهن به واقعیت نزدیکتر باشد . روابط افراد با محیط بیرونی و پیرامون و چگونگی واکنش آنها به حوادث و رویدادها منطقی تر و به واقعیت نزدیکتر باشند ، افراد منطقی تر و به سلامت روانی ایده آل نزدیکترند .

باز خورد فرد نسبت به خود ( بدون توجه به میزان خوش بینی یا بد بینی آنها) و دنیای اطراف در آسیب پذیری آنان به تنیدگی های روانی نقش بسیار مهمی ایفا می کند (وارنر.۲۰۰۰)[۱]

به طور مثال: از لحاظ شناختی ، احتمال وقوع حوادث و پیامدهای آنها در ذهن تاثیر چشمگیری بر میزان ترس و اضطراب اجتماعی دارد زیرا پاسخ های هیجانی انسان به گونه ای کلی متاثر از شناخت اوست که اغلب به عنوان تحریفهای شناختی عنوان می شوند که می توانند منجربه ایجاد سوء تفاهم در روابط بین فردی گردد از جمله اختلال های شایع روانی ( اضطراب و افسردگی ) می باشند (Davidh  reickmann 2004)…(یونسی.۱۳۸۸)

۲۴-۲- نظریه های سلامت روان:

۱- نظریه فروید[۲]: به عقیده وی اکثر انسانها به درجات مختلف ” روان نژند” هستند و سلامت روانی یک آرمان است نه یک هنجار آماری ویژگیهای خاصی جهت داشتن سلامت روان ضرورت دارند نخستین ویژگی خود آگاهی است یعنی هر آنچه که ممکن است در ناخودآگاه موجب ایجاد مشکل شود ، بایستی خود آگاه شود و خود آگاه حقیقی امکان ندارند: مگر این که کنترل غیر ضروری و یا زیاد از حد ” من برتر ” در هم بشکند به نظر فروید خود آگاهی عنصر اصلی ( نه کافی) در داشتن سلامت روان است فروید بیگانگی منطق از علاقمندی ها عمودی را معیار نهایی سلامت روانی می داند. (گنجی ، ۱۳۸۸)

۲- نظریه یونگ[۳]: به نظر یونگ فرایند تفرد یکی از عمل موثر در سلامت روان است تفرد در ساده ترین شکل آن عبارت است از تمیز ( تشخیص) تدریجی من یا خود آگاهی از نا خودآگاهی ، طوری که فرد به تدریج بیشتر و بیشتر از افکار و انگیزه های منشعب شده از ناخودآگاه جمعی ، آگاه و هشیار شود البته تمیز نا خودآگاهی ، تنها نیمی از داستان تفرد است همزمان با این تغییر تدریجی بایستی نسبت های ناخودآگاه و خود آگاه روان دوباره با هم متحد و یک پارچه شوند این یک پارچه سازی مجدد ضروری است بنابر نظریه ی یونگ بالاترین و نهادی ترین اهداف بشر رسیدن به خود و تحقق خویش است و تنها از طریق مشارکت بی قید و شرط در هنر، مذهب و یا نمادی از این نوع می توان به تحقق خویشتن دست یافت.

۳- نظریه موری : به عقیده موری فرد سالم از ساختار روانی خویش آگاهی دارد انسان در عین این که بین نیازهای مختلفش تعارضی ندارد از انواع نیازها به نحو مقتضی استفاده می کند در شخص هنجار بین ” من برتر ” و ” من آرمانی ” فاصله خیلی زیاد نیست در انسان سالم به عقیده وی ابتدا نهاد ، سپس من برتر  و آن گاه ” من” به ترتیب نقش عمده ای در کنترل رفتار ایفا می کنند و بر نظرات خردمندانه من و مواظبت ( من برتر) تکانه های نهاد می توانند به صورت قابل قبول ارضاء شوند به عقیده موری تمام انسانها با شدت و ضعف دچار عقده اند اما عقده ها اگر شدید و افراطی باشند منجربه ناهنجاری و بیماری فرد خواهند گشت از نظر وی ( تخیل و خلاقیت ) ۲- عامل مهم در سلامت روانی به شمار می آیند.(سید محمدی، ۱۳۸۸)

۴- نظریه آدلر[۴]:  آدلر می گوید ” سلامت روان یعنی داشتن اهداف شخصی در زندگی ، داشتن فلسفه مستحکم و راسخ برای زیستن ، داشتن روابط خانوادگی و اجتماعی مطلوب و پایدار مفید بودن برای همنوعان ، داشتن جرات و شهامت و قاطع عمل کردن در جهت نیل به اهداف ، کنترل داشتن روی عواطف و احساسات داشتن هدف نهایی کمال و تحقق نفس پذیرفتن اشکالات و کوشیدن در جهت حل آنها با توجه به توانایی خود.(گنجی ،۱۳۸۸)

۵- نظریه فروم [۵]:فروم عقیده دارد که انسان دارای سلامت روان کسی است که عمیقاً عشق می ورزد آفرینشگر است ، قدرت تخیل و عقل و خرد را در درون خود پروانیده است خودش و جهان را به شکل عمیقی ادراک می کند احساسات پایدار و درستی دارد با جهان می پیوندد و در آن رشد می کند ریشه و اصالت دارد و حاکم بر سر نوشت خویش است انسان سالم دارای جهت گیری منطقی است یعنی تمام قدرت ها و استعدادهای بالقوه اش را در آن بکار می برد.

۶- نظریه مازلو [۶]: به عقیده مازلو افراد دارای سلامت روان ، نیاز های سطوح پایین را برآروده اند و دارای اختلال روان شناختی نیستند می دانند که هستند و به کجا می روند ادراک شان از واقعیات دنیای پیرامون صحیح است جهان را به صورت عینی درک می کنند خود انگیخته و طبیعی اند و عواطف خودشان را بدون رنجش دیگران و صادقانه عنوان می کنند این افراد نیاز به خلوت و استقلال رای دارند کنش آنها مستقل است تجارب عارفانه ( اوج ) را تجربه می کنند و همین تجارب ، منجربه اعتماد آنها و ایجاد احساس قدرت و قاطعیت در آنها می گردد .

۷- نظریه اسکینر[۷]: انسان سالم و سلامت روانی به اعتقاد اسکینر معادل رفتار منطبق با قوانین و مقرارت یک جامعه است و چنین شخصی هنگام رویاروی با مشکلات از طریق شیوه ” اصلاح رفتار ” برای بهبودی و به هنجار کردن رفتار خود و اطرافیانش سود می جوید و این کار را تا زمانی که به سطح نرمال و مورد پذیرش از جامعه برسد ادامه می دهد این شخص تأییدات اجتماعی بیشتری را به خاطر رفتار مناسب خود از محیط اجتماعی و بین فردی دریافت می کند.(قراباغی.۱۳۸۷)

۱-varner

۱- Frouid

۲- young

۳- moury

۱- Adler

۲- fromm

۱- Maslow

۲- Skinner


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

روانشناسی اختلال افسردگی اساسی

افسردگی

افرادی که خلق پایین دارند (افسردگی) با کاهش انرژی و علاقه، احساس گناه، اشکال در تمرکز، بی­اشتهایی و افکار مرگ و خودکشی مشخص می­شوند (سایر علایم و نشانه ها عبارت­اند از تغییر در سطح فعالیت، توانایی­های شناختی، تکلم و اعمال نباتی- ایمنی مانند خواب، اشتها، فعالیت­های جنسی و سایر ریتم­های بیولوژیک). این اختلالات معمولاً همیشه منجر به اختلال در عملکرد شغلی، روابط اجتماعی و بین فردی می­گردند (سادوک و سادوک، ۲۰۰۳ ترجمه پورافکاری، ۱۳۸۵).

 

تاریخچه افسردگی

مردم موارد افسردگی را از زمان­های قدیم ثبت کرده­اند. توصیف­هایی از آنچه امروزه اختلالات خلقی می­خوانیم در بسیاری از منابع طبی قدیم وجود دارد. داستان عهد عتیق شاه سائول و داستان خودکشی آژاکس درایلیاد هومر، هر دو یک سندرم افسردگی را توصیف کرده­اند. حدود ۴۰۰ سال قبل از میلاد، بقراط اصطلاح مانی ملانکولی را برای توصیف اختلالات روانی به کار برد. در حدود سال ۳۰ میلادی،  سلسوس[۱] پزشک رومی در کتابش، ملانکولی را ناشی از صفرای سیاه معرفی نمود (از ریشه یونانی Melan (سیاه) و Chole (صفرا). همچنین آرتیوس[۲]پزشک یونانی در ابتدای قرن اول میلادی دریافت که مانی و افسردگی که بعضی اوقات در یک فرد رخ می­دهند به نظر می رسد که از یک اختلال واحد ریشه می­گیرند. در اوایل قرن نوزدهم فلیپ پینل[۳](۱۸۰۱)، گزارش جالبی از افسردگی به رشته تحریر در آورد که نام امپراطور و پادشاه فرانسه در آن منعکس گردیده بود. همچنین افسردگی از طریق ارائه بعضی از قربانیان مشهورتر به طور آشکار توصیف شده است. آبراهام لینکن در یکی از حمله­های عودکننده افسردگی چنین نوشت اگر آنچه من احساس می­کنم به طور مساویبین تمام انسان­های دنیا توزیع می­شد، هیچ چهره شادی روی زمین وجود نداشت. چرچیل نیز درباره جدال­هایش با آنچه وی “سگ­های دیوانه افسردگی” نامیده، صحبت کرده است (آزاد، ۱۳۸۴).

اگرچه قرن­هاست این اختلالات توسط محققان مختلف، مورد توجه دقیق و امعان نظر واقع شده، ولی هنوز این افراط­های ناتوان کننده خلقی به صورت یک راز باقی­مانده است (آزاد، ۱۳۸۴).

  اختلال افسردگی اساسی

در دوره افسردگی منحنی خلق نسبت به دوره مانی، به سمت پایین افت می­کند. اگر چه در بعضی موارد، یک ضایعه روان­شناختی شدید ممکن است فرد را در خلال یک شب، دچار افسردگی سازد ولی ظهور افسردگی شدید همواره تدریجی است و طی دوره چند هفته یا چند ماه به وقوع می­پیوندد. دوره حمله افسردگی نوعاً طولانی تر از حمله مانی است و پس از پایان مانی، بتدریج و به آهستگی ظاهر می­شود. شخصی که وارد دوره افسردگی می­شود مانند حمله مانی احساس می­کند که تغییرات عمیقی در اکثر جنبه­های عملکردی وی رخ داده است و آن نه فقط در خلق، بلکه درانگیزه، تفکر و کنش­های بدنی و حرکتی وی آشکار است (آزاد، ۱۳۸۴).

ویژگی­های حمله افسردگی اساسی عبارت اند از:

۱- خلق افسرده: تقریباً همه افراد افسرده، درجاتی از غمگینی شدید یا ناشادی را که دامنه آن از یک مالیخولیای (اندوهگینی) متوسط تا ناامیدی شدید درنوسان است گزارش کرده­اند. این نوع غمزدگی، ممکن است توسط فرد به صورت ناامیدی شدید، تنهایی یا دلگیری ساده توصیف شود. کسانی که افسردگی ملایم یا متوسط دارند ممکن است همواره گریه کنند. ولی افرادی که به افسردگی شدید دچارند، اغلب اظهار می­دارند که دوست دارند گریه کنند ولی نمی­توانند. افراد مبتلا به افسردگی عمیق، غالباً اوضاع و احوال خود را برگشت­ناپذیر پنداشته و معتقدند که نه خود می­توانند کمکی به خویش بنمایند و نه دیگران قادرند کمکی به آنها بکنند. این نوع طرز تفکر، به عنوان سندرم ناامیدی – بی پناهی[۴] نام گرفته است (آزاد، ۱۳۸۴).

۲- نبود علاقه یا لذت نسبت به فعالیت­های عادی زندگی: مهمترین ویژگی معمولی حمله افسردگی اساسی علاوه بر خلق افسرده، کاهش انگیزه است. وجود یکی از این دو ویژگی یعنی خلق افسرده یا فقدان انگیزه، برای تشخیص افسردگی اساسی لازم است. به نظر می­رسد که در شخص افسرده کلیه فعالیت­های که صورت می­گیرد از قبیل کار، مواظبت از فرزندان، صحبت کردن با دوستان و تماشای فیلم و غیره بی ارزش بوده و تمایلات جنسی آنان دستخوش کاهش شدید می­شود. بیماران مبتلا به افسردگی اساسی ممکن است این تجربه را داشته باشند که دچار فلج شدگی کامل اراده شده­اند و به طور کلی در به حرکت در آوردن اعضای خود برای انجام هر کاری عاجز و ناتوانند (آزاد، ۱۳۸۴).

۳- اختلال در اشتها: اکثر افراد افسرده، اشتهای کمی داشته و وزن­شان کاهش می­یابد. هر چند بعضی از آنان به ویژه کسانی که قبلا رژیم غذایی داشته اند از طریق خوردن زیاد و افزایش وزن خود، واکنش نشان می­دهند (آزاد، ۱۳۸۴).

۴- آشفتگی خواب: یکی از ویژگی­های مهم افراد افسرده، بیخوابی شدید است. آنها خیلی زود از خواب بیدار شده و قادر به ادامه خواب نیستند. اما ممکن است بعضی از آنان، در آغاز نیز برای خوابیدن دچار اشکال و نارحتی باشند یا آنکه در طول شب، مکرراً از خواب بیدار شوند. در بعضی از موارد ممکن است خواب هم مانند اشتها، افزایش یافته و حالت افرا طی به خود بگیرد به نحوی که شخص بیش از ۱۶- ۱۵ ساعت بخوابد و هنوز احساس کند که خسته است و نیاز به خواب دارد.

۵- کندی یا برانگیختگی روانی- حرکتی: معمولاً افسردگی را می­توان سریعاً از طریق رفتارهای حرکتی و بدنی شخص تشخیص داد. در متداولترین الگوی این اختلال که افسردگی کند شده[۵] نام گرفته است به نظر می­رسد که بیمار بسیار مغلوب خستگی شدید شده و فعالیت ارادی کمی از خود نشان می­دهد.

بدن آنها جمع و در هم بر هم شده و حرکات آنان آهسته و کند و در کمترین حد است. صحبت­های آنان آهسته و بی­دوام و معمولاپیش از جواب دادن همراه با توقف است. ممکن است در موارد شدید، این حالت به بهت[۶]، گیجی و بی­حرفی مبدل شود. در بعضی موارد نیز امکان دارد که نشانه­های مرضی به صورتی متفاوت با آنچه ذکر شد، آشکار گردد. این حالت، افسردگی برانگیخته شده نام گرفته و نشانه­های آن عبارت است از: بی قراری و فعالیت بی وقفه مانند فشار دادن و مالیدن دست­ها به یکدیگر، راه رفتن بی هدف، پرتنشی و ناآرامی، نالیدن و گله کردن دائمی.

۶- نبود انرژی: معمولاً در افراد افسرده، سطح انرژی به طور برجسته ای کاهش یافته و فرد بدون انجام هیچ کاری همواره احساس خستگی و فرسودگی می­کند.

۷- احساس گناه: افراد افسرده نه تنها نسبت به زندگی بلکه نسبت به خودشان نیز بی علاقه­اند و اغلب کمبودها و نارسائی­های در زمینه هوش، جذابیت­های بدنی، سلامتی و مهارت­های اجتماعی، به خود نسبت می­دهند. آنان شکایت بسیار درباره از دست دادن عشق و محبت، اشیاء مادی، پول و حیثیت دارند که ممکن است ناشی از احساس بی­کفایتی و ناشایستگی باشد. احساس بی­ارزشی اغلب با احساس گناه عمیق همراه است. فرد افسرده شکست­های گذشته و حال را بزرگ می­نماید و به نظر می­رسد که محیط اطراف را برای شاهد ادعای خود مورد بررسی قرار داده و هر گونه نقص و نارسایی را به خود نسبت می­دهد.

۸- مشکلات تفکر: در افراد افسرده جریان­های ذهنی نیز مانند جریان­های بدنی معمولاً کاهش می­یابد و آنها غالباً مشکلاتی در تفکر، تمرکز و یادآوری دارند.

۹- افکار بازگشت ناپذیر درباره مرگ و خودکشی: بسیاری از افراد افسرده، افکار عود کننده درباره مرگ و خودکشی دارند. آنان اغلب حالات هیجانی خود را چنین ابراز می­دارند که بهتر است بمیرند و بسیاری از آنان، اقدام به خود کشی می­کنند.

ویراست چهارم راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی نیز ملاک هایی را برای تشخیص اختلال افسردگی مطرح کرده که تقریباً شبیه علایم و نشانه­های بالا می­باشند و این ملاک­ها در جدول زیر آمده است:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جدول ۲-۱ : ملاک های تشخیصی دوره افسردگی اساسی براساس DSM-IV-TR
A: پنج تا یا بیشتر از علایم زیر از یک دوره دو هفته­ای وجود داشته و نشان دهنده تغییر در سطح عملکرد قبلی می­باشند. حداقل یکی از علایم یا به صورت(۱) خلق افسرده و یا (۲) از دست دادن علاقه و احساس لذت.

توجه: علایمی که به وضوح نشانی از یک اختلال طبی عمومی هستند یا هذیان­ها و توهمات ناهماهنگ با خلق را به حساب نیاورید.

۱- خلق افسرده اکثر مواقع روز یا با گزارش ذهنی(مثل احساس غمگینی و پوچی) یا مشاهدات دیگران(مثلا غمگین و اشکبار بودن). توجه: درکودکان و نوجوانان ممکن است به صورت خلق تحریک پذیر باشد.

۲- کاهش قابل ملاحظه علاقه یا احساس لذت نسبت به تمام یا تقریباً تمام فعالیت­ها در قسمت عمده روز و تقریباً هر روز (به طوریکه شرح ذهنی بیمار یا مشاهدات دیگران نشان می دهد).

۳- کاهش قابل ملاحظه وزن بدن بدون پرهیز یا رژیم غذایی یا افزایش وزن (مثلا بیش از ۵ در صد وزن بدن در یک ماه) یا کاهش و یا افزایش اشتها تقریباً هر روز.

توجه: در کودکان عدم بالا رفتن مورد انتظار وزن بدن را در نظر بگیرید.

۴- بدخوابی یا بی خوابی تقریباً هر روز.

۵- تحریک یا کندی روانی حرکتی تقریباً هر روز، قابل مشاهده برای دیگران (فقط مربوط به احساس­های ذهنی بی­قراری یا کندی نمی­گردد).

۶- خستگی یا فقدان انرژی تقریباً هر روز.

۷- احساس بی­ارزشی یا گناه بیجا (که ممکن است هذیانی باشد) تقریباً هر روز (فقط شامل خود ملامتگری و احساس گناه درمورد بیمار بودن نمی­گردد).

۸- کاهش توانایی تفکر، تمرکز و بلاتصمیمی تقریباً هر روز (به شرح ذهنی بیمار یا مشاهدات دیگران).

۹- افکار تکرارشونده مرگ (نه به صورت ترس از مرگ).

افکار انتحاری تکراری بدون نقشه خاص، یا اقدام به خود­کشی یا طرح خاصی برای خودکشی.

B- علایم، شامل ملاک­های یک دوره مخطط نمی­گردند.

C- علایم، ناراحتی قابل ملاحظه بالینی یا تخریب در عملکرد اجتماعی، شغلی یا سایر زمینه­های مهم به وجود می­آورد.

D- علایم ناشی از تاثیر فیزیولوژیک مستقیم یک ماده (داروی نسخه شده یا مورد سوء مصرف) یا یک اختلال طبی عمومی (مثل کم­کاری تیروئید) نمی­باشد.

E- داغدیدگی توضیح بهتری برای علایم ارائه نمی­کند. یعنی پس از فقدان فردی محبوب، علایم پیش از دو ماه دوام می­یابد و با تخریب عملکردی بارز، اشتغال ذهنی بیمار گونه یا بی ارزشی، تفکر انتحاری، علایم یسیکوتیک یا کندی روانی حرکتی همراه می­شود.

شیوع اختلال افسردگی اساسی

افرادی که دستخوش یک یا چند حمله افسردگی اساسی بدون وجود دوره­های مانی می­شوند، تحت عنوان افسردگی اساسی نام برده شده­اند. این اختلال عموماً با مسائل عمده بهداشتی همراه است. میزان شیوع این اختلال در ایالت متحده امریکا در حدود ۱ تا ۲ درصد برای مردان و ۳ الی ۶/۴ درصد برای زنان گزارش شده است (میر[۷]و دیگران، ۱۹۸۴؛ به نقل از آزاد، ۱۳۸۴). خطر این اختلال در طول زندگی یعنی درصد کسانی که در بعضی از مراحل زندگی خود افسردگی اساسی را تجربه نموده­اند، درمردان ۸-۲ درصد و در زنان ۲۶-۲۰ گزارش شده است (بوید[۸] و وسیمن[۹]، ۱۹۸۱؛ به نقل آزاد، ۱۳۸۴). در بین کسانی که در بیمارستان­های روانی بستری می­شوند بیشترین فراوانی، مربوط به اسکیزوفرنی و پس از آن افسردگی است. اما در مراکز بالینی خارج از بیمارستان، بیماران افسرده بیشترین درصد را شامل می­شوند به نحوی که تخیمن زده شده است یک سوم کل بیماران روانی را تشکیل دهند (وودروف و دیگران، ۱۹۷۵؛ به نقل از آزاد، ۱۳۸۴). برآوردهای  جدید حاکی از آنست که ۱۶ درصد جمعیت، حداقل یک دوره افسردگی را در نقطه­ای از زندگی شان تجربه خواهند کرد (کسلر و همکاران، ۲۰۰۳). به علاوه افرادی که یک دوره افسردگی اساسی را تجربه می­کنند درخطر بالایی برای دوره­های افسردگی بعدی قرار می­گیرند و با هر دوره، خطر دورهای بعدی به طور معنی­داری افزایش می­یاید (مولر و همکاران، ۱۹۹۹).

جنس: مطالعات بین المللی بدون ارتباط با کشور تحت مطالعه، افسردگی یک قطبی را در زن­ها دو برابر شایعتر از مردان نشان داده است. فرض شده است که علل این تفاوت ممکن است مربوط به تفاوت­های هورمونی، اثرات زایمان و عوامل استرس زای روانی- اجتماعی متفاوت برای زن و مرد و مدل­های رفتاری درماندگی آموخته شده باشد (سادوک و سادک، ۲۰۰۳ ترجمه پورافکاری، ۱۳۸۵).

سن: سن متوسط شروع اختلال افسردگی حدود ۴۰ سالگی است. در تقریباً ۵۰ درصد بیماران، سن شروع بین ۵۰-۲۰ سالگی می­باشد. اختلال ممکن است در کودکی یا سالمندی هم شروع شود هر چند ندرتاً چنین است. ولی بعضی از داده­های همه گیر شناختی جدیدحاکی از آن است که میزان بروز این اختلال، احتمالاً در افراد زیر ۲۰ سال درحال افزایش است (سادوک و سادوک، ۲۰۰۳؛ ترجمه پورافکاری، ۱۳۸۵).

وضعیت تاهل: افسردگی یک قطبی در افرادی که فاقد رابطه بین فردی نزدیک هستند یا از همسر خود طلاق گرفته و یا جدا شده اند بیشتر دیده می­شود.

ملاحظات اجتماعی- فرهنگی: بین طبقه اجتماعی و افسردگی یک قطبی رابطه ای وجود ندارد. فقط اینکه افسردگی در مناطق روستایی بیشتر از مناطق شهری دیده می­شود.

[۱].Celsus

[۲].Aretaeus

[۳]. Pinel

  1. ۱. helplessness – hopelessness syndrom

[۵]. retarded depressisn

[۶]. Stuper

[۷]. Myers

[۸]. Boyd.

[۹]. Weissman.

 


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

انواع اضطراب و افسردگی از دیدگاه روانشناختی

۵ انواع اضطراب

در اضطراب نیز تفاوت­های فردی وجود دارد برخی از افراد فقط در بعضی از مواقع مضطرب­اند در حالی­که بعضی دیگر در اکثر اوقات در حال اضطراب هستند. این نوع مشاهدات روان­شناسان را بر آن داشته است که بین دو نوع اضطراب تفاوت قائل بشوند:

  • اضطراب موقعیتی[۱]
  • اضطراب خصیصه­ای[۲]

۲-۲-۵-۱ اضطراب موقعیتی:

حالت A یک عکس­العمل هیجانی موقتی یا لحظه­ای است از این رو گاهی اضطراب موقعیتی حالت A نامیده می­شود که به­عنوان یک وضعیت ناپایدار و زود­گذر تعریف شده است که هم از نظر شدت و هم از نظر نوسان در زمان­های مختلف متفاوت است (رأس، به نقل از جمالنصر،۱۳۷۳،ص۸۰).

۲-۲-۵-۲ اضطراب خصیصه­ای­:

اضطراب خصیصه­ای گاهی صفت یا ویژگی A نامیده می­شود که به­عنوان خصوصیات دیر پای فرد خوانده می­شود. همانند سایر صفات این ویژگی هم از فردی به فرد دیگر متفاوت است بعضی از افراد دارای اضطراب خصیصه­ای در سطح پائین و بعضی دیگر دارای اضطراب خصیصه­ای در سطح بالا هستند کسانی که دارای اضطراب خصیصه­ای در سطح بالا هستند اغلب اوقات در حالت اضطراب به سر می­برند این قبیل افراد آمادگی دریافت تهدید از طریق و موقعیت­هایی مختلف که اغلب بی­ضرر بوده را دارند و بدین وضعیت­ها به­صورت اضطراب موقعیتی واکنش نشان می­دهند (پورافکاری،۱۳۷۵،ص۳۴).

۲-۲-۶ انواع افسردگی

۲-۲-۶-۱ افسردگی در نوجوانی

افسردگی در نوجوانان به لحاظ ویژگی سنین و تحولات بدنی روانی آنان فراوان دیده می­شود و هنگام وجود محرومیت یا ناکامی نوجوان عقب­نشینی می­کند و منفعلانه به شرایط واکنش نشان می­دهد چنین واکنشی علائم افسردگی را در خود دارد و به نوجوان کمک می­کند تا خشکی روحی خود را با فراز از مشکلات تخفیف دهد (رأس،به نقل از جمالنصر، ۱۳۷۳، ص۴۷).

۲-۲-۶-۲ افسردگی پنهان[۳]

اصطلاحی است که از سال ۱۹۵۰ به بعد عمومیت یافت. این نوع افسردگی ممکن است در لباس هر نوع شکایت جسمی که نسبت به درمان­های مناسب مقاوم بوده است، ظاهر شود چنین شکایات جسمی معمولاً با درمان­های ضد افسردگی مثل آنتی دپرسیون­های سه حلقه­ای یا الکتروشوک بهبود می­یابد. (پورافکاری،۱۳۶۴، ص۶۱).

 

 

 

 

۲-۲-۶-۳ افسردگی اتکائی[۴]

سندرمی است که در بچه ها در نیمه دوم یک­سالگی به دنبال محرومیت از توجه مادر یا کسی که نقش مادری داشته باشد ظاهر می­گردد. چنین طفلی ابتدا با خشم و اعتراض و اضطراب به غیبت مادر واکنش نشان می­دهد. (پورافکاری،۱۳۶۴، ص۶۱).

۲-۲-۶-۴ افسردگی رجعتی[۵]

خطر افسردگی با بالا رفتن سن افزایش می­یابد و از ۴۰ سالگی بالا شایع­تر است. افسردگی رجعتی با آشفتگی بی­قراری شدید مشخص است احتمال اقدام به خودکشی پس از خطرات جدی این نوع افسردگی است. سندرم آشیانه خالی اصطلاحی است که گاهی به این نوع افسردگی اطلاق می­شود (پورافکاری،۱۳۶۴، ص۶۱).

۲-۲-۶-۵ افسردگی پس از زایمان

بروز علائم افسردگی شدید چند روز پس از زایمان عارضه نادری است. بی­علاقگی بی­تفاوتی نسبت به نوزاد، از جمله علائم اضطراب­انگیز این نوع است و بیمار توهمات و هذیان­هایی که اکثراً مربوط به نوزادان می­گردد پیدا می­کند (پورافکاری،۱۳۶۴، ص۶۲).

۲-۲-۶-۶ افسردگی نوروتیک[۶]

تغییرات خلق به ­دنبال و یا در پاسخ به رویدادهای محیطی فراوان بروز می­کند به خواب رفتن به دشواری صورت می­گیرد. احتمالاً این افسردگی به­نظر می­رسد بیشتر ناشی از تشدید گرایش­ها و ویژگی­های شخصیت نوروتیک فرد باشد که با اضطراب و تنش­های فراوان نیز همراه است (پورافکاری، ۱۳۶۴، ص۶۲).

 

 

۲-۲-۶-۷ افسردگی عضوی[۷]

یکی از عوارض اختلالات مغزی است با وجود این در بعضی موارد ادامه حالت افسردگی را نیز بعد از بهبود عوارض جهانی مشاهده می­کنیم. ویژگی بارز و سیمای بالینی در این افسردگی حالت غم و اندوه کلی، عدم وجود تمرکز کاهش علائق، عدم وجود خود­انگیختگی در تکلم، اضطراب و زودرنجی می­باشد (پورافکاری،۱۳۶۴،ص۲۱).

۲-۲-۶-۸ افسردگی علاقی[۸]

که بعد از مسمومیت­ها و عفونت­ها و یا بیماری­ها و خستگی­های جسمی بروز می­کند زودرنجی خستگی بی­خوابی، سردرد، حالت غم و اندوه در شخص ایجاد می­شود (شاملو،۱۳۶۸،ص۹۲).

۲-۲-۶-۹ افسردگی ناشی از موفقیت[۹]

که گاهی پس از نیل به هدف و تحقق خواست­های شخص بروز می­کند نیز به­عنوان یکی از افسردگی های واکنشی شناخته شده است (پورافکاری،۱۳۶۴،ص۶۳).

۲-۲-۶-۱۰ افسردگی ناشی از مصرف دارو[۱۰]

داروهای معینی که به منظور درمان بیماری­های دیگر تجویز می­گردند در افراد مستعد می­تواند موجب افسردگی شود (پورافکاری،۱۳۶۴، ص۶۲).

۲-۲-۶-۱۱ افسردگی در نتیجه پیری

در این افراد مغز به­تدریج کارآیی خود را از دست می­دهد شخص ممکن است از این موضوع آگاه و در نتیجه، دچار افسردگی شود (احمدی،۱۳۷۸، ص۲۹).

 

۲-۲-۶-۱۲ افسرگی فصلی[۱۱]

کسانی که تنها در فصل زمستان افسرده می­شوند. زنان بیش از مردان به این اختلال دچار می­شوند توصیف­های آنان درباره سستی افراطی روحیه پائین و خواب آلودگی زیاد در اثنای زمستان، اغلب به عنوان غمگینی­های اغراق­آمیز زمستانی مورد توجه واقع شده است (آزاد، ۱۳۷۲، ص۱۰۱).

از دیدگاه دکتر فرومن زرنتال[۱۲] در سال ۱۹۸۰ از طریق سازمان بهداشت جهانی تبیین خاصی را ارائه داده است که در خلال ساعات تاریکی نحوه کاجی (اپی منیر) که دارای ساختار بسیار کوچکی در پایین مغز است، هورمون­های ملاتونین ترشح می­کند که با خواب آلودگی و سستی و بی­حالی در ارتباط است و نور مانع ترشح این هورمون می­شود در افراد بهنجار این تعادل حفظ می­شود و برای درمان توصیه به بیمار که در معرض نور قرار گیرد چند جلسه نور درمانی بهبود می­یابند. (آزاد،۱۳۷۲، ص۱۰۱).

۲-۲-۶-۱۳ افسردگی در دانشجویان

افسردگی در بین این گروه بسیار شایع است در حدود ۷۸% از دانشجویان دانشگاه از بعضی نشانه های مرض افسردگی رنج می­برند ۴۶% از دانشجویان تا آن اندازه دچار افسردگی شدید هستند که به بعضی کمک­های مناسب تخصصی نیازمندند (شکوهی، ۱۳۸۶، ص ۵۱).

۲-۲-۶-۱۴ افسردگی در زنان

همه آنچه که در این یادداشت خواهید خواند چیزی نیست جز شرح کلی از دسته­ای از زنان که از افسردگی رنج برده و در دل خود از لحظه­های تلخ و طویل و کشنده افسردگی در رنج­اند و نیز هشداری برای آنان که افسرده نیستند اما افسردگی – این سرماخوردگی دردناک روان­پزشکی – در کمین آن­هاست. با این که به کرات پیرامون افسردگی گفته­ایم و نوشته­ایم و شنیده­ایم ولی این بار می خواهیم نگاه دقیق­تری به آن بیندازیم. آمارها نشان می دهد که حدود ۷۵ درصد موارد بستری در بیمارستان­های روانی را انواع افسردگی­ها تشکیل می­دهند و به دلایلی افسردگی در زنان دو برابر مردان است. عوامل زیستی و وراثتی، شخصیت فرد و عوامل محیطی در بروز افسردگی دخیل هستند و شیوه زندگی، شرایط بیولوژیک و عوامل خاصی مانند تولیدمثل، هورمون های ژنتیک، بارداری، زایمان و یائسگی در افسردگی تأثیر دارند (یوسف زاده،۱۳۹۰،ص۳۰).

زنان به علت حساسیت های بالا، زودرنج بودن، عاطفه شدید و توجه زیاد به جزئیات ، بیشتر در معرض احساسات و هیجانات منفی و بالاخره افسردگی هستند. همچنین از دیگر عواملی که زنان را به سمت افسردگی سوق می دهد، می توان به استرس و فشارهایی که در بیرون از محیط خانه تحمل می کنند، اشاره کرد. زیرا امروزه به علت هماهنگ نبودن وظایف همسری با وظایف مادری از یک سو و اشتغال زنان از سوی دیگر، فشار روحی مضاعفی به آن­ها وارد می شود. استرس های ناشی از عوامل محیطی، مشکلات اجتماعی و خانوادگی، تعصبات خاص فرهنگی و نبود شرایط تفریحی مناسب را از دیگر عوامل تشدید کننده افسردگی زنان و حتی مردان می­توان برشمرد (مهریان،۱۳۸۵، ص۶۴).  افسردگی­های فصلی نیز گاهی به صورت غمگینی، ناامیدی و در خود فرورفتگی گروهی از زنان را به خود مبتلا می­کند. به طور کلی درست است که زنان دو برابر مردان مبتلا به افسردگی می­گردند اما این افسردگی به شکل واحدی ایجاد نمی­گردد و به انحاء مختلف و علل گوناگون می تواند در یک زن ظهور پیدا کند برای مثال:

افسردگی پس از زایمان یکی از رایج­ترین احساس­هایی است که اغلب زنان بعد از تولد نوزاد در خود حس می­کنند. اختلالات افسردگی، نوسانات خلقی و هیجان­های مکرر و استرس­آور این دوران کاملاً طبیعی و عادی و البته موقت است. هر چند برای برخی از زنان علایم قدری پایدارتر، جدی­تر و طولانی­تر است، اما معمولاً بین ۶ – ۳ هفته بعد از زایمان به تدریج کاهش می­یابد و به ندرت طولانی مدت (برای مثال یک سال) می­شود.  سندرم پیش از قاعدگی و یا همان افسردگی ناشی از پریودهای ماهیانه نیز یکی دیگر از افسردگی­های رایج در بین زنان است که معمولاً در بین روزهای ۱۰- ۷ پریود به طور کوتاه مدت ظاهر می­شود. علت اصلی این نوسان خلقی ترشح هورمون­های زنانه است که موجب برهم خوردن تعادل خلق و خوی آن­ها می­شود (ارشادی،۱۳۸۴، ص۵۶).

این سندرم در ۷ – ۵ درصد زنان مشاهده می­شود و دارای علایم بسیار گوناگونی است. در برخی به صورت بی­حوصلگی، خلق پایین و گرفتگی و در برخی دیگر همراه با دردهای جسمانی (مثل سردردهای شدید میگرنی) گزارش می­شود. افسردگی­های فصلی نیز گاهی به صورت غمگینی، ناامیدی و در خود فرورفتگی گروهی از زنان را به خود مبتلا می­کند. اختلال افسردگی دو قطبی نیز یکی دیگر از انواع اختلالات افسردگی است که علایمی از شیدایی – افسردگی حاد در طول دوره­ای مشخص دارد. زمانی که فردی در چرخه افسردگی به سر می­برد، تمامی علایم خلق پایین (مثل کمبود اشتها، بی­خوابی، احساس درماندگی و عدم لذت) را دارد و زمانی که در چرخه شیدایی به سر می­برد، تمامی علایم شیدایی را (مثل پرحرفی، هجوم افکار، افزایش توان جسمی، فعالیت زیاد و پرانرژی بودن) از خود نشان می­دهد. در هر حال افسردگی به هر دلیلی که در یک زن یا دختر ایجاد می­شود دارای تأثیراتی در بعد خانواده و اجتماع خواهد بود (یوسف زاده،۱۳۹۰،ص۳۰).

پژوهش­گران بر این باورند که تغییرات هورمونی و بیوشیمیایی مغز در بدن برخی زنان در فصل زمستان موجب بروز اختلال افسردگی در آنان می­شود که به­تدریج نیز با پایان فصل زمستان و آغاز فصل بهار از بین می­رود. این افراد بیش از سایرین در معرض ابتلا به افسردگی بالینی هستند.  باید توجه داشت که یک زن افسرده نمی تواند فعالیت های زندگی خود را به­خوبی انجام دهد و با فرزندان و همسر خود ارتباط مناسب داشته باشد. از طرفی فرزندان نیز تحت تأثیر این حالات روحی مادر، تفکر منفی پیدا می کنند و نظام فکری آن­ها مبتنی بر بدبینی رشد می یابد و این امر بر فعالیت­های مدرسه­ای، رفتار و بازی با همسالان تأثیر منفی بر جای خواهد گذاشت. ضمن آن­که منشاء بسیاری از اختلافات خانوادگی و جدایی ها به افسردگی زنان و دختران بر­می گردد (ارشادی،۱۳۸۴،ص۵۵).

افسردگی ابعاد بسیار گسترده ای دارد و در طرز تفکر افراد به جهات مختلف اثر می گذارد. ممکن است بسیاری از رفتارها از فرد سر بزند اما احساس نکنیم که ناشی از افسردگی است، چه بسیار دختران افسرده­ای که از خانه و مدرسه فرار می کنند یا دست به اعمال خلاف شئون اجتماع، خشونت، قتل و خودکشی می زنند. در این زمینه مطالعات نشان داده که پدر، همسر و به­طور کلی افرادی که نقش جنس مخالف را در زندگی افراد دارند، در ایجاد افسردگی مؤثر هستند و ازدواج­ها و زندگی های تحمیلی و ظلم به زنان در محیط خانواده نیز زنان را افسرده خواهد کرد. استرس های ناشی از عوامل محیطی، مشکلات اجتماعی و خانوادگی، تعصبات خاص فرهنگی و نبود شرایط تفریحی مناسب را از دیگر عوامل تشدید­کننده افسردگی زنان و حتی مردان می­توان برشمرد. ناهماهنگی بین ارزش های اجتماعی و ارزش های حرفه ای زنان شاغل می تواند عامل دیگری در تشدید افسردگی آن­ها باشد. همچنین بی اعتنایی به ارزش های اخلاقی در خانواده در افزایش ابتلای زنان به افسردگی موثر است چرا که اگر در محیط خانواده آرامش، صمیمیت و تفاهم بیشتری بین زن و مرد باشد و به ارزش های اخلاقی بی اعتنایی نشود، میزان ابتلا به افسردگی کاهش می­یابد. افسردگی زنان را نباید نادیده گرفت، چرا که فرزند سالم از خانواده سالم زاییده می شود و با توجه به اینکه زنان نیمی از جمعیت جامعه را تشکیل می دهند و بدون آن­ها نهاد خانواده در معرض آسیب قرار می گیرد، پس توجه به سلامتی آنان مقوله مهمی است که باید به آن توجه شود (اناری،۱۳۸۳،ص۲۵).

[۱] Locality anxiety

[۲] Atribute anxiety

[۳] hidden depression

[۴] reinsurance depression

[۵] regression Depression

[۶] neurotic depression

[۷] depression member

[۸] Interest depression

[۹] Successful depression

[۱۰] Drug depression

[۱۱] Season anxiety

[۱۲] Frouman Zerental


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

نقش امید در روابط زناشویی

 

کشف امید

با اینکه ایده امید از زمان آغاز خلقت آدمی وجود داشته است، اما بررسی علمی آن در زندگی انسان قدمتی کوتاه دارد و دوران طفولیت خود را می گذارند. ساده ترین راه برای شناخت ارزش و اهمیت هر چیزی در زندگی انسان، بررسی و تحلیل آثار و کارکردهای آن است. اهمیت امید در زندگی انسان چنان است که قرآن کریم در آیات متعدد به طرح امید برای انسان می پردازد. برای نمونه، در سوره یونس اشاره می کند که «امید به آینده ی برتر در این دنیا و آخرت است که موجب می شود تا انسان ها باورها و عکس العمل های خود را تصحیح کند و به اصلاح و بهسازی اعمال و رفتار خود بپردازد» (آیات ۸-۷). یا در سوره بقره اشاره شده است که «امید است که انسان را به سوی کار یا عملی سوق می دهد امید به پاسخگویی از سوی خداوند علت و انگیزه دعا و طلب از اوست» (آیه ۱۸۶).

یا آنجا که بحث از موفقیت است در سوره یوسف (آیه ۸۷) می فرماید «اگر انسان امیدی به دستیابی نداشته باشد هرگز تلاشی نخواهد کرد و کوششی برای رفع و برداشتن مشکلات از خود نشان نمی دهد» (منصوری، ۱۳۸۷). از این آیات می توان استنباط کرد که روحیه شخص با «امید رسیدن به هدف» تقویت می شود و در برابر سختی ها واکنش مثبت از خود نشان می دهد. این بدان معنا نیست که یقیناً به هدفش می رسد بلکه فقط امیدوار است که به آن دست یابد. در افسانه های یونان باستان این اسطوره به چشم می خورد که زئوس ـ خدای خدایان ـ از پرومتوس ـ الهه مرگ ـ به خاطر دزدیدن آتش ـ پرومته ـ از خدایان سخت برآشفت. برای گرفتن انتقام، خدایان پاندورا را که زیبای خیره کننده ای داشت، آفریدند که به زمین مبوط کند تا برادر پرومتوس را وسوسه کند. او با خود جعبه ای حمل می کرد که خدایان به او هشدار دادند که هرگز آن را باز نکند. زئوس، که آشکارا شکل اولیه روان شناسی معکوس را اعمال می کند، می دانست که پاندورا توان مقاومت در برابر این وسوسه را ندارد که نگاهی دزدا به این صندوقچه گنج نیندازد (اسنایدر، ۱۹۹۶). به محض اینکه او صندوقچه را گشود همه مصیبت ها (قولنج، نقرس، درد مفاصل، غبطه، کینه و انتقام) در زمین پخش شدند، تنها چیزی که در صندوقچه باقی ماند «امید» بود (اسنایدر، ۲۰۰۲).

در متون دینی ما نیز وقتی آدم به دلیل عصیان از فرمان خداوند و خوردن میوه ممنوعه به وسوسه شیطان، به زمین رانده شد، خداوند به او وعده ـ امید ـ بهشت داد. فرهنگ لغت و بستر امید را «تمایل به تکمیل چیز باارزش با احتمال واقعی تحقق همراه با تداوم انتظار وقوع آن» تعریف می کند. در فرهنگ نامه رندم هاوس نیز امید به صورت «انتظار مثبت فعال و مداوم برای تعقیب در جهت یک شایستگی مطلوب معقول» تعریف شده است. در طول دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ روان پزشکان و روان شناسان، امید را تحت عنوان کلی «انتظار مثبت برای دست یافتن به هدف، مطالعه می کردند» (مینجر و استاتلند، ۱۹۶۹). این دیدگاه امید را به عنوان یک سازه ی تک بعدی، شامل این انتظار که اهداف می توانند محقق شوند، توضیح می دهد. نظریه پردازان، در کل تعاریف عملیاتی از امید ارائه کرده اند (اسنایدر و همکاران، ۲۰۰۶). جنبه های بی نظیر تعریف عملیاتی از امید به مبانی نظری برمی گردند. به طور کلی پژوهشگران به دو دسته: مدافعان امید به عنوان شناخت و مدافعان امید به عنوان عاطفه تقسیم می شوند.

در سراسر ادبیات پژوهشی، امید به ویژه به صورت میل و گرایش قوی نسبت به پیامدهای هدف مطلوب تشریح شده است، امید برخی پیامدهای غیر قطعی را دربرمی گیرد که به ویژه با مسئله «اهمیت» مرتبط است و نیازمند حرکت در جهت نتایج مطلوب است که باید برای زمان مدیدی حفظ شوند و در یک چارچوب زمانی رو به آینده قرار گیرند. به نظر می رسد که مثبت اصلی درباره امید این است که آیا امید چیزی واقعی است؟ بسیاری از انسان ها امید را آفت و مایه عذاب می دانند و آن را نوعی وهم و خیال تصور می کنند و به طور کلی مبنای واقعی برای آن قایل نیستند. از نظر آنها امید ساختاری است که در بهترین شکل آن، «بنیاد غیر منطقی دارد» و در بدترین حالت آن «وجود ندارد».

فرانسیس بیکن هشدار می دهد که امید صبحانه خوب و شام بدی است. مارکوس فیبوس کوئنتیایانوس عقیده دارد که امیدهای واهی اغلب مانند خواب های افراد پس از بیداری یا سراب است که در وهم و خیال امید زیاده روی می کنند. بنیامین فرانکلین روز ولت می گوید که کسی که با امید زندگی می کند، از امساک خواهد مرد. یا ادگارواتسون هوو اظهار می دارد که امید بین مردگان وجود دارد اما بسیاری آن را باور دارند (اسنایدر، ۲۰۰۲).

این گفته قدیمی که هر جا اراده باشد، راه باز است، امروزه فقط تا حدودی درست است (لوتاس وجنس، ۲۰۰۶). به عقیده تیلیچ امید برای افراد احمق، آسان و برای افراد عاقل سخت است. هر کسی می تواند امید واهی (تمنا) داشته باشد اما امید واقعی بسیار نادر و بزرگ است (فرانکن، ترجمه شمس اسفندآباد، محمودی و امامی پور، ۱۳۸۴). مطمئناً امید واهی امید مناسبی نیست اما حتی آن هم گاهی می تواند پیامدهای مثبتی داشته باشد (اسنایدر ۲۰۰۲). استاتلند (۱۹۶۹) امید را نوعی تصور احتمال دستیابی به هدف تعریف می کند که بیشتر از صفر است. نان (۱۹۹۶) امید را تمایل کلی به ساختن آینده و پاسخ مثبت به آینده ادراک شده می داند.

میلجز (۱۹۸۲) عقیده داشت که امید شامل نگرش های مثبت است. مک انیس و چان (۲۰۰۶) اظهار می دارند که امید واژه ای عام در زبان روزمره است. شیمانوف (۱۹۸۴) در نتیجه پژوهش هایش پی برد که در مکالمات روزمره، امید یکی از رایج ترین هیجان هاست. همان طور که از این نقل قول ها می توان دید، این نوع امید می تواند فوق العاده خطرناک باشد و دارای قدرت بی حدی است که ما را می فریبد اما این یک وهم پر گزند است.

ساموئل کولریچ، در اثر خویش به نام «کار بدون امید» نوشت که «امید بدون ابژه ـ هدف ـ نمی تواند زنده بماند» این عقیده ساده یعنی گره زدن امید به یک هدف عینی نقطه شروعی را برای امید جرقه زده است. به عقیده وی طرز فکر ما برای رسیدن به این اهداف کلید درک امید است. قصه پاندورا هدیه ای بسیار باارزش به انسان ارزانی داشته است که همانا امیدمدار است که از جعبه پاندورا بیرون پرید (اسنایدر، ۱۹۹۶).

بروینکس و ماله (۲۰۰۵؛ به نقل از مک اینس و چان، ۲۰۰۶) نشان دادند که در واقع اکثر مردم امید را به عنوان یک هیجان توصیف می کنند. به نظر می رسد که امید، هیجانی سطح بالاتر از هیجان های ترس، خشم، یا عشق است چون در موجودات غیر انسانی وجود ندارد. پایرو (۱۹۹۴؛ به نقل از مک انیس و چان، ۲۰۰۶) به امید به عنوان هیجانی می نگرد که وقتی روی می دهد که کسی انتظار چیزی را دارد که خوب است، و تمام انتظار شخص را نشان می دهد. ارنست بلاچ، فیلسوف، (۱۹۸۶؛ به نقل از مک انیس وچان، ۲۰۰۶) در کتابش به نام «اصول امید» مدعی است که امید هیجانی قابل آموزش است بنابراین، امید را می توان دارای انواعی دانست.

امید و انواع آن

امید به یک اعتبار دارای دو جنبه مثبت و منفی است. برای نمونه، در اسلام واژه «رجاء» به معنای امیدی که دست یافتنی است (امید واقعی) و «تمنا» به مفهوم امیدی که دست نیافتنی است (امید واهی) اشاره دارد. در قرآن کریم، رجاء گمان یا پنداری است که اقتصادی رسیدن به شادی در آن است. برای نمونه، در سوره نساء آیه ۱۰۴ می فرماید: شما به خدا امید دارید و آنان ندارند. یا در تفسیر المیزان رجاء به معنای امیدواری و مظنه رسیدن به چیزی است که باعث مسرت باشد.

مطالعه آیات الهی حاکی است که رجاء یا امید واقعی به معنای ۱- امیدواری به رحمت الهی، برای نمونه، مؤمنین کسانی اند که به رحمت خدایشان امیدوارند (سوره بقره، آیه ۲۰۸)؛ ۲- مطلق اعتقاد به خداوند (برای نمونه، در سوره نوح آیه ۱۳ می فرماید، شما را چه می شود که برای خدا عظمتی قائل نیستید)؛ و ۳- تأخیر است (برای نمونه، در سوره توبه آیه ۱۰۶: «عده ای دیگر کارهایشان به خدا محول شده است») (منصوری، ۱۳۸۷).

از آنجا که در فرهنگ عامه واژه هایی مانند خوش خیال، خوش باور، خوش بین، یا امیدوار به مراتب و درجات امید اشاره دارند که طیفی از تفکر امیدوارانه را از حداقل تا حداکثر دربرمی گیرند؛ برای روشن شدن ماهیت و حدود امید، به تفاوت آن با مفاهیم و تفکیک آنها از مفهوم پرداخته می شود.

 

 

 

امید و خوش بینی

محققان مطالعه بر روی خوش بینی را به عنوان یک سازه روان شناختی در قرن بیستم آغاز کردند (میلیگان، ۲۰۰۳). خوش بینی معادل کلمه لاتین به معنی بهترین است. تیگر (۱۹۷۹) خوش بینی را خلق یا نگرش می داند که با در نظر گرفتن انتظار فرد و اجتماع همراه است؛ یعنی فرد آنچه مطلوب اجتماع است را نسبت به آن چه برای خود سودمند می داند در نظر می گیرد. با توجه به این تعریف می توان استنباط کرد که خوش بینی مفهومی عینی یا واحد نیست و با مضامین آن مشخص می شود. زیرا در مورد هر فرد آنچه به عنوان خوش بینی در نظر گرفته می شود به چیزهایی که برای او مطلوب و خواستنی است، بستگی دارد (پترسون، ۲۰۰۰).

نویسندگانی چون سوفوکلس و نیچه معتقد بودند خوش بینی موجب تداوم رنج انسان است و مواجه شدن با واقعیت تلخ بهتر است. این دیدگاه منفی نسبت به تفکر مثبت در آثار فروید نیز به چشم می خورد. به عقیده فروید (۱۹۲۸) خوش بینی قسمتی از طبیعت انسان است اما صرفاً از تعارض بیت غرایز و فرایند اجتماعی شدن ناشی شده است. فروید خوش بینی را پدیده ای فراگیر اما غیر واقعی می داند و معتقد است که به ویژه وقتی در قلمرو باورهای مذهبی مربوط به آخرت تبیین می شود به برقراری تمدن کمک می کند، با این وجود هزینه آن انکار ماهیت غریزی و در نتیجه انکار واقعیت است. گرچه خوش بینی و امید به نظر می رسد که هم معنا، اسنایدر (۲۰۰۰) تمایزی را بین این دو ساخت برحسب تعریف و ارتباط با سایر متغیرها خاطر نشان کرد (بارل، ۲۰۰۲).

کارل مینجر (۱۹۷۵) مترادف بودن این دو مفهوم را باور نداشته، می گوید خوش بینی همیشه با حقیقت مقداری فاصله دارد و فرد خوش بین بر اهمیت «من» تأکید دارد. تفاوت اصلی در مدل های خوش بینی و امید، تأکیدهای قبلی بر کارآمدی فرد در تفکر معطوف به هدف است. در حالی که تأکیدهای بعدی به شرکت داشتن متقابل کارآمدی و راهکارهای معطوف به هدف است (میلیگان، ۲۰۰۳). دو بعد خوش بین، انتظار و کارآمدی، در مطالعات اسنایدر (۱۹۹۶) راجع به امید ادغام شده اند. در این مدل، امید به عنوان انتظار فرد برای موفقیت در دستیابی به هدف تعریف شده است. طبق دیدگاه اسنایدر انتظارات معطوف به هدف از دو عنصر تشکیل شده است: ۱- افکاری که فرد درباره ی توانایی پیشبرد راهکارهای رسیدن به اهداف دارد و ۲- حس کارآمدی در مورد دستیابی به اهداف (پترسون، ۲۰۰۰).

تایلر (۱۹۷۹) خوش بینی را روحیه یا نگرشی تعریف می کند که با توقع درباره آیند. اجتماعی یا مادی مرتبط است؛ آینده ای که فرد ارزیابی کننده از نظر اجتماعی به دلیل منافع یا لذتی که برایش دارد، مطلوب تلقی می کند. طبق این تعریف، خوش بینی در بعد همخوان با هدف امید سهیم است، خوش بینی با امید از این نظر که هر دو مفاهیمی معطوف به آینده اند وجه اشتراک دارد (گیلهام و همکاران، ۲۰۰۱).

اسنایدر (۲۰۰۰) معتقد است که افراد خوش بین گرچه معتقدند چیزهای مثبتی برای آنها اتفاق خواهد افتاد اما لزوماً برنامه ریزی روشنی برای رسیدن به چیزی که می خواهند، ندارند و چنان چه با موانعی برخورد کنند که زندگی بالاجبار سر راه آدمی قرار می دهد، ممکن است احساس کنند که گیر افتاده اند یا ناکام شوند. اما افراد پرامید دارای هدف، قدرت اراده راهیابی برای رسیدن به هدفمند و معمولاً موانع را تشخیص می دهند. تفاوت بین امید و خوش بینی را می توان در این کلام گوهربار علی (علیه السلام) مشاهده کرد که می فرمایند: از کسانی مباش که بدون عمل، امید به آینده داشته باشی (منصوری، ۱۳۸۷).

امید و الگوی رفتاری تیپ A

مشخصه اشخاص تیپ A مسئولیت پذیری زیاد و سفت و سخت، بودن درمنیق وقت و هدف مداری است و به همین دلیل معمولاً برای رسیدن به هدف حرص و جوش می خورند و عجول اند. با اینکه این افراد ممکن است به چیزهایی برسند اما اهداف آنها اغلب به خوبی عمل می کنند.

سرانجام، افراد تیپ A احساس می کنند که دیگران قدر آنها را نمی دانند. گواه این باور، حملات مکرر کرونر قلبی در مقایسه با افراد تیپ B است. اما افراد کاملاً امیدوار اساساً اهل دعوا نیستند و تمایل دارند روابط اجتماعی خوبی داشته باشند. آنها قادرند با خود مزاح کنند و در مقابل موانع، روحیه شاد خود را حفظ کنند و احساس کنند که گیر افتاده اند.

امید، هیجان و عزت نفس نیست

بنا به نظر اسنایدر (۲۰۰۲) با اینکه عزت نقس محتمل ترین گزینه برای واکسینه شدن اجتماعی است یعنی چیزی که به ما قدرت می دهد مسئولانه زندگی کنیم و ما را از آسیب های اجتماعی محفوظ می دارد اما، عزت نفس پاداش طبیعی مورد استقبال برای زمانی است که ما موفقیتی کسب می کنیم یعنی پس از موفقیت حاصل می شود اما امید قبل از رسیدن به هدف وارد عمل می شود. بنابراین اساس عزت نفس، امید رسیدن به هدف است.

امید، هوش و موفقیت

امید نوعی طرز فکر آموختنی درباره خود در رابطه با اهداف است و یک موهبت ارثی نیست. اما هوش مبنای ارثی دارد. هر چند که تصور بر این است که امید اساساً بر سابقه موقعیت فرد مبتنی باشد، اما به عقیده اسنایدر و همکارانش امید صرفاً با توانایی هوشی یا سابقه موفقیت مترادف نیست، بلکه فراتر از آنهاست. یعنی امید زیاد ممکن است افراد را قرین موفقیت در رسیدن به اهدافشان کند اما هوش زیاد یا سابقه موفقیت فقط به افراد مجال و فرصت می دهد (اسنایدر).

امید و خودکارآمدی

این فرض نظریه خودکارآمدی بندورا (۱۹۸۲) که «نتیجه ای که معطوف به هدف باشد ارزش کافی را برای جلب توجه فرد دارد» با نظریه امید شبیه است. همین طور، این عقیده بندورا که پردازش شناختی بر اهداف وابسته به موقعیت تمرکز است، با نظریه امید در یک ردیف قرار می گیرد؛ اما با نظریه امید که دارای افکار هدف مدار، منطقی و موقعیتی است، متفاوت است.

بنابراین، تفکر پایورانه یا افکار خودکارآمد موقعیتی کلید مدل بندورا است، در حالی که در نظریه امید، هم بر تفکر پایورو هم بر تفکر رهیاب تأکید می شود (اسنایدر، ۲۰۰۲).

 


مرداد ۲۰ ۱۳۹۷

حیطه های مرتبط با سلامت روان

– حیطه های مرتبط با سلامت روان

   ۲-۱۸-۱- پزشکی روان تنی: در واقع می توان گفت که شروع تأثیر عوامل روانشناختی بر بیماری ها با پزشکی روان تنی[۱] بوده است. در اثر تحلیل روابط بین ذهن و بیماری جسمی توسط فروید و توصیف فلج هیستریکی[۲] توسط وی این حیطه مورد توجه قرار گرفته است. بر اساس این الگو که ریشه در روان     تحلیل گری دارد، عوامل روانشناختی نه تنها پیامد بیماری هستند بلکه به شیوه ناهشیار در ایجاد بیماری نیز سهیم هستند. این رشته مورد توجه روان پزشکان قرار گرفته است.

   ۲-۱۸-۲- سلامت رفتاری[۳]: این شاخه نیز شدیداً تحت تاًثیر روانشناسی رفتاری نگر است. براساس این رویکرد با استفاده از آموزشِ تغییر رفتار و سبک زندگی برای حفظ سلامت فرد و پیشگیری از  بیماری تلاش می شود. شاخه پزشکی رفتاری  شاخه ای بین رشته ای است (اوگدن، ۲۰۰۷).

   ۲-۱۸-۳- پزشکی رفتاری[۴]: طبق نظر شوارتز و ویس[۵] (۱۹۷۷) پزشکی رفتاری ملغمه ای از عناصر رشته های علوم رفتاری (روانشناسی، جامعه شناسی و آموزش بهداشت) است که بر حفظ سلامتی، پیشگیری از بیماری و درمان تمرکز دارد. در این الگو با استفاده از  روش های تحلیل رفتار و تکنیک هایی چون رفتار درمانی و تغییر رفتار به درمان مشکلاتی چون فشار خون اساسی، اعتیاد و چاقی اقدام می شود.

   ۲-۱۸-۴- روانشناسی پزشکی[۶]: در این شاخه روابط پزشک- بیمار و نقش این روابط برفرآیند تشخیص و درمان بیماری مورد بررسی قرار می گیرد. اصطلاح دیگری که برخی موارد مورد استفاده قرار             می گیرد،”طب روانشناختی” است که کلاً به معنای کاربرد یافته های روان شناختی در طبابت است. همه شاخه های یاد شده به نحوی الگوی زیستی- طبی را با چالش مواجه کرده اند و هدف همه آنها و روانشناسی سلامت تعیین نقش عوامل روانشناختی در ایجاد، گسترش، پیشگیری، درمان و توانبخشی بیماری های جسمی است. تفاوت آنها در میان رشته ای بودن آنهاست. در سایر شاخه های مرتبط متخصصان رشته های مختلف می توانند فعالیت کنند. اما در حوزه روانشناسی سلامت تنها متخصصان روانشناسی می توانند فعالیت کنند.

سلامت روان نه تنها از شاخه های مختلف روانشناسی از جمله روانشناسی اجتماعی، روانشناسی رشد، روانشناسی شخصیت، روانشناسی فیزیولوژیک و نوروسایکولوژی، روانشناسی بالینی و روانشناسی  یادگیری بهره می گیرد بلکه با شاخه های مختلف پزشکی از جمله روان پزشکی، پزشکی اطفال، پرستاری، تغذیه، بهداشت، داروسازی، همه گیر شناسی و حتی رشته هایی چون زیست شناسی و مددکاری اجتماعی نیز ارتباط دارد (پیرخائفی، ۱۳۹۱).

ارتباط سلامت روانی با سایر متغیرها

فعالیت­های آموزشی در جهت تقویت بهزیستی به­ویژه آموزش مهارت های لازم برای زندگی بخش­هایی است که برای ارتقای سلامت روان باید توسعه یابد. از جمله فعالیت­های آموزشی که محققان روان شناسی بر روی آن تأکید دارند، آموزش مهارت­های هوش هیجانی است. هوش هیجانی نشان دهنده توانایی تشخیص، ارزیابی و بیان هیجان­ها به نحو صحیح و سازگازانه می­باشد و همچنین شامل توانایی درک درست محیط انسانی، توانایی تشخیص احساسات خود و دیگران و استفاده از دانش هیجانی برای تسهیل فعالیت­های شناختی، هدلیت تفکر و عمل سازگارانه است.

در متون مطرح شد که هوش هیجانی از طریق تقویت سلامت روانی، توان همدلی با دیگران، سازش اجتماعی، بهزیستی هیجانی، رضایت از زندگی و کاهش مشکلات بین شخصی، زمینه بهبود روابط اجتماعی را فراهم می­کند. همچنین ادراک هیجانی، آسان سازی هیجانی، شناخت هیجانی و مدیریت هیجان­ها و ساز و کارهای پیش­بینی، پیش­گیری، افزایش کنترل و تقویت راهبردهای مواجه فرد را در بهبود روابط اجتماعی مؤثر می­دانند.

یک شاخص مهم هیجانی این است که فرد چقدر خوب به فشار روانی واکنش نشان می­دهد. باور همگانی این است که اگر فرد از لحاظ هیجانی باهوش باشد به طور مؤثری می­تواند از پاسخ­های هیجانی برخوردار باشد و آنها را متوازن سازد و به این ترتیب از آثار مخرب فشار روانی محافظت شود. امروزه بین یادگیری، امتحان دادن و نمره گرفتن با آنچه که لازمه­ زندگی مدرن و روابط پیچیده­ بین فردی کنونی است، تفاوت زیادی قایل شده اند. همه ما انسان هایی را می­شناسیم که به ظاهر از تحصیلات بالایی برخوردارند و نمرات درخشانی گرفته اند، ولی در عمل و در صحنه­ اجتماع و مسئولیت بسیار شکننده هستند و نه تنها زندگی خیلی خوبی ندارند، بلکه افسرده هم هستند. در واقع هوش هیجانی و مؤلفه­های آن در این زمینه پاسخگوی بسیاری از چراها می­باشد (بهادری خسروشاهی و همکاران، ۱۳۹۰).

با این پیش زمینه چنین به نظر می­رسد که می­توان سلامت جسم و روان را از طریق آموزش مهارت­های هوش هیجانی بهبود بخشید. ولی با وجود تحقیقاتی که در این زمینه صورت گرفته، توافق کلی در رابطه با تمامی مؤلفه­های هوش هیجانی با سلامت روان دیده نمی­شود. سالوی و همکاران در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که هوش هیجانی با سلامت روان در ارتباط است و افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند توانایی بهتری برای مقابله با استرس دارند و در هنگام فشار، کمتر دچار بیماری می­شوند.

مطالعات انجام شده مختلف مبین نقش و اهمیت هوش هیجانی در شئون مختلف زندگی افراد اعم از تحصیل، شغل، محیط اجتماعی و سلامت روانی فرد می­باشد. باتوجه به نقش و اهمیت هوش هیجانی در زندگی خصوصی و بین فردی مطالعات عدیده بیانگر این است که زندگی بشر، امروزه با تنیدگی­های متعدد و پیچیده­ای عجین شده و توانایی مقابله با این استرس­ها زمینه حفظ و تأمین سلامت روانی، جسمی و هیجانی شخص را تأمین می­کند و ناتوانی در تنظیم هیجان­ها زمینه­ی بروز بیماری­های متعدد روانی و جسمی را فراهم می­کند، به این ترتیب روش های ارتقای هوش هیجانی را نوعی عامل مهم در شکل­گیری سلامت روان شناختی و جسمی اشخاص می­توان محسوب کرد. سلامت روانی را حالت ذهنی، همراه با سلامت هیجانی نسبتاً رها شده از نشانه­های اضطراب و ناتوانی در برقراری روابط سازنده، مقابله با    خواسته­ها و محرک­های تنش­زای زندگی می­داند.

در اوایل سال ۱۹۸۴ یورگن راش[۱] متوجه شد که بسیاری از بیماران او که مبتلا به بیماری روان­تنی یا نشانگان پس از ضربه مبتلا هستند، فاقد تخیل می­باشند و در بیان احساس خود مشکل دارند. چند سال بعد روان تحلیل­گری به نام کارن هورنای[۲]، وضعیت یکسانی را در برخی از بیمارانش توصیف کرد که به روان درمانی روان تحلیلی خوب جواب نمی­دادند، زیرا از لحاظ هیجانی آگاهی نداشتند و از تجارب درونی معدودی برخوردار بودند. این بیماران روانپزشکی اغلب نشانه­های روان­تنی نشان می­دادند و برای کاستن از تنش و پریشانی اغلب به سوء مصرف الکل متوسل می­شدند و یا به پرخوری و سایر رفتارهای اجباری   می­پرداختند. چنین بیمارانی را که نمی­توانستند بگویند چه احساسی دارند، گاهی اوقات «بی­سوادان هیجانی» می­نامیدند.

استفاده از هیجان­های مناسب در برابر فشار روانی از تأثیر منفی آن بر سلامت روانی فرد   می­کاهد و در نتیجه باعث سازگاری می­شود. بنابراین مهارت های اجتماعی و هیجانی با توانایی­های لازم برای موفقیت در کلاس درس به هم تنیده­اند. وقتی فرد نسبت به توانایی هایش برای تنظیم هیجانات خود باور دارد به احتمال زیاد ابراز آنها بر سلامت روانی فرد تأثیر مثبت می­گذارد. پس سازگاری موفق با تجربه­ی فشارزای روانی تا حدودی به باورهایی بستگی دارد که فرد از ظرفیت تنظیم احساساتش برخوردار است، همچنین نقش دانشگاه را نمی­توان صرفاً محلی برای یادگیری مطالب تحصیلی تلقی کرد، بلکه باید مکانی باشد که علاوه بر این منجر به آموزش مهارت های اجتماعی و هیجانی گردد (اسمخانی اکبری نژاد و همکاران، ۱۳۸۹).

 

 

 

 

 

[۱]– Jurgen Ruesch

[۲]– Karen Horney

[۱]– Psychosomatic Medicine

[۲]– Hysterical Paralysis

[۳]– Behavioral  Health

[۴]– Behavioral Medicine

[۵]– Schwartz & Weiss

[۶]– Medical Psychology

 


مرداد ۱۹ ۱۳۹۷

ایا جز کسانی هستید که از سلامت روان برخوردارند؟

سلامت روان

اصطلاح سلامت ­روانی، اصطلاحی است که از آن برای بیان و اظهار کردن هدف خاصی برای جامعه استفاده می­شود. هر فرهنگی براساس معیارهای خاص خود بدنبال سلامت ­روان است. هدف هر جامعه این است که شرایطی را که سلامت اعضای جامعه را تضمین کند آماده نماید و سلامت­ روان قسمتی از سلامت کلی است. یک فرد زمانی سلامت ­روانی دارد که با شناخت و حفظ ویژگی­های شخصیتی خود را با محیط تطبیق دهد. شناخت خود مجموعه ادراکات و ارزش ها افکار و عواطف را تشکیل می­دهد که سبب آگاهی فرد از موجودیت خود می­شود به این معنی او می ­فهمد کیست و چیست. در تأمین سلامت روان علاوه بر عوامل ژنتیکی، عوامل محیطی نیز تأثیر فراوان دارند. اگر چه شناخت کامل ویژگی­های مربوط به سلامت ­روان در یک فرد بسیار مشکل است ولی زمانی افراد از نظر روانی سالم هستند که خصوصیات شاخص زیر را داشته باشند:

۱- اعتماد به نفس دارند.

از خصوصیات مثبت و برجسته خود استفاده می­کند در عین اینکه به محدودیت­ها و نواقص خود آشنایی دارند. توانایی­های خود را می­شناسد و حداکثر استفاده را می­ برد. واقعیت وجودی خود را آشکار نمی­کنند و به ­جای عذرآوری و دلیل­تراشی شکست­ها را به راحتی می­پذیرد و نگرانی به خود راه نمی­دهند.

۲- احتیاجات اولیه را به راحتی برطرف می­کند

برآوردن نیازهای اولیه زندگی به خصوص نیازهای جسمانی باعث تلاش دائمی در این افراد می­شود و با شناخت واقعیت­ها به­طور واقع بینانه­تری با مشکلات مقابله می­کنند.

۳- با دیگران به­دیده خوب می­نگرند

ضمن دوست داشتم دیگران به آنها اعتماد می ­کنند. در حفظ روابط دیگران کوشا هستند، محبت خویش را به ­طور مستقیم ابراز می ­کنند و برای آنها شواهد مناسب می­آورد.

 

۴- مسئولیت ­پذیرند

ضمن پذیرش مسئولیت مناسب با سن خود مسئولیت کارهایی را که­ خود انجام می­دهند می پذیرند و از کمی تجربه لذت می­برند و همیشه برای بهترین نتیجه در تلاش هستند (فرج زاده،۱۳۸۸).

تعریف سلامت ­روان

در مورد سلامت ­روان، تعاریف نظری فراوانی وجود دارد و یک توافق جمعی و مشترک بین اندیشمندان رشته­های مختلف در این مورد وجود ندارد. مثلاً پزشکان و افرادی که با دیدگاه پزشکی به این مسئله می­نگرند. سلامت ­روان را منوط به نداشتن علائم بیماری تلقی می­نمایند و روانشناسان و روانپزشکان نیز فردی را از نظر روانی سالم می­دانند که دچار علایم ­روانی که بیانگر اختلال در کارکردهای روانی است، نباشد و بتواند به هنگام مواجهه با مسایل و مشکلات اجتماعی در رفتارهایشان تعادل برقرار نمایند. کارشناسان سازمان بهداشت جهانی، سلامت فکر و روان را چنین تعریف می­نماید، سلامت ­روانی عبارت می­باشد از، سلامت فکر و روان، قابلیت برقراری رابطه هماهنگ و موزون با دیگران، تغییر و اصطلاح محیط­ فردی و اجتماعی، حل تضادها مشکلات و تمایلات فردی به­ طور منطقی، عادلانه و مناسب (میلانی­فر، ۱۳۷۳؛ به نقل از جوکار و سمنگان،۱۳۸۹).

لوینسون و همکارانش[۱] (۱۹۶۲) معتقدند که سلامت ­روانی، عبارت است از اینکه: اولاً فرد چه احساسی نسبت به خود و دیگران و دنیای اطراف دارد و ثانیاً به چگونگی سازگاری فرد با خود و شناخت موقعیت مکانی و زمانی خویش ارتباط دارد. جاهودا[۲] (۱۹۸۲) نویسنده آمریکایی که نخستین کتاب را تحت عنوان «مفهوم سلامت فکری» در سال ۱۹۵۸ منتشر کرده است در تعریف سلامت ­روانی می­گوید: سلامت ­روانی عبارت است از واکنش ­های مطلوب، متناسب، مستقر انسانی در موقعیت­های مختلف، که راهنمای تحولات رفتاری فرد در برابر ناراحتی­ها و فشارهای درونی، بیرونی باشد (عطار شوشتری و شفاعی،۱۳۹۱).

پاتن[۳](۱۹۹۴) معتقد است که سلامت ­روان را بایستی به منزله توانایی افراد برای دستیابی به  اهدافی که برای خود در نظر گرفته است، تعریف نمود. فرد سالم، کسی است که از نظر کارکردهای روانی (از جمله، اندیشه، عاطفه، ادراک، رفتار) دچار اختلال نباشد و با خود، خانواده و اجتماع رابطه­ای هماهنگ و صمیمانه داشته باشد و وظایف و مسئولیت­های فرد را در قبال خانواده و جامعه به خوبی انجام دهد (فدایی،۱۳۹۰).

[۱] -Lionison

[۲] -Jahoda

[۳] -Paten


مرداد ۱۹ ۱۳۹۷

کاربرد آزمون TCI در درمان اختلالات وابسته به مواد

کاربرد آزمون TCI

۲-۹-۵-۱ مطالعات ژنتیک

کلونینجر چنین بیان کرده است ابعاد سرشتی که به وسیله پرسش نامه های TPQ و TCI اندازه گیری می شود ، از نظر ژنتیک همگن و از یکدیگر مستقل هستند(کلونینجر، ۱۹۸۶، ۱۹۸۷).

این بدان معناست که ژن های مختلف برفعال شدگی، تداوم و بازداری رفتاری موثرند. در نظام شخصیتی کلونینجر، اول سه بعد سرشتی در نظر گرفته شده بود (کلونینجر، ۱۹۸۶، ۱۹۸۷)، اما بعدها پشتکار به عنوان بعد چهارم به این نظام افزوده شد .

افزون بر این، چنین فرض شده که ابعاد چندگانه سرشت با یکدیگر دارای کنش تعاملی هستند به دیگر سخن، برخی از محرک های محیطی می توانند بیش از یک بعد را فعال سازند. اثر پذیریهای محیطی مشترک از این دست به این معنی است که نبایستی ساختار ژنتیکی و فنوتیپی[۱] شخصیت را یکسان فرض کرد.

پایه فرضی برای استقلال ژنتیکی چهار بعد سرشت، دارای سه جنبه است.

نخست، مطالعات درباره تأثیرات محیط و وراثت نشان می دهد که برون گرایی تشکیل شده است از تکانشوری و اجتماع پذیری(اجتماع آمیزی) که از نظر وراثتی، مستقل از عوامل محیطی در آن ها دخیل هستند(آیزنگ و آیزنک، ۱۹۷۵؛ و نیز کلونینجر، ۱۹۸۶، ۱۹۸۷).

به همین ترتیب، براساس مطالعات کمی وراثتی، روان پریشی گرایی به لحاظ وراثتی و محیطی به نظر ناهمگن می رسد (کلونینجر، ۱۹۹۳).

دوم آنکه ، تحلیل سیر تکاملی فیلوژنتیک[۲] توانایی های یادگیری نشان داد که سیستم های مربوطه بازاری رفتاری، و خورشید گرفتگی، وابستگی[۳] اجتماعی، و تداوم و تقویت در گام های مثبت در سیر تکاملی فیلوژنی تکامل یافته است (کلونینجر و گیلیان، ۱۹۸۷؛ کلونینجر،  به نقل از کاویانی۱۹۹۴).

برای مثال برخی از مهره داران فقط توانایی پاسخ به محرک های نامطبوع، و نه محرک های اشتهایی یا محرک های اجتماعی را دارا هستند.

سوم، متغیرهای عصبی زیستی  که از نظر ارثی قابل انتقال و مستقل از یکدیگرند، به ظاهر در چهار سیستم عادتی قابل تفکیک، سازمان یافته اند.

مطالعات زیادی با ارزیابی ارثی بودن ویژگی های شخصیتی گره خورده اند. این مطالعات گویای آن است که متغیرهای سرشتی به میزان زیادی ارثی هستند، بدون هیچ یا اندکی تأثیرات محیط خانواده. مطالعات درباره دوقلوها و فرزند خوانده ها نشان داده اند که ویژگی های منشی تعیین کننده های اصلی اختلال شخصیت تاثیر اندک و ناچیزی از انتقال وراثتی می پذیرند و بیشتر تحت تأثیر محیط خانواده است (کلونینجر ، ۱۹۹۳).

با این وجود، تئوری زیستی اجتماعی کلونینجر درباره شخصیت اذعان می دارد که شخصیت تا حدودی از طریق ارث قابل انتقال است.

فرض کلیدی نظریه کلونینجر اینست که هر کدام از ابعاد سرشت (آسیب پرهیزی، نوجویی، پاداش- وابستگی و پشتکار) از نظر ژنتیک همگن و مستقل از یکدیگر هستند. بنابراین، نشان دادن استقلال پیشایندهای ژنتیکی هریک از ابعاد، ضروری می نماید. از آنجا که شخصیت به طور نسبی از طریق ارث قابل انتقال است، پس آزمون تمام عیار آن تنها از طریق مطالعات وسیع برای دوقلوها، شدنی است.

با دستیابی به این که آیا نمرات یک مقیاس (مثلاً آسیب پرهیزی) با نمرات یکی دیگر از مقیاس ها (مثلاً نوجویی) همبسته است یا نه، می توان به آزمون این فرض پرداخت. نظریه کلونینجر چنین پیش بینی می کند که نمرات سرشتی TCI از نظر ژنتیک با یکدیگر هم بسته نیستند، درحالی که نمرات مربوط به روان نژندی گرایی، برون گرایی و مقیاس های مشابه که از مطالعات تحلیل عاملی به دست آمده است، از نظر ژنتیک ناهمگن و هم بسته اند.

۲-۹-۵-۲ تعداد ابعاد شخصیت قابل انتقال از طریق وراثت

اندرو هیث[۴] و نیک مارتین[۵] در یک کار مشترک با کلونینجر، وراثتی بودن مقیاس های TPQ و EPQ را در یک نمونه ۲۶۸۰ از دوقلوهای استرالیایی مطالعه کردند (هیث ، ۱۹۹۴). تحلیل ژنتیکی نشان داد که  نمرات چهار بعد سرشتی TPQ به طور معنی داری ارثی است. هم بستگی های دوقلوهای استرالیایی در جدول ۱۱-۴ نشان داده شده است.

 

جدول۳-۱: محاسبات موروثی بودن حوادث سرشتی در ۲۶۸۰ دوقلوی استرالیایی

ابعاد سرشتی مرد زن
آسیب پرهیزی ۴۲ ۴۴
نوجویی ۴۱ ۴۱
پاداش وابستگی ۳۹ ۳۷
پشتکار ۴۰ ۴۰

 

 

استقلال ژنتیکی مقیاس های سرشتی TPQ

یک مقاله جداگانه درباره توارث ابعاد سرشتی در TPQ در ۱۴۷۲ دوقلوی بالاتر از ۵۰ سال انجام شد (استالینگز ، ۱۹۹۴). این نمونه از میان افراد بازنشسته ویرجینیای آمریکا، برگزیده شدند. همبستگی ها در یافته های این دوقلوها در چهار بعد سرشتی در جدول ۱۲-۴ نمایان است. میزان ارثی بودن سرشت احتمالاً در دوقلوهای مسن تر، اندکی پایین تر است (لااقل در نوجویی در مردان این نمونه ۲۸% در مقابل ۴۱% در نمونه استرالیایی).

 

جدول ۴-۱: هم بستگی های دوقلوها در نمرات معیارهای شخصیتی TPQ در نمونه ویرجینیا (استالینگز ، ۱۹۹۴)

گروه دوقلوها همبستگی ها (۱۰۰ ×)
تعداد HA NS RD PS
یک تخمکی (مرد) ۱۳۷ ۵۱ ۳۳ ۴۰ ۳۵
یک تخمکی (زن) ۵۹۵ ۵۰ ۴۴ ۳۷ ۲۲
دو تخمکی (مرد) ۶۰ ۱- ۱۱ ۴ ۳۵
دو تخمکی (زن) ۳۸۸ ۳۶ ۲۳ ۱۸ ۱۰
دو تخمکی (مرد- زن) ۲۰۷ ۱۴ ۷ ۲۴ ۳

 

به علاوه مایکل استالینگز  به تحلیل تفکیک ژنتیکی و میزان هم پوشی بین ابعاد سرشتی TPQ پرداختند. جدول ۵-۱هم بستگی های ژنتیکی برای مردان و زنان نشان می دهد.

ارثی بودن هر ویژگی برای هر دو جنس، اساسی است. با این وجود، چهار بعد سرشتی دارای هیچ هم بستگی با یکدیگر نیستند ؛این نشان می دهد که بر طبق پیش بینی، این ابعاد همگن و مستقل از یکدیگر هستند. این وضع در مردان با وضوح بیشتری دیده می شود.

 

 

 

 

 

 

 

جدول۵-۱: همبستگی های (۱۰۰×) ژنتیکی و همپراشی های ژنتیکی که از نظر فنوتایپی در ابعاد سرشتی TPQ در نمونه دوقلوهای ویرجینیا معیار شده اند (استالینگز ، ۱۹۹۴)

  HA NS RD PS
مرد        
آسیب پرهیزی (HA) (۴۳) ۰ ۱۰- ۲
نوجویی (NS) ۰ (۲۸) ۶ ۲۰
پاداش وابستگی (RD) ۱- ۲ (۳۷) ۲
پشتکار (P) ۱ ۶ ۱ (۳۴)
زن        
آسیب پرهیزی (HA) (۴۹) ۲۹- ۲- ۷
نوجویی (NS) ۱۳- (۴۳) ۳۱ ۱۹-
پاداش وابستگی (RD) ۱- ۱۲ (۳۸) ۱-
پشتکار (P) ۲ ۶- ۰ (۲۲)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گزیده سخن آنکه، این دو مطالعه مستقل بر روی دوقلوها، نشان دهنده قدرت روش های ژنتیک برای مشخص کردن ساختار کلی بی همتای شخصیت است.

۲-۱۰ اجتماع درمان مدار

اجتماع درمانی یا اجتماع درمان مدار[۶] نوع خاصی از درمان است که در آن تغییر براساس زندگی اجتماعی در محیط بسته و ساخت یافته صورت می گیرد. در این اجتماع مسائل روزانه زندگی یعنی کار، احساس، رفتار، تفکر و فراغت از دیدگان درمانی مورد توجه جدی قرار گیرد و افراد آسیب دیده اجتماعی به ویژه معتادان الگوهای صحیح زندگی را فرا گرفته آن ها را تمرین می کنند.

این برنامه برای کمک و حمایت در جهت بهبودی معتادانی است که استعداد بازگشت به مصرف مواد دارند و در درمان های قبلی پیشرفت قابل توجهی از خود نشان نداده اند(لئون[۷]، ۱۹۸۹).

۲-۱۰-۱ تعریف اجتماع درمانی (اجتماع درمان مدار )

اجتماع درمان مدار یا TC یک برنامه ساختار یافته و نظارتی قوی است که برای درمان مسائل رفتاری، هیجانی و خانوادگی مصرف کنندگان مواد طراحی شده است. در اجتماع بر خودیاری، رشد فردی و حمایت همسالان تأکید می شود (لئون، ۱۹۸۹،به نقل از اسلام دوست،۱۳۸۹).

۲-۱۰-۲ تاریخچه اجتماع درمان مدار

برنامه TC یک برنامه اقامتی بدون دارو برای بیماران وابسته به مواد است. ابداع این برنامه یک  دهه بعد از اجرای آن جهت درمان بیماران روانی بود که در بیمارستان های روانی، توسط جونز[۸] و همکارانش در انگلستان در سال ۱۹۵۰ راه اندازی شد. هرچند این دو مدل(TC برای معتادان و TC برای بیماران روانی) به طور جدا از هم شکل گرفت ولی نام Therapeutic برای آن انتخاب گردید.

روش TC که ابتدا به اسم عامیانه synanon شناخته شد اولین بار به شکل کنونی در سال ۱۹۵۸ و تا حدی برگرفته از فلسفه حاکمه بر الکلی های گمنام (Anonymous A Lcholics) به کار گرفته شد و به سرعت کارایی خود را در درمان و بازتوانی معتادان نشان داد.

اجتماع درمان مدار یا TC حدود سه دهه است که به درمان بیماران مبتلا به سوء مصرف مواد می پردازد و در واقع جانشین رویکردهای طبی و روان پزشکی سنتی بوده است که به عنوان شیوه های درمان روان شناختی بیماران وابسته به مواد تثبیت شده است (لئون و روسال[۹]، ۱۹۸۹).

گزارش ها در مورد نتایج عمل TC نشان می دهد که توفیق کلی یعنی عدم ارتکاب جرم، عدم مصرف مواد، در بین کسانی که دوره TC را تکمیل نموده اند برای یک دوره پیگیری[۱۰] پنج تا هفت ساله بالاتر از ۷۵ درصد است و در بین کسانی که دوره درمانی را ناقص رها می کنند در حدود ۳۰ درصد می باشد، در مجموع ۵۰ درصد کسانی که برای یکسال یا بیشتر در TC حضور داشتند برای یک دوره ۳ تا ۶ ساله پاک مانده اند (۲۵ درصد برای افراد کمتر از یکسال) (لئون، ۱۹۹۰).

۲-۱۰-۳ اهداف اجتماع درمان مدار

هدف TC ایجاد تغییرات کلی در سبک زندگی معتاد است که شامل موارد زیر می باشد:

  • پرهیز از مواد مخدر
  • ایجاد صداقت فردی
  • کسب مهارت های اجتماعی مفید
  • حذف عقاید ضد اجتماعی و رفتارهای غیرقانونی

در TC عملاً اهداف درمانی روان شناختی و اجتماعی به صورت همزمان تعقیب می شود و به منظور دستیابی به اهداف، معتاد مجبور است که مدتی حدود (۳ ماه تا ۳ سال) در اجتماعات درمان مدار زندگی کند و با برنامه های هدفمندی که برای وی در نظر گرفته شده است، سطح عملکرد وی نه تنها به سطح عملکرد قبل از بیماری برسد (بازپروری[۱۱]) بلکه انواع جدیدی از رفتار که قبل از اعتیاد نیز در وی وجود نداشته است ایجاد گردد.

پرورش[۱۲]، البته این یک یادگیری ساده رفتار نیست و درواقع در واقع درمان یک فرایند پیچیده یادگیری است که در نهایت به کسب مهارت های زندگی[۱۳] معرفی می گردد.

۲-۱۰-۴ دیدگاه های TC

TC سوءمصرف مواد را بیماری یا اختلال می داند که تمامی و یا بخشی از زمینه های عملکرد فردی (شناختی، رفتاری، هیجانی ، طبی، اجتماعی و معنوی )را در بر می گیرد.

به این جهت وابستگی فیزیولوژیک نسبت به کل شرایط مؤثر بر شخص، ثانوی تلقی می گردد. در TC مشکل یا مسئله اصلی خود شخص است نه مواد، اعتیاد یک علامت است نه ریشه اصلی اختلال و سم زدایی شیمیایی شرط وارد شدن به اجتماع درمان مدار است نه هدف آن. هدف بازتوانی ایجاد شرایط زندگی بدون مواد است. همچنین در TC افراد جدا از الگوهای مصرف مواد، از ابعاد عملکرد روانی و نقایص اجتماعی، تمایز داده می شوند.

افراد معتاد از نظر TC اغلب دارای تحمل ناکافی وضعیت در برابر ناراحتی ها، اعتمادبه نفس پایین، مشکل با مراجع قدرت و مشکل در زمینه مسئولیت پذیری، تفکرات غیر واقع بینانه، عدم صداقت و خودفریبی و… هستند. باتوجه به این خصوصیات در TC از افراد خواسته می شود به صورتی که می توانند و باید باشند رفتار کنند، نه به  صورتی که هستند و اعتقاد بر این است که رفتار کردن به شیوه درست باعث تغییر در شناخت و هیجانات فرد می شود. این تغییر مرحله به مرحله انجام می گیرد. هررفتاری که آموخته شود و به عمل درآید، گذر از یک مرحله به مرحله بعد راه را آسان تر می نماید. عوامل که در فرایند تغییر موثر هستند عبارتند از :

  1. انگیزه مندی (فرد دارای انگیزه کافی برای بهبودی می باشد )
  2. خودیاری و خود یاری متقابل (هر فرد هم در فرایند تعقیب خود مشارکت داشته باشد هم عنوان الگو و سرمشق در تغییر دیگران مؤثر واقع می شود ).
  3. یادگیری اجتماعی (الگوهای رفتاری بیمارگونه، گرایش ها و نقش های منفی، هیچ کدام در تنهایی ایجاد نشده اند و به طور مجزا از اجتماع و روابط انسانی نیز قابل برگشت و تغییر نیستند).

در تمامی آموزش های TC آنچه لازمه یک زندگی درست است (مثل صداقت و درستکاری، تأکید بر حال فرد، اخلاق کاری، مسئولیت پذیری فردی و اجتماعی، اعتمادبه نفس، آموزش یادگیری، مشارکت اجتماعی، اخلاق کاری و…)به چشم می خورد و تأکید می گردد (لئون۱۹۹۰، به نقل از ثریا اسلام دوست۱۳۸۹).

۲-۱۰-۵ ساختار TC

با توجه به اهداف TC مسلماً رسیدن به این اهداف و گذر از فرایند پیچیده یادگیری نیاز به ساختاری دارد که نه تنها زمینه لازم برای تغییر را فراهم نماید بلکه تسهیل کننده این تغییر نیز می باشد. بدین ترتیب بی توجهی به این ساختار یا ساده پنداشتن در آن می تواند برنامه اجتماع درمان مدار را به راحتی از مسیر اصلی خود، یعنی ایجاد تغییرات کلی در سبک زندگی معتاد، منحرف سازد.

اجتماع درمان مدار در یک ساختار سلسله مراتبی می باشد که تشکیل شده است از کارمندان نسبتاً محدود و بیماران مقیم که در سطوح مختلف قرار دارند (تازه واردها یا  junior و رده های میانی یا Intermediate وارشدها یا Senior) و جامعه و خانواده را در محل اقامت تشکیل می دهد، این ساختار باعث می شود که همانند سازی فرد با سایرین که در رده های مختلف قرار دارند تقویت شود و یک مسئولیت دو طرفه بین آن ها برقرار گردد. در دو مورد هر بیمار نیز در جایی که سلسله مراتب قرار می گیرد، جایگاهی که بیمار در آن  قرار می گیرد با توجه به ارزیابی پرسنل درمان از وی تعیین می گردد و بستگی به میزان خودیاری            (Self help) ، مسئولیت پذیری، مشارکت و …به سطوح عالی تر ارتقا پیدا می کند. هر فرد مقیم در این سلسله مراتب وظایفی بر عهده  دارد که فعالیت روزانه او را تشکیل می دهد.

[۱] Phenotypic

[۲] Phylogenetic

[۳] Social Attachment

[۴] Heath

[۵] Martin

[۶] Therapeutic Community

[۷] Leon

[۸] Jons

[۹] Leon & Rosthal

[۱۰] Follow-up

[۱۱] rehabilitaion

[۱۲] Habitlitation

[۱۳] Life skill

 


مرداد ۱۹ ۱۳۹۷

راهبرد های مناسب برای رشد و گسترش تفکر دانش آموزان

راهبرد های مناسب برای رشد و گسترش تفکر دانش آموز

از جمله عواملی که در تقویت تفکر انتقادی موثر هستند عبارتند از :

  • هر جلسه را با طرح یک مسئله یا مجادله شروع کنید. شروع کردن جلسه کلاس با طرح یک مسئله یا پرسش بستگی به موضوع درس دارد وهم چنین به شاگردان کمک می کند که در جای خود مستقر شوند و حواس خود را جمع کنند (مایرز ،۱۹۸۶؛ ترجمه ابیلی ،۱۳۸۶ ).
  • پرسش های تکمیلی بپرسید. به دانش آموزان کمک کنید صحبت های خود را با پرسش ها، باز و روشن کنند که برای تفکرشان چالش برانگیز باشد، مثلا “”چرا “،”می توانید بیشتر بگویید “(فیشر ،۲۰۰۲ ؛ترجمه کیان زاده،۱۳۸۸ ).
  • به پرسش های دانش آموزان ارزش زیادی بدهید (سانتراک ،۲۰۰۴ ؛ترجمه سعیدی و همکاران ،۱۳۸۷ ).
  • در مقابل سوال هایی که دانش آموزان از شما می پرسند، علاوه بر جواب سوال، دلایل آن را نیز بگویید (سیف ،۱۳۸۹ ).

 

  • تید و لهمن[۱] (۲۰۰۲ )، معتقدند که رفتارهایی مانند سوال پرسیدن و تردید داشتن در هر موضوع ، در رشد تفکر انتقادی دانش آموزان تاثیر گذار است (لون و همکاران ،۲۰۱۰ ).
  • یکی دیگر از عوامل موثر، مشارکت و همراهی اعضای گروه با یکدیگر است که به عواملی چون تحلیل مباحث و ارائه ایده ها و نظرات متفاوت و مشارکت فعال دانش آموز در یادگیری خود وارائه تکالیف و نتایج پژوهش ها به یکدیگر بستگی دارد (عارفی و رضایی زاده ،۱۳۹۰ ).
  • کوهن[۲] (۲۰۰۰) و موسلی (۲۰۰۵ )، معتقدند که در فعالیت هایی که دانش آموزان خود فعالند، یادگیری پیشرفت بیشتری دارد (مارین و هالپرن ،۲۰۱۱ ).
  • در صورت امکان به وقت کلاس بیفزایید، تفکر انتقادی زمانی پرورش می یابد که شاگردان وقت کافی برای تعمق و تفکر داشته باشند (مایرز ،۱۹۸۶ ،ترجمه ابیلی ،۱۳۸۶ ).
  • بیلینگ و هالستید[۳] (۲۰۰۵ )، نیز برای پیشرفت مهارت های تفکر انتقادی دانش آموزان، به ایجاد یک محیطی که در آن دانش آموز اختیار داده شود، تاکید کرده اند (پوپیل ،۲۰۱۱ ).
  • نقش مدافع شیطان را بازی کنید. با بیا دیدگاههای مخالف، آنها را وادار کنید تلاش کنند برای دیدگاههای خود دلیل بیاورند (فیشر ،۲۰۰۲ ؛ترجمه کیان زاده ،۱۳۸۸ ).
  • دکتر ماریلان، مازارو، استیب[۴] (۲۰۰۳ )، در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که به کار گیری تکالیف نوشتاری، بحث گروهی، کارگاه آموزشی کوچک، ارائه گزارش موردی، ایفای نقش در فرایند آموزش می تواند از راهبرد های موثر جهت رشد و ارتقای مهارت های تفکر انتقادی در افراد باشد (مارین و هالپرن،۲۰۱۱) .

– Ted &Lehman,M1

۲- Kuhn,D

۳- Biling,M.&Halsted,J.A

۴- Marilan & Mazarou & Estaib


مرداد ۱۸ ۱۳۹۷

مفهوم روانشناسی انعطاف پذیری یا تاب آوری

مفهوم تاب آوری

تاب آوری بر ظرفیت گذشتن از دشواری های پایدار، سرسختانه و ترمیم خویشتن است. این ظرفیت انسان باعث  شود تا او پیروزمندانه از رویدادها ی ناگوار بگذرد و علی رغم قرار گرفتن در معرض تنش های شدید، شایستگی اجتماعی تحصیلی و شغلی او ارتقا یابد. تاب آوری نوعی ویژگی است که از فردی به فردی متفاوت است و می تواند به مرور زمان رشد کند یا کاهش یابد و بر اساس خود اصلاح گری فکری و عملی انسان در روند آزمون و خطای زندگی شکل می گیرد (مریدی،۱۳۸۹).

تاب آوری خصیصه ای است که بصورت کاملا طبیعی رخ می دهد. تاب آوری اشاره بر فرایندی پویا دارد که انسانها در زمان مواجهه با شرایط ناگوار یا ضریه های روحی بصورت رفتار انطباقی مثبت از خود نشان می دهند (لمی و غزل[۱]،۲۰۰۱).

تاب آوری آشکارا چیزی بیشتر از یک برآورد است. ورنر و اسمیت[۲] (۱۹۹۲) تاب آوری را سازوکار ذاتی خود اصلاح گری بشر می دانند و می گویند آنها که تاب آور هستند، انعطاف پذیر هستند. این افراد نه شکست ناپذیرند و نه مصون. برخی فاکتورهایی که تاب آوری را تقویت می کنند متمرکز در درون فرد است، مثل طبیعت و سرشت هر شخص، شخصیت و راهبردهای سازگاری و متغیرهایی که معمولا بصورت آماری بیان می شوند از قبیل جنسیت، سن بیشتر و تحصیلات بالاتر. از عوامل دیگر نیز می توان به عوامل بافت اجتماعی  همانند روابط حمایتگر و دسترسی به پیوندهای اجتماعی اشاره کرد (مایادوئر[۳]،۲۰۰۸).

تاب آوری چیست؟

واژه تاب آوری را می توان به صورت توانایی بیرون آمدن از شرایط سخت یا تعدیل آن تعریف نمود در واقع تاب آوری ظرفیت افراد برای سالم ماندن و مقاومت و تحمل در شرایط سخت و پر خطر است که فرد نه تنها بر آن شرایط دشوار فائق می شود بلکه طی آن و با وجود آن قوی تر نیز می گردد. پس تاب آوری به معنای توان موفق بودن، زندگی کردن و خود را رشد دادن در شرایط دشوار با وجود عوامل خطر است. این فرایند خود به خود ایجاد نمی شود مگر اینکه فرد در موقعیت دشوار و ناخوشایندی قرار گیرد تا برای رهایی از آن یا صدمه پذیری کمتر حداکثر تلاش را برای کشف و بهره گیری از عوامل محافظت کننده فردی و محیطی در درون و بیرون خود که همواره به صورت بالقوه وجود دارد بکار گیرد (دینر و همکاران،۲۰۰۹).

تاب آوری در مورد کسانی به کار می رود که در معرض خطر قرار می گیرند ولی دچار اختلال نمی شوند از این رو شاید بتوان نتیجه گیری کرد که مواجه شدن با خطر شرط لازم برای کسب آسیب پذیری هست اما شرط کافی نیست. عوامل تاب آور باعث می شوند که فرد در شرایط دشوار و با وجود عوامل خطرزا، ظرفیت های موجود خود در دست یابی به موفقیت و رشد زندگی استفاده کند و از این چالش و آزمون ها به عنوان فرصتی برای توانمند کردن خود بهره جوید و ار آنها سربلند بیرون آید. تاب آوری با در نظر داشتن توام شرایط استرس زا و توانایی ذاتی افراد برای پاسخ گویی دوام آوردن و رشد نرمال در حضور شرایط استرس زا مطرح می شود. تاب آوری یک راه حل امید بخش و خوشایند است. شواهد روشنی در مورد وجود رابطه میان وقایع ناخوشایند و سختی زندگی در دوران کودکی با بروز اختلالات روانی در سالهای بعدی زندگی وجود دارد (عباسپور دوپلانی،۱۳۸۹).

تاب آوری به سه دلیل می تواند در تحقیقات و تجربیات مفید واقع شود:

۱- اطلاع از تاب آوری و آسیب پذیری و عوامل محافظت کننده و خطرساز اختلالات روانی  و شناسایی علل آنها و این موضوع با نیاز به توجه به روابط بین حوادث قبلی و نتایج فعلی زندگی تأکید می کند و به استثناءها پیش از عواقب پیش بینی شده توجه می نماید.

۲- پی بردن به اینکه چرا بعضی از کودکان علی رغم قرار گرفتن در شرایط دشوار موفق می شوند در شناختن امکانات نا شناخته قبلی برای پیشگیری کمک می کند.

۳- ایده ی تاب آوری باعث امیدواری در تجارب بالینی می شود و به هر حال مزیت عمده آن این است که خواهیم دانست که بسیاری از بچه ها به سرنوشت گردن نمی نهند و تسلیم نمی شوند (آدلمن[۴]،۲۰۰۵).

تاب آوری پنج خصوصیت مهم دارد که در زیر ذکر شده اند:

۱- تاب آوری یک روند پویا و دینامیک است نه یک وضعیت ثابت؛

۲- تاب آوری موقعیتی است.یعنی یک رفتار سازگارانه در یک موقعیت ممکن است در موقعیت دیگر ناسازگار باشد؛

۳- تاب آوری محصول تعامل ویژگی های شخصیتی ذاتی با فاکتورهای محیطی است؛

۴- تاب آوری در موقعیت هایی که چندین ریسک وجود دارد پیچیده تر است؛

۵- تاب آوری می تواند آموختنی باشد(آریایی،۱۳۸۹).

  روانشناسی انعطاف پذیری یا تاب آوری

محققین روان شناس مدتی طولانی است که دریافته اند، عوامل فشارزای عمده ی زندگی می توانند منجر به تضعیف سلامت روانی و عملکرد اجتماعی فرد شده و آسیب های روان شناختی در وی ایجاد کند.این وضعیت به خوبی شناخته نشده است که چگونه بیشتر مردم تروما و رویدادهای مصیبت بار زندگی را تجربه می کنند بدون اینکه سلامت روانی شان تضعیف شود و دچار بیماری های روانی شوند و در بعضی شرایط نیز به نظر می رسد،افراد با وجود تجارب سختشان پیشرفت نیز داشته اند. چنین افرادی، کسانی هستند که دارای ویژگی های روان شناختی انعطاف پذیری کنشی هستند، چرا که توانسته اند خود را با عوامل فشارزای زندگی شان با وجود آن شرایط سخت وفق دهند. انعطاف پذیری خود به انعطاف پذیر بودن ما در تعدیل کردن، تنظیم کردن، با تغییر دادن سطح کنترل خود برای روبرو شدن با تغییرات در محیط ما اشاره دارد. افرادی که از خود انعطاف پذیری برخوردارند به افراد “خشک” معروف هستند، یعنی آنها قادر نیستند سطح کنترل خود را برای برخورد کردن با چالش ها یا شرایط زندگی دشوار تغییر دهند. آنهایی که خود انعطاف پذیری دارند، آدم هایی انعطاف پذیر و سازگار بوده و می توانند میزان کنترل خود را در صورتی که شرایط ایجاب کند، زیاد یا کم کنند. پژوهشگران اظهار داشتند که زندگی دشوار، بدبیاریها و ناکامی ها یا تجربیات ناگوار دیگر، انعطاف پذیری خود را کاهش می دهند. کودکانی که لحاظ انعطاف پذیری خود نمره ی بالایی می گیرند در مقایسه با کودکانی که از این نظر نمره ی پایینی کسب می کنند، توسط معلمان به صورت انفرادی که بهتر می توانند با استرس مقابله کنند، اضطراب کمتری داشته و نیاز کمتری به اطمینان خاطر دارند، ارزیابی می شوند. انعطاف پذیری خود بالا با هوش عمومی، نمرات خوب در مدرسه، محبوبیت تر و همسالان نیز همبستگی مثبت داشته است. کنترل خود پایین در پسرها و دخترها و انعطاف پذیری خود پایین در دخترها با سوءمصرف دارو در نوجوانی رابطه ی مثبت داشته است. بنابراین جنبه های مهمی از شخصیت و رفتار را می توان با کنترل خود و انعطاف پذیری خود مرتبط دانست. به عبارت دیگر “انعطاف پذیری خود” همان میزان تاب آوری افراد می باشد (واف و همکارانش،۲۰۰۸).

تعاریف دیگر از انعطاف پذیری یا تاب آوری

انعطاف پذیری کنشی عبارت است از فرآیند سازگاری مناسب فرد در رویارویی با مصائب و ضربه ای روحی و روانی با هر منبعی که بطور معناداری از نظر روانی فشارزا باشد (از قبیل مشکلات خانوادگی و روبط مشکلات جدی در سلامت فرد و یا فشارهای محیط کاری و یا فشارهای مالی). تحقیقات نشان داده که ویژگی تاب آوری یک ویژگی عادی و معمولی است نه ویژگی خارق العاده و غیر عادی و افراد معمولاً این ویژگی را در خود نشان می دهند و وجود این ویژگی به معنای آن نیست که فرد تجربه های مشکل و فشارآوری را تجربه کرده است.تاب آوری صفتی نیست که بگوئیم افراد یا این صفت را دارا هستند و یا فاقد این ویژگی هستند.بلکه انعطاف پذیری کنشی شامل رفتارها،افکار و فعالیت هایی است که هر فرد می تواند آنها را بیاموزد و پرورش دهد (سفای[۵]،۲۰۰۸).

تاب آوری به عنوان توانایی بازگشت به حالت اولیه بعد از دشواری با آن عوامل و فرآیندهایی که مسیر مخاطره به رفتار مشکل آسیب شناسی را قطع می کند و بدان وسیله حتی در شرایط چالش برانگیز و تهدیدکننده به پیامدهای سازگارانه منجر می شود، توصیف می کنند. گارمزی[۶] (۱۹۸۳) عوامل حمایتی را که منجر به تاب آوری می شوند این گونه معرفی می کند:

الف)عوامل کودکی، مانند خلق و خوی مثبت و توانش اجتماعی.

ب)عوامل خانوادگی شامل والدین حمایت کننده و تعیین قواعد به صورت همسان.

ج)عوامل اجتماعی، مانند روابط مثبت با افراد بزرگسال مهم، محیط مدرسه حمایت کننده (رحیمیان بوگر و اضغر نژاد،۱۳۸۷).

[۱] -Lemay & Ghazal

[۲] -Werner & Smith

[۳] – Ma

[۴] -Adelman

[۵] -Cefai

[۶] – Garmezy


مرداد ۱۸ ۱۳۹۷

مزایا و شاخص های به کارگیری توانمندسازی در سازمانها

مزایا ی توانمندسازی

تحقیقات نشان داده است که سازمانهایی که توانمندسازی کارکنان را در پیش گرفته اند، به مزایای متعددی دست یافته اند، از آن جمله اند :

  • تولید کالا و خدمات با کیفیت بالا
  • افزایش سطح عملکرد و بهره وری
  • افزایش سطح رضایتمندی کارکنان، مشتریان و ارباب رجوع
  • افزایش احساس مثبت کارکنان در مورد شغلشان
  • افزایش احساس تعهد و تعلق کارکنان
  • افزایش حس خودمدیریتی و نیاز نداشتن به سرپرستی مستقیم
  • افزایش سطح دانش شغلی و مهارت کارکنان
  • تغییر نگرش کارکنان از داشتن به خواستن، یعنی همیشه به داشتن ها فکر کردن
  • بهبود ارتباط میان مدیریت و کارکنان ( که باعث می شود بسیاری از مشکلات روزمره به وسیله ارتباطات حل شود و دیگر نیازی به تشکیل جلسه نباشد. بدیهی است نیاز به تشکیل جلسه وقتی است که قرار است نکات مهمی در آن مطرح گردد(اسپریتزر۱۹۹۰)

به طور کلی، مزایای به کارگیری توانمندسازی را می توان در دو طبقه تقسیم بندی کرد :

  • مزایای سازمانی
  • مزایای فردی

۲-۳-۷-۱٫ مزایای سازمانی:

بسیاری از نویسندگانی که بر مزایای سازمانی توانمندسازی تمرکز کرده اند چنین فرض می کنند در پس تلاشهایی که موجب توانمندشدن محیط کار می شود، یک نیروی محرکه وجود دارد. امروزه رقابت جهانی و محیط محرکه تجاری، تغییرات سازمانی را برای پاسخ به فشارهای فراینده در زمینه بهبود کارآیی و عملکرد، اجتناب ناپذیر کرده است. به خصوص سازمان ها در زمینه های کنترل هزینه، انعطاف پذیری و کیفیت ناگزیر به توسعه و بهبود می باشند. درواقع سازمانها می توانند شاهد بهبودهای زیادی در زمینه عملکرد اقتصادی باشند. گرچه سنجش مزایای اقتصادی از طریق توانمندسازی بسیار مشکل است .

۲-۳-۷-۲٫ مزایای فردی : در حالیکه توانمندسازی دارای مزایای سازمانی است منافع زیادی نیز برای کارکنان به همراه دارد و کارکنانی که خودشان را توانمند می بینند، تضاد و ابهام در نقش کمتری را گزارش می دهندوهمچنین در محیط خود، کنترل بیشتری را بر محیط تجربه می کنند. به عقیده آنها چنین امری باعث کاهش محدودیت های عاطفی می شود. در تحقیقی نتایج به دست آمده حاکی از رضایت شغلی، انگیزش و وفاداری بیشتر به سازمان در افراد توانمند است. اندازه گیری مزایای فردی توانمندسازی، بر خلاف مزایای سازمانی که از راه عینی قابل ارزیابی است بسیار مشکل است. مزایای فردی توانمندسازی بسیار ذهنی و پیچیده است. از برخی از مقیاسها مانند نرخ جابجایی و غیبت به صورت غیر مستقیم برای چنین اهدافی استفاده می شود. به طور کلی با توجه به منافع دوطرفه ای که بر توانمندسازی کارکنان مترتب است، اما تحقیقات بر جنبه های عینی سازمانی آن بیشترتمرکز دارند واز منافع فردی آن غفلت ورزیده اند (رضوانپور، ۱۳۸۸، ص ۴۵).

۲-۳-۸٫ پیامدهای توانمندسازی

در حالی که توانمندسازی به صورت عملی انجام می گیرد با وجود این هنوز تردیدهایی در مورد ماهیت دقیق و اهداف آن وجود دارد. توانمندسازی پیامدهای نگرشی و رفتاری خاصی برای سازمان به همراه دارد و بر توان آنها در عرصه رقابت خارجی می افزاید .

۲-۳-۸-۱٫ پیامدهای نگرشی توانمندسازی

کاهش فشار روحی ناشی از کار و افزایش رضایت شغلی، دو نتیجه نگرشی پس از توانمندسازی در محیط کار است. میزان کم اختیار در طول کار روزانه یا فشار ذهنی و افزایش بیماری مزمن ارتباط دارد. تحقیقات لوکس و ساوری(۲۰۰۱) نشان می دهد توانمندسازی موجب کاهش میزان بیماری، غیبت از کار، نقل و انتقال و کاهش فشارهای عصبی و روحی و استرس می گردد.

الف) افزایش رضایت شغلی

توماس و ولتهوس (۱۹۹۰) در تحقیقات خود دریافتند که سطوح بالای معنادار بودن و احساس شایستگی (کفایت نفس) از طریق ایجاد علاقه در افراد در مورد مشاغلشان باعث افزایش رضایت شغلی خواهد شد(به نقل از واکاراکیات[۱]، ۲۰۰۸، ص ۳۴). همچنین آن دو دریافتند که آزادی عمل در شغل (حق تعیین سرنوشت ) از جمله عوامل برانگیزاننده مورد نظر هرزبرگ[۲] است و نوعی پاداش درونی محسوب می شود. بنابراین همان گونه که هرز برگ پیش بینی کرده بود، آزادی عمل به افزایش رضایت شغلی منجر خواهد شد. احساس موثر بودن هم ( که ارتباط معکوسی با احساس عام عجز اکتسابی دارد) افزایش رضایت شغلی را در پی خواهد داشت. زیرا به اعتقاد آبرامسون احساس عام عجز اکتسابی با ایجاد دلسردی در افراد برای شناسایی فرصت ها، کاهش انگیزش و ایجادافسردگی، به نارضایتی شغلی منجر می گردد. از سوی دیگر افزایش رضایت شغلی به تعهد سازمانی قوی تری درافراد می انجامد و از آن جا که افزایش رضایت شغلی در ارتباط مستقیم با کاهش جابجایی کارکنان است بنابراینانتظار می رود که توانمندسازی کارکنان به کاهش جابجایی آنان منتج گردد.

ب) کاهش فشار روحی

توانمندسازی می تواند از طریق افزایش معناداربودن، شایستگی و آزادی عمل (حق تعیین سرنوشت) باعث کاهش فشار روحی یا استرس شغلی گشته و افزایش عملکرد را به دنبال خواهد داشت. افرادی که احساس شایستگی می کنند به توانایی خود برای انجام موفقیت آمیز وظایف خود اطمینان بیشتری داشته و در نتیجه رضایتمندی بیشتری در کار خود دارند(میرسون[۳]، ۲۰۰۷، ص۹۸ ) کاردل در تحقیقات خود دریافت که کارهای غیر چالشی و یکنواخت که فاقد ویژگی، معناداربودن هستند، استرس زا می باشند. توماس و تایمون پی بردند که احساس شایستگی و اعتماد به کفایت نفس، کاهش فشار روحی را در پی خواهد داشت. ماستن و ایوان سویچ نیز در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که آزادی عمل امکان کنترل افراد بر برخی از عوامل بالقوه استرس زا را فراهم می آورد و به کاهش استرس در افراد می انجامد. همچنین غنی سازی شغلی در برنامه های توانمندسازی موجب کاهش استرس شغلی درسازمان می شود

۲-۳-۸-۲٫ پیامدهای رفتاری توانمندسازی

توانمندسازی ممکن است پیامدهای رفتاری مهمی در بر داشته باشد برای مثال گیکاس (۱۹۸۲)دریافت که احساس شایستگی به ابتکار عمل تلاش و ابتکار در موقعیت های چالشی منجر می شود. بر طبق تحقیقات دسی و ریان(۱۹۸۹) آزادی عمل کارکنان در شغلشان به واکنش سریع آنان در برابر موانع و مشکلات می انجامد، علاوه بر این  ارتباط آزادی عمل با اثربخشی (بهبود عملکرد ) از جنبه های شناختی و انگیزشی تایید شده است. نظریه پردازان رویکرد شناختی بر این باورند از آنجا که کارکنان نسبت به روسایشان از دانش و اطلاعات کاملتری در مورد کار خود برخوردارند، بنابراین در موقعیت بهتری برای برنامه ریزی کاری، شناخت موانع و حل آنها برای دستیابی به عملکرد بهتر قرار دارند. از جنبه انگیزشی، توماس و تایمون دریافتند که توانمندسازی با فراهم آوردن آزادی عمل برای کارکنان انگیره لازم را برای بهبود عملکرد در آنان به وجود می آورند. از سوی دیگر اشفورث در تحقیقات خود به این نتیجه رسید که احساس موثر بودن ناشی از توانمندسازی، این احساس را در افراد به وجود می آورد که گوش شنوایی برای شنیدن ایده هایشان در سازمان وجود دارد. به همین دلیل، آنان احساس خواهند کرد که می توانند در تعیین جهت واحد کاریشان نقش داشته باشند و بنابراین باید عملکرد بهتری از خود شان به نمایش بگذارند (اشفورث، ۱۹۸۹، ص ۳)

۲-۳-۹٫ شاخصهای توانمندسازی

در مورد چگونگی شناسایی سازمانهای توانمند، شاخصهایی وجود دارد که مطالعات انجام شده در راستای ارزیابی سطح توانمندسازی در سازمان به منظور بهبود سازمانی، موارد زیر را نشان می دهد ( اسکات[۴] ۱۹۹۶،ص ۱۲)

۱- روشنی هدف ها[۵] : در این بخش کارکنان می دانند در چه وضعیتی قرار دارند و چه انتظاری از آنان می رود ،وظایف و مسئولیت های افراد به طور روشن تعیین شده اند، سیستم ها و روش های کاری بی نقص هستند و علت وجود سازمان را درک می کنند.

۲-روحیه : [۶]ار دیگر شاخصهای توانمندسازی سازمان وجود روحیه ی بالا در کارکنان می باشد به عبارتی دیگر، انسانها مورد اعتماد هستند، خط مشی ها با توجه به نیازهای شخصی انعطاف کمی دارند، کارکنان مورد احترام هستند، به تفاوتهای فردی توجه می شود، افراد دوست دارند که در این سازمان کار کنند، روحیه مثبت در افراد دیده می شود و سازمان در حل مشکلات کارکنان کوشا است .

۳- رفتار عادلانه :[۷] با کارکنان به طور مناسب رفتار می شود و سازمان در حل مشکلات کارکنان کوشا است.

۴- شناخت و قدردانی :[۸] در سازمان توانمند به تلاشهای فردی به طور مناسب پاداش داده می شود، کار خوب افراد منظور می گردد، سازمان به توانایی افراد در انجام کار توجه دارد و انتظار دارد که افراد به بهترین وجه ممکن کار کنند.

۵-  کار گروهی :[۹] در سازمان توانمند انسانها به هم کمک می کنند، با هم کار می کنند تا مسائل و مشکلات را حل کنند، به یکدیگر توجه عاطفی دارند و کارکنان برای سازمان کار می کنند نه برای خودشان.

۶- مشارکت :[۱۰] در سازمان توانمند، نظر انسانها در تصمیمات موثر است. آدم ها در مسائل و مشکلات سهیم هستند، همچنین کارکنان منابع لازم را برای کار به دست می آورند.

۷-  ارتباطات :[۱۱] کارکنان از آنچه در سازمان اتفاق می افتد مطلع می شوند، ارتباطات شفاف است و به طور سریع بین انسانها انجام می شود.

۸-  محیط کار سالم:[۱۲] در این گونه سازمانها، انسانها می توانند فشارهای کاریشان را حل و فصل کنند افراد انتظار ندارند که تکالیف سنگینی را انجام دهند، تغییر به خوبی اداره می شود، کاغذ بازی و روشهای انجام کار در انجام دادن امور دخالت ندارند، افراد می توانند رشد کنند، یاد بگیرند و برای توسعه شغلی فرصت لازم به کارکنان داده می شود. در سازمانهای توانمندافراد توانمند در آرامش به سر می برند. در آرامش به سر بردن بدین معنا نیست که از خود پنهان نمی شوند و با خود در جنگ و ستیز نیستند (جهانیان، ۱۳۸۵، ص ۳۲)

[۱] Vakarakyat

[۲]Herzberg

[۳] Meyerson

[۴] Scat

[۵] Clear goals

[۶]Spirit

[۷] Fair treatment

[۸] Appreciation

Teamwork [9]

[۱۰] Partnership

[۱۱] Communication:

[۱۲]Healthy work environment:


مرداد ۱۷ ۱۳۹۷

تأثیر ویژگی های کاری بر رفتار شهروندی سازمانی

تأثیر ویژگی های کاری بر رفتار شهروندی سازمانی

  • ۱- استقلال وظیفه[۱]: استقلال کاری به میزان دخالتی که کارمندان در برنامه های کاری، انتخاب تجهیزاتی که از آنها استفاده می کنند و تعین دستورالعمل های که دنبال می کنند گفته می شود. استقلال کاری، احساس مسئولیت و مالکیت برای نتایج کاری را افزایش می دهد و باعث می شود که کارمندان هر کاری برای انجام وظایف به نحو احسن انجام دهند و همچنین باعث کنترل بیشتر کارمندان بر کارشان می شود، که این باعث افزایش رضایت شغلی و در نهایت افزایش عملکرد شهروندی سازمانی کارمندان می شود و در آن طرف دیگر، کاهش استقلال کاری ممکن است باعث افزایش درماندگی آموخته شده و در نهایت کاهش عملکرد شهروندی سازمانی می شود.
  • ۲- هویت وظیفه[۲]: به میزانی که یک شغلی نیاز به استفاده از مهارت های گوناگونی دارد گفته می شود. وقتی لازمه شغلی یا وظیفه ای انجام فعالیت های باشد که برای فرد چالشی بوده و مهارت ها و تواناییهای وی را افزایش دهد، غالباً چنین شغلی برای وی با معناتر تلقی می گردد.
  • ۳- تنوع وظیفه[۳]: به میزانی که یک شغلی نیاز به استفاده از مهارت های گوناگونی دارد گفته می شود. وقتی لازمه شغلی یا وظیفه ای انجام فعالیت هایی باشد که برای فرد چالشی بوده و مهارت ها و تواناییهای وی را افزایش دهد، غالباً چنین شغلی برای وی با معناتر تلقی می گردد.
  • ۴- اهمیت وظیفه[۴]: به میزان تاثیری که یک شغلی بر زندگی و کار مردم دیگر دارد. اگر برداشت فرد این باشد که کارش تاثیر مهمی در رفاه و آسایش دیگران دارد، احساس با معنا بودن در وی افزایش می یابد مثلاً تکنسین لابراتوار دارو سازی، شغلی بسیار با اهمیت تری است تا مهندسی کارخانجات کاغذ توالت سازی، هرچند هر دو آنها ممکن است از لحاظ سطح مهارتی همسان باشند. بنابراین کارهای که تنوع، همسانی و اهمیت بالاتری دارند ارزشمندتر و با اهمیت ترند و کارمندان انگیزه بیشتری برای صرف انرژی و تلاش دارند.
  • ۵- وابستگی متقابل وظایف[۵]: وابستگی متقابل وظایف به میزانی که افراد یک گروه کاری نیاز به اطلاعات، ابزار و حمایت افراد گروه های دیگر برای انجام کارشان دارند گفته می شود وابستگی متقابل وظایف باعث احساس مسئولیت اعضای گروه نسبت به سازمان و گروه می شود و آن انگیزه برای انجام عملکرد شهروندی سازمانی را افزایش می دهد.
  • ۶- بازخورد کاری[۶]: به میزان اطلاعات روشن و مستقیمی که افراد در مورد اثربخشی عملکردشان به دست می آورند گفته می شود. محققان بیان کردند بازخورد کاری بزرگترین تاثیر را بر عملکرد کارمندان می گذارد(ارگان و همکاران، ۲۰۰۶).

 

۲-۹- پیش آیندهای نگرشی رفتار شهروندی سازمانی

۱- درک عدالت: وقتی که با زیر دستان در یک سازمان عادلانه رفتار شود آن ها احساس نیاز به پاسخ متقابل بر اساس ارتباط مبادله اجتماعی می کنند و مطمئن هستند که آنچنان رفتارهای عادلانه ادامه خواهد یافت و به خاطر کمبود پاداش در مقابل عملکرد شهروندی سازمانی نگران نمی شوند. در حالی که اگر با زیردستان نا عادلانه رفتار شود ارتباط آن ها با سازمان بر اساس مبادله اختصاصی خواهد بود که در چنین مواردی آن ها کارها را فقط به منظور تلافی کردن انجام می دهند. بنابراین احساس رفتارهای عادلانه شان انجام عملکرد شهروندی سازمانی را افزایش می دهد(العطیبی، ۲۰۰۵)

۲- رضایت شغلی: حالت هیجانی مثبت و رضایت بخشی از ارزیابی شغلی شخصی و یا تجارت شغلی می باشد، تعداد زیادی از تحقیقات از ارتباط بین رضایت شغلی و عملکرد شهروندی سازمانی حمایت کرده اند، برای مثال، در پژوهشی ارتباط معناداری بین مقیاس کلی رضایت شغلی و ارزیابی مدیر از عملکرد شهروندی سازمانی ارتباط معناداری یافت شد، کارمندان دولت که از شغل شان راضی هستند تمایل دارند عملکرد وظیفه خوبی به دست آورند و ارتباط خوبی با دیگران داشته و دوست دارند که سازمان آنها در آینده و حال مکان کاری خوبی باشد، آنها نه تنها نگران نتایج انجام کار خود، بلکه نگران موفقیت همکاران و سازمان هم می باشند. بنابراین، آن ها ممکن است داوطلبانه به دیگران کمک کرده و کارهای اضافی بر عهده بگیرند. بنابراین، این درست است که فرض کنیم، فعالیت شغلی به صورت معنا داری با عملکرد شهروندی سازمانی در ارتباط می باشد(کیم[۷]، ۲۰۰۶).

۳- قرارداد روانشناختی[۸]: شامل اعتقادات کارمندان در مورد توافق مبادلۀ بین خود و سازمان می­باشد، یعنی اینکه کارمندان مدیون سازمان و سازمان مدیون کارمندان می باشد. نظریه مبادله اجتماعی بیان می کند تعهد روانشناختی هنگامی نقض می شود که کارمندان بین آن چه که به آنها قول داده شده است و آن چه دریافت کرده اند تبعیض احساس کنند که این از دیدگاه کارمندان تفاوتی ناعادلانه است و احساس می کنند که کارفرما نسبت به تعهد آنها ناعادلانه برخورد کرده است. در نتیجه همکاری شان را با کارفرما کم می کنند و بر عکس آن، کارمندان هنگامی برای انجام رفتارهای فرا نقشی انگیزه پیدا می کنند که احساس کنند مبادله اجتماعی به صورت عادلانه انجام گرفته است(پیتر[۹]، ۲۰۰۳).

 

۲-۱۰- پیش آیند های هیجانی رفتار شهروندی سازمانی

تعارض و ابهام نقش: افراد در جوامع معاصر دارای نقشهای متعددی هستند، مثلاً یک فرد سازمانی می­تواند نقش پدر (در عین حال فرزند، والدین خویش) رئیس (در همین حال کارمند فرا دست خود) استاد در برنامه های آموزش ضمن خدمت در عین حال دانشجویی یکی از دانشگاههایی باشد شخص، همه نقش ها را با خود به سازمان می آورد و بر رفتارش تاثیر می گذارد. تعارض نقش به شرح زیر وجود دارد:

تعارض بین نقش و شخصیت: ممکن است بین شخصیت فرد و انتظارت نقش او تعارض وجود داشته باشد، برای مثال یک کارگر خط تولید که برای سرپرستی در نظر گرفته شده است. ممکن است واقعاً معتقد نباشد که بایستی کارگران را از نزدیک کنترل نمود و آنها را تحت فشار قرار داد ولی مدیر تولید انتظار دارد که چنین وظیفه ای را انجام دهد.

تعارض درون نقش: به وسیله انتظارات متناقض درباره ایفای یک نقش به وجود می آید. مثال قبل سرپرست جدید با کارگران مستبدانه یا دموکراتیک رفتار می کند؟ بالاخره، تعارض بین بخشی که نتیجه نیازمندی های مختلف دو و یا چند نقشی است، که در آن واحد باید ایفا شوند. نقش های کار و نقش های غیر کاری اغلب موجب چنین تعارضی می شود. برای مثال یکی از کارکنان موفق زن در یکی از شرکت های کامپیوتری بزرگ امریکا اظهار می کنند که او اغلب از ساعت هفت و نیم بامداد تا ساعت یازده و نیم شب مشغول به کار است. به همین دلیل شوهرش از این کار مداوم روزانه خسته شده است وی را ترک کرده است. بنابراین شکی نیست که تعارض و ابهام نقش وجود دارد مسئله اصلی این است که چگونه تعارض نقش بر طرف شود یا به چه نحوی می توان با آن کنار آمد(برومند، ۱۳۷۴).

[۱]– task autonomy

[۲]– task identity

[۳]– task interdependent

[۴]– task significant

[۵]– task interdependent

[۶]– task feed back

[۷]– Kim

[۸]– Psychological contract

[۹]– Pieter


مرداد ۱۷ ۱۳۹۷

سازمان یادگیرنده از دیدگاه‌ دیگر صاحب نظران

سازمان یادگیرنده از دیدگاه دیگر صاحب نظران

سنگه[۱] (۱۹۹۰)

سازمان یادگیرنده از نظر پیتر سنگه ۱۹۹۰ سازمانی است که با استفاده از افراد، ارزشها و سایر خرده سیسنم ها و با تکیه بر درسها و تجربه هایی که بدست می آورد، به طور پیوسته عملکرد خود را تغییر می دهد و آن را بهبود می بخشد. به نظر وی اجزای اصلی هر سازمان یادگیرنده عبارتند از:

۱- قابلیت های شخصی[۲]: عبارتست از نظامی که فرد به طور مستمر دیدگاه های شخصی خود را روشن تر و عمیق تر می نماید، انرژی و توان خود را متمرکز می کند، صبر و بردباری خود را گسترش می دهد و بلخره آنکه واقعیات را منصفانه و بی غرض در می یابد. اما شمار بسیار کمی از مؤسسات، کارکنان خود را به رشد این خصائص در درون خود، تشویق می نمایند. علاوه بر این تعداد کمی از انسانهای بالغ در جهت رشد و توسعه توانایی شخصی خود حرکت می کنند.

۲- مدل های ذهنی[۳]: مدل های ذهنی انگاشت های بسیار عمیق و یا حتی تصاویر و اشکالی هستند که بر فهم ما از دنیا و نحوه عمل ما در مقابل آن تاثیر می گذارند. بسیاری از مواقع ما نسبت به مدل های ذهنی خود و اثری که آنها بر عملکرد ما می گذارند آگاهی کامل نداریم.

۳- آرمان مشترک[۴]: عبارتست از ظرفیت ایجاد یک تصویر و آرمان از آینده ای که به دنبال آن هستیم. به سختی می توان سازمانی را نام برد که به درجه ای از موفقیت رسیده باشد، بدون آنکه دارای اهداف، ارزشها و آرمانهایی باشد که عمیقاً در سطح مؤسسه پذیرفته شده باشند.

۴- یادگیری جمعی[۵]: فراگیری جمعی حائز اهمیت بسیار است. چرا که تیم ها و نه افراد سنگ بنای یادگیری در سازمان های مدرن را تشکیل می دهند. تا زمانی که تیم ها یاد نگیرند، سازمان ها نیز قادر به یادگیری نخواهند بود.

۵- نگرش سیستماتیک[۶]: تفکر سیتمی به عنوان پنجمین فرمان معرفی شده است. چرا که سایر قوائد را یکپارچه می سازد و آنها را در ساختاری هماهنگ از مبانی نظری و عملی ترکیب می سازد. ارائه تصویری آرمانی از مجموعه، بدون بهره گیری از دیدی سیستمی منجر به ایجاد تصاویر زیبا از آینده خواهد شد (سنگه، ترجمه هدایت، ۱۳۸۵).

گاروین[۷] (۱۹۹۳)

گاروین پنج فعالیت را مشخصه یک سازمان یادگیرنده می داند: ۱- حل سیستماتیک مسئله ۲- ازمون و تجربه اندوزی ۳- یادگیری از تاریخ و تجارب گذشته ۴- یادگیری از تجارب و بهترین شیوه های عملکرد دیگران ۵- و اینکه دانش باید سریعا در سراسر سازمان انتقال یابد (گاروین، ۱۹۹۳).

جفارت و مارسیک[۸] (۱۹۹۶)

جفارت و مارسیک (۱۹۹۶)گفته اند سازمان یادگیرنده دارای ظرفیت افزوده ای برای یادگیری، تطابق و تغییر است و سازمانی است که فرایند یادگیری در آن تحلیل، بررسی، توسعه و مدیریت شده و این فرایندها با اهداف نوآوری و بهبود، همسو و هم راستا شده اند. همچنین دراین نوع سازمان آرمان، استراتژی، رهبران، ارزش ها، ساختارها، سیستم ها، فرایندها و فعالیت های سازمان در جهت ترویج یادگیری افراد، پیشرفت، دستیابی به یادگیری در سطح سیستمی واقع شده اند. آن ها برای سازمان یادگیرنده شش ویژگی را ضرروی می دانند:

۱- یادگیری مستمر در سطح سیستم ها: افراد یادگیری خود را به شیوه ای شکل می دهند که به کمک دانش انتقالی در سازمان و با تکمیل یادگیری در جهت فعالیت ها و امورسازمانی، سازمان قادر به یادگیری شود.

۲- تولید دانش و مشارکت در آن: بر دانش خلاق و پویایی تأکید می شود که افراد به سرعت و به راحتی به آن دسترسی داشته و از آن استفاد می کنند.

۳- تفکر سیستماتیک و انتقادی: همیشه افراد تشویق می شوند به شیوه های جدید بیاندیشند و بطور سیستماتیک از مهارت های استدلال مولد استفاده نمایند.

۴- فرهنگ یادگیری: از طریق سیستم های مختلف عملکرد، از بالا یادگیری و خلاقیت تشویق، حمایت و ارتقاء داده می شود.

۵- روحیه انعطاف و تجربه گرایی: افراد برای خطر پذیری، تجربه، نوآوری، ارائه ایده های جدید و انجام فرایند های جدید کاری آزاد هستند.

۶- کارمند محوری: سازمان یادگیرنده، موقعیتی را فراهم می کند که آموزش ها، ارزش ها و حمایت ها در جهت سلامت، رشد و یادگیری هر یک از افراد باشند (جفارت و مارسیک، ۱۹۹۶).

مارکوآرت[۹] (۱۹۹۶)

در میان مدل هایی که در مورد سازمان یادگیرنده ارائه شده است، مدل سیستمی سازمان یادگیرنده مارکوآرت مدلی متمایز است. مدل مفهومی جامع مارکوآرت دارای پنج زیر سیستم می باشد که عبارتند از:

۱- زیر سیستم یادگیری: شامل مهارت های تفکر سیستمی، الگو های ذهنی، شایستگی های فردی، خود یادگیری، چشم انداز مشترک و گفتمان

۲- زیر سیستم توانمند سازی افراد: شامل کارکنان، مدیران و رهبران، جامعه، عرضه کنندگان و فروشندگان، شرکاء و هم پیمانان کسب و کار و مشتریان

۳- زیر سیستم تحول سازمانی: شامل چشم انداز، ساختار، استراتژی و فرهنگ

۴- زیر سیستم مدیریت دانش: شامل کسب، به کارگیری و روایی، انتقال و توزیع، تحلیل و داده کاوی، ذخیره و ایجاد

۵- زیر سیستم فناوری: شامل کاربردی کردن مدیریت دانش و توسعه یادگیری (شیرازی، طاهری گودرزی و قنواتی ۱۳۹۰).

آرگریس و شون[۱۰] (۱۹۹۶)

آرگریس و شون۱۹۹۶ معتقدند که نظریه سازمان یادگیرنده اساساً با تکمیل نظریه های مرتبط به یادگیری و یادگیری سازمانی شکل گرفته است ودراین راستا، آن ها برای یادگیری گروهی وسازمانی سه شکل را ترسیم می کنند:

۱- یادگیری تک حلقه ای[۱۱]: که از طریق تغییر در کار ها سعی در حل مشکلات موجود و رفع عدم تطابق و هماهنگی کارها و نتایج آن ها به صورت ساده دارد. این نوع یادگیری از مشکلات بنیادین چشم پوشی کرده و اهداف، استراتژی ها و ارزش ها را تصحیح نموده و سعی در حفظ وضع موجود سازمان و مخصوصاً  فرایندهای یادگیری می نماید.

۲- یادگیری دو حلقه ای[۱۲]: که در این یادگیری، افراد علاوه برکشف و اصلاح خطاها، هنجارها، فرایندها، سیاست ها و اهداف را نیز مورد سؤالقرار و به اصلاح آن ها می پردازند. این نوع یادگیری نه تنها واقعیت های قابل مشاهده بلکه علت آن ها و حقایق در پس آن ها را نیز مورد کنکاش قرار می دهد.

۳- یادگیری سه حلقه ای[۱۳]: که این یادگیری را می توان، یادگیری نحوه یادگرفتن نامید. در واقع این نوع یادگیری در ارتباط با توسعه ظرفیت سازمان برای حل مشکلات، طراحی مجدد سیاست ها، ساختارها ،سیستم ها و فنون در مواجهه با تغییرات مداوم فرض ها، پیرامون خود و محیط قرار داشته و قادر است که در سیستم های سنتی دوانده وآن ها را دستخوش تغییرات مورد نظر سازد. این نوع یادگیری زمانی اتفاق می افتد که سازمان ها به خوبی یاد بگیرند، چگونه یادگیری تک حلقه ای و دوحلقه ای را اجرا کنند (آرگریس و شون، ۱۹۹۶).

واتکینز و مارسیک[۱۴] (۱۹۹۶)

در مدل واتکینز و مارسیک  مفروض است که سیستم ها و نظام ها قادر به یادگیری هستند و این یادگیری به خلق و مدیریت پیامد ها و نتایج دانشی منجر می َشود که آن نیز به نوبه خود در بهبود عملکرد سازمان از طریق ارتقاء دارایی های مالی و سرمایه فکری غیر مالی تاثیرگذار است. مدل وی، دو بخش اصلی سازمان یعنی افراد و ساختار را در نظر می گیرد و هفت بعد مجزا اما به هم مرتبط سازمان یادگیرنده را به شرح زیر معرفی می کند.

۱- یادگیری مستمر: به مجموعه فعالیت های سازمان جهت خلق فرصتهای یادگیری برای کلیه اعضای سازمان اشاره دارد.

۲- پژوهش و پرسشگری: به اقدامات سازمان در راستای ایجاد و گسترش فرهنگ پرسشگری، بازخورد و آزمایشگری (یادگیری از خطاها) توجه دارد.

۳- یادگیری تیمی: منظور گسترش مهارت های همکاری و روح همیاری که کارکرد اثربخش تیم ها را تقویت می کند.

۴- توانمند سازی کارکنان: به فرایند سازمانی خلق و اشتراک چشم انداز مشترک و اخذ بازخورد از کارکنان در خصوص شکاف بین وضعیت موجود و چشم انداز جدید دلالت می کند.

۵- نظام استقرار یافته: اشاره به اقداماتی برای استقرار نظام هایی دارد که جهت کسب و اشتراک یادگیری لازم است.

۶- ارتباط سازمان: به انعکاس دادن اعمال و اندیشه های جهانی جهت ارتباط سازمان با محیط داخلی و خارجی اش اشاره دارد.

۷- رهبری راهبردی یادگیری: به میزانی که رهبران استراتژیک فکر می کنند در مورد اینکه چطور یادگیری را جهت ایجاد تغییر و سوق دادن سازمان ها به بازارها و مسیرهای جدید به کار گیرند، اشاره می کند.

هر یک از این هفت بعد در یکی از سطوح سه گانه یادگیری فردی، گروهی و سازمانی قرار دارد. از ویژگی های منحصر به فرد مدل وی، می توان به این موارد اشاره کرد: اول اینکه از سازه سازمان یادگیرنده تعریف شفاف و جامعی ارائه می دهد و آن را از دیدگاه فرهنگ سازمانی می نگرد. دوم اینکه در میان محدود مقیاس هایی است که همه سطوح یادگیری (فردی،گروهی و سازمانی) و حوزه های سازمان را پوشش می دهد. سوم این که این مدل نه تنها ابعاد اصلی سازمان یادگیرنده را درادبیات پژوهش شناسایی می کند، بلکه همچنین آنها را با تشخیص روابط بین شان یکپارچه می سازد (عباس پور، رسته مقدم ۱۳۹۰).

مامفورد[۱۵] (۱۹۹۷)

مامفورد (۱۹۹۷) مشاهده نمود که مفهوم سازمان یادگیرنده حاصل بحث های گسترده و جامعی است. او دریافت که بیشتر متخصصان منابع انسانی این نظریه را مغتنم می شمارند و حاضرند همگان را متقاعد کنند که در پشت پرده نتایج مطلوبی برای آنها وجود دارد. مامفورد به بررسی ماهیت سازمان یادگیرنده پرداخته و تبیین می کند که چگونه از طریق ایجاد محیطی که در آن کارکردها و رفتارهای موجود در جهت توسعه مستمر، کاملاً ترغیب شده اند، می توان به نتایج چشم گیری رسید. به زعم مامفورد مزایای ایجاد سازمان یادگیرنده را می توان شامل این موارد دانست:

۱- اطمینان از موفقیت سازمان در بلند مدت.

۲- عینیت بخشیدن به توسعه چشمگیر.

۳- اطمینان از اینکه عوامل موفقیت در بهترین کارکردها به کارکنان منتقل شده و مورد توجه واقع می شوند.

۴- افزایش خلاقیت، نوآوری و قابلیت سازگاری در سازمان.

۵- جذب افرادی که می خواهند موفقیت و یادگیری را تجربه کنند.

۶- آمادگی افراد و سازمان برای رفع نیازهای مشتریان و مالکان سازمان.

۷- کسب مزیت رقابتی پایدار در دنیای تجارت (سبحانی نژاد و همکاران، ۱۳۸۵).

 

[۱]. senge

[۲]. Personal mastery

[۳]. Mental models

[۴]. Shared vision

[۵]. Team learning

[۶]. Systems thinking

[۷]. Garvin

[۸]. Marsyk and Gephardt

[۹]. Marquardt

[۱۰]. Argyris & Cshon

[۱۱]. single-loop learning

[۱۲]. Double-loop learning

[۱۳]. Three-loop learning

[۱۴]. Watkins and Marsyk

[۱۵].Mumford


مرداد ۱۷ ۱۳۹۷

مزایا و مدل ها و راهکارهای عملی توانمندسازی کارکنان

مزایای توانمندسازی منابع انسانی

توانمندسازی سبب افزایش حق انتخاب داشتن افراد،  در گرفتن تصمیم در حوزه شغلی­شان می­شود که این امر منفعت زیادی را برای سازمان به ارمغان می­آورد(نومان، منسورکن و احسون[۱]، ۲۰۱۰).

کارکنانی که خود را توانمند می­یابند با تعارض و ابهام در نقش کمتری مواجه می­شوند، به این دلیل که آن­ها می­توانند بر محیط خود کنترل داشته باشند. همچنین کارکنان توانمند احساس رضایت شغلی ، انگیزش و وفاداری سازمانی بیشتری دارند زیرا خود را عاملی موثر در دستیابی سازمان به اهدافش  می دانند(گریسلی و همکاران، ۲۰۰۸).

« باون و لاولر » ( ۱۹۹۲ ) مزایای توانمندسازی کارکنان در سازمان­های خدماتی را به شرح زیر توصیف می­کنند:

۱- کارکنان توانمند به نیازهای مشتریان در حین ارائه خدمات پاسخ­های سریع و به موقع می­دهند.

۲- افراد توانا به مشتریان ناراضی در حین عودت خدمات پاسخ­های سریع و به موقع می­دهند.

۳- کارکنان توانمند احساس بهتری نسبت به خود و شغلشان دارند.

۴- کارکنان توانا با مشتریان به گرمی و آغوش باز ارتباط برقرار می کنند.

۵- کارکنان توانمند می­توانند منبع بزرگی از اندیشه­های خدماتی باشند(عبداللهی و نوه­ابراهیم، ۱۳۸۵).

راهکارهای عملی توانمندسازی کارکنان

الف) آموزش ضمن خدمت: آموزش ضمن خدمت جهت بهسازی و توانمندسازی کارکنان مورد تاکید سازمان­ها به خصوص سازمان­های یادگیرنده و پویاست .آموزش ضمن خدمت با تامین دانش و مهارت مورد نیاز برای انجام وظایف به صورت کارآ و موثر، منجر به ایجاد حس اعتماد به نفس و خودارزشی درکارکنان و در نتیجه احساس رضایت شغلی در کارکنان می­گردد، که نتیجه آن بهره­وری بالاتر در سازمان می­باشد (پاک­طینت و فتحی زاده، ۱۳۸۷).

ب) تسهیم اطلاعات برای توانمندسازی کارکنان نه تنها یک ضرورت است، بلکه موجب ایجادجو اعتماد، صمیمیت و مسئولیت­پذیری نیز می­شود .این تسهیم نه تنها حس تعلق، مشارکت و مالکیت نسبت به سازمان ایجاد می­کند ، بلکه کارکنان را مصمم می­سازد تا از اطلا عات کسب شده برای بهبود عملکرد ساز مان استفاده کنند.

ج) پرورش تجارب تسلط شخصی[۲]: تسلط شخصی می­تواند با فرصت انجام موفقیت آمیز کارهای دشوار که سر انجام به تحقق هدفهای مطلوب منتهی شود، تشویق گردد .کلید کار آغاز آن با کار­های آسان و سپس پیش رفتن به سمت کارهای دشوار است تا اینکه شخص احساس تسلط بر تمامی پیچیدگی مسائل را تجربه کند (پاک­طینت و فتحی­زاده، ۱۳۸۷).

ه) الگوسازی[۳]: راه دیگر توانمندسازی افراد، الگوسازی یا نمایش الگوی رفتاری صحیح است .باندورا دریافت که مشاهده افراد موفق در فعالیت­های چالشی، محرک نیرومندی برای دیگران می­باشد تا اعتقاد پیدا کنند که آنان نیز می­توانند کامیاب شوند .این کار باعث می­شود تا افراد یک کار را قابل ­انجام تلقی نمایند و اینکه بدانند شغل در محدوده قابلیت­های آنان است و کامیابی امکان­پذیر می­باشد(همان).

و) کار تیمی[۴]: این پدیده به دلیل روحیه تعاون و هم­افزایی، در سال­های اخیر به شدت مورد توجه قرار گرفته است .این مقوله از پیامدهای بیش از حد تقسیم وظیفه در کارها درگذشته بوده است لذا از بعد توانمندسازی حائز اهمیت می­باشد(همان).

ط) ایجاد اعتماد: اعتماد بنیادی­ترین احساسی است که هر فرد می­تواند آن را تجربه کند. جهت تقویت اعتماد

میان کارکنان و مدیریت، اقدامات زیرسودمند می­باشد:

توجه و احترام به نقطه نظرات کارکنان؛

تشویق کارکنان به تبادل آزاد اطلاعات؛

فراهم نمودن سهولت دسترسی کارکنان به مدیریت سازمان؛

دادن آزادی عمل به کارکنان در ارائه طرحهای مربوطه(آقایار، ۱۳۸۲)

 

مدل­های توانمندسازی:

مدل­های ارئه شده توسط صاحب­نظران بسیارند. دراین تحقیق برتعدادی از این مدل­ها به عنوان پیشینه تحقیق اشاره می­شود. برای تحقق بخشیدن به مفهوم توانمندسازی به شیوه­ای کاملا عام تلاشی ناموفق است. هرسازمانی اقتضائات خود را دارد، بنابراین چالش توانمندسازی باید با توجه به نوع وظیفه و خصوصیات فردی انجام بگیرد با این وجود، برخی از ویژگی­های عام در ابعاد توانمندسازی توسط نویسندگان مختلف بیان شده است که به نظر می­رسد صاحبنظران در این ویژگی­ها توافق نظر دارند(فرهنگی و اسکندری، ۱۳۸۲). اکنون به شرح مختصر بعضی از این مدل­ها که قابل فهم­تراند می­پردازیم:

مدل توماس و ولتهاوس[۵]

توماس و ولتهاوس روش کلی­ای را که کانگر و کانگو[۶] در سال ۱۹۸۱ارایه کرده بوند، بسط و گسترش دادند و پیشنهاد کردند که توانمندسازی بهتر است به منزله ساختاری چند بعدی مورد توجه قرار گیرد. این دو پژوهشگر در مدل مفهومی خود از توانمندسازی کارکنان به تحلیل ابعاد چهارگانه توانمندسازی، یعنی تأثیر، انتخاب، شایستگی و معناداربودن پرداخته­اند. همچنین از دیدگاه این دو پژوهشگر هر چقدر درجه اعتقاد فرد به تأثیر کار، فرصت انتخاب، شایستگی لازم و درجه معنادار بودن بیشتر باشد، میزان احساس توانمندسازی کارکنان نیز به تبع آن بیشتر است و بدون احساس معنادار بودن، توانمندسازی به خودی خود وجود ندارد(توماس و ولتهوس، ۱۹۹۰).

مدل باون ولاولر[۷] :

باون و لاولر توانمندسازی را تنها نوعی راهبرد در سهیم کردن هر چه بیشتر کارکنان در قدرت می­دانند. دراین مدل، دسترسی به اطلاعات نقش مهمی در تصمیم­گیری ایفا می­کند که موجب توانمندی می­شود این صاحب­نظران عامل توانمندی را در چهارجز سازمانی می­دانند:

۱ )اطلاعات درباره عملکرد سازمان

۲)پاداش بر مبنای عملکرد سازمانی

۳)قدرت در اخذ تصمیمات موثر بر جهت سازمان

۴ ) قدرت در اخذ تصمیمات موثر بر عملکرد سازمان

باون و لاولر معتقدند وقتی توانمندسازی  وجود دارد که شرکت­ها قدرت، اطلاعات، دانش، پاداش­ها را در سازمان توزیع کند. در این مدل بین عناصر چهارگانه، توانمندسازی به صورت ضرب ریاضی است، یعنی اگر یکی از این عناصر چهارگانه صفر باشد توانمندسازی نیز صفر است و با فقدان توانمندسازی روبه هستیم(باون و لاولر ۱۹۹۲، به نقل از ابطحی و  عابسی۱۳۸۶).

مدل مگ لاگان و  نل[۸] :

آنها  یک مدل  چند بعدی در مورد توانمندسازی ارائه می­کنند. به اعتقاد آنها افراد توانمند اختیارات و مسولیت­هایشان را به سطوح دیگر سازمان که به صورت مستقیم همکاران را برای حل مسله، هماهنگ می­کند، تفویض کنند. ابعاد توانمندی شامل ارزش­های شرکت، ساختار سیاسی اطلاعاتی، تسهیل رهبری، ارتباطات باز، روابط مبتنی بر عملکرد، کارکنان آگاه، شایسته و با مهارت بالا، کنترل مبتنی بر بازخورد و در نهایت نظام پرداخت و پاداش باعث ایجاد توانمندی می­شوند(مک لاگان و نل۱۹۹۷به نفل از عابسی، ۱۳۸۸)

 

مدل توانمند سازی گائو[۹]:

موسسه گائو نتیجه مطالعات خود را در شش گام اصلی برای توانمندسازی کارکنان ارائه کرد و معتقد است توجه به توانمندسازی کارکنان و درگیر کردن آنها در امور اجرایی، تغییر را آسان­تر می­کند.

 

این شش گام عبارتند از:

*ابراز تعهد مدیریت ارشد

*درگیر کردن اتحادیه­های کارکنان؛

*بهره­گیری از گروه­های کارکنان در جهت اجرای ماموریت سازمان؛

*آموزش کارکنان در راستای ارتقای دانش، مهارت­ها و توانایی­ها؛

*درگیر کردن کارکنان در برنامه­ریزی و سهیم­کردن آنها در اطلاعات عملکردی سازمان؛

*تعامل مابین مدیران ارشد و کارکنان خط مقدم(عابسی و کرد، ۱۳۸۸)

مدل کوئین و اسپریتزر[۱۰]:

ازنظرآنها توانمند­سازی در دو دیدگاه ایستا و پویا تقسیم می­شود. در دیدگاه ایستا اعتقاد براین است که توانمندسازی تفویض تصمیم­گیری در یک چارچوب روشن است. ولی دیدگاه پویا شامل مراحل زیر می­باشد:

۱ )ایجاد چشم­انداز روشن و چالش برای رسیدن به آنها؛

۲)وجود جریان باز اطلاعات در سازمان و انجام کارتیمی؛

۳ )برقرای نظم و اعمال نظارت؛

۴) وجود حمایت سازمانی و احساس امنیت و ثبات(کوئین و اسپریتزر۱۹۹۷، به نقل از فرهنگی و اسکندری، ۱۳۸۲)

مدل باندورا :[۱۱]

باندورا اعتقادات خوداثربخشی و نقش آنها را در احساس توانمندی شخصی مفهوم­سازی کرده است. حاصل پژوهش وی معرفی مدلی با چهار عنصر به این شرح می­باشد:

۱ )استفاده از حمایت احساسی مثبت درفشارها و هیجانات کاری؛

۲ )استفاده از ترغیب و تشویق مثبت؛

۳ )داشتن مدل از افراد موفقی که اعضا آن را می­شناسند؛

۴ )تحقق تجارب واقعی از تسلط در انجام موفق کارها(تجربه موفق)(باندورا۱۹۸۹، به نقل از فرهنگی و اسکندری، ۸۲).

 

مدل ایده­ال نولر[۱۲] :

وی بیان می­دارد که ما از توانمندسازی فردی یا گروهی، در یک موفقیت معین، وقتی که دارای شرایط زیر هستند سخن می­گوییم:

۱ )توانایی کامل تصمیم­گیری را دارا هستند.

۲ )مسولیت کامل اجرا هر نوع تصمیم را بر عهده دارند.

۳ )دسترسی کامل به ابزارهای مرتبط با تصمیم­گیری و اجرا آن را دارند.

۴ )مسولیت کامل پذیرش پیامدهای هرنوع تصمیم­گیری گرفته شده را دارند(نولز۱۹۹۱، به نقل از فرهنگی و اسکندری، ۸۲).

چالش­های موجود در تواناسازی کارکنان

مهم­ترین چالش­های موجود در توانمندسازی را از دو بعد مدیریتی و پیامدی می­توان موردبررسی قرار داد:

الف) چالش­های مدیریتی

*نبود باورپذیری

برخی از مدیران براین باورند که کارکنان، نه­تنها برای انجام مسئولیت­های برعهده به اندازه کافی ماهر نیستند، بلکه توانمندی لازم برای ایفای نقشهای جدید را نیز ندارند. آنها معتقدند توانمندی ذاتی است نه اکتسابی و به همین دلیل با کلیه امور و فرایندهای مرتبط با تواناسازی کارکنان مخالفت و یا در مسیر انجام آن مانع تراشی می کنند.

*تهدید امنیت مدیریتی

برخی دیگر از مدیران گمان می­کنند که توانمندشدن کارکنان، موجب از دست دادن کنترل امور خواهد شد. بنابراین آنان در تسهیم یا انتقال مهارت­های کاری خود رغبت چندانی نشان نداده و ترجیح می­دهند که خودشان روی وظایف کار کنند تا اینکه دیگران را درگیر سازند.

*تخصیص نیافتن اعتبارات کافی

هرچند برنامه­هایی که در راستای تواناسازی کارکنان انجام می شود، نهایتا به تعالی و رشد کیفی سازمان منجر خواهد شد. هنوز مدیران و تصمیم­گیرندگانی هستند که تخصیص بودجه برای اینگونه برنامه ها را هزینه سربار تلقی می­کنند و آن را بار اضافی سازمان بر می­شمارند و متاسفانه چنین قاعده هایی از تجربه عملی بسیاری از سازمان­ها سر برآورده است.

ب) چالش­های پیامدی

*تغییر سبک مدیریتی

در برنامه­های توانمندسازی، سبک­های مدیریتی به سبک­های رهبری تغییر خواهند کرد. این تغییر همواره خاصیت چالش زایی به دنبال دارد. چرا که لازمه آن، زیر سوال بردن شیوه­های معمول کاری، ریسک­پذیری و تجربه کردن، تمرکز بر فعالیت­های تیمی، افزایش دامنه اختیارات کارکنان، توجه به ارزش­های جدید، تمایل به تبادل اطلاعات سازمانی و بهبود روش­ها است که در اکثر مواقع مقاومت شدید همه سطوح سازمانی را به دنبال خواهد آورد.

*تغییر عملکرد کارکنان

برنامه­های توانمندسازی موجب خواهند شد که کارکنان به صراحت حرف بزنند، به جای پیدا کردن مقصر در جستجوی راه­حل باشند، مشارکت­جو شوند، مصالح جمع را بر منافع فردی ترجیح دهند و نهایتاً اینکه به دنبال شاخص­شدن نباشند و به جمع بیاندیشند. این درحالی است که وجود ساختار متمرکز در اکثر سازمانها، موارد برشمرده را از پتانسیل ایجاد چالش برخوردار و مشکلات عدیده­ای بویژه در حوزه روابط کاری ایجاد می کند.

*تغییر ساختار سازمانی

در فرایند تواناسازی، ساختار سازمانی از هرمی به دایره­ای تغییر خواهد یافت. این تغییر ساختار، ضمن اینکه به کارکنان اجازه می­دهد با درجه آزادی و مسئولیت­پذیری بیشتر فعالیت کنند، روحیه مشارکت و کارگروهی را به عنوان یک ارزش عمده سازمانی تلقی می­کند و در مواجهه با ساختار هرمی که در آن کاری انجام نمی­شود، مگر آنکه تایید و امضای آن پیشاپیش گرفته شده باشد، چالش­های متعددی را ایجاد خواهد کرد(هداوند و صادقیان، ۱۳۸۶)

ارزش­های اجتماعی نهفته در نظریه توانمندسازی:

نظریه توانمندسازی از جذابیت بسیار بالایی برخوردار است. طبق این نظریه تمام مردم دنیا دموکراسی، آزادی و عدالت را دوست دارند. اما آیا توانمندسازی تنها شامل این موارد است و آیا تنها هدف توانمندسازی دموکراسی است؟ اگر اینگونه است، پس چرا در بسیاری ازمحیط­های کاری که دموکراسی و آزادی کامل حکم­فرماست، توانمندسازی واقعی مشاهده نمی­شود. از زمانی که بسیاری از سازمانها در تصمیم­گیـری­های خود مستقل از دولت­ها عمل می­کنند، همواره بین ارزش­هایی مثل (برابری = عدالت) و (اختیارات = قدرت) اختلاف وجود دارد و این اختلافات به کل سازمان گسترش یافته است. بنابراین، می­توان گفت که غیر از موارد پیش گفته بسیاری از ارزش­های دیگر مثل روش­های رهبری و ارزش­های اخلاقی خاص محیط­های کاری در فرهنگ ما وجود دارد که کل سازمان را تحت تاثیر قرار خواهد داد. چارلز تیلور سه ارزش حاکم بر عصر مدرن که به نظر وی موجب نگرانی زیادکارکنان و کسالت اجتماعی گردیده است را به شرح زیر بیان می­کند:
* فردگرایی[۱]

*خردابزاری یا کارایی اقتصادی[۲]

*آزادی [۳]

نظریه جدید توانمندسازی چگونه می­تواند باعث موفقیت سازمان­ها شود؟ در محیط­های کاری وجود یک تنش دائمی بین ارزش­های فردگرایی، آزادی و خردابزاری (کارایی اقتصادی) اجتناب ناپذیر است. در جامعه­ای که مردم دارای ارزش­های فردگرایی و آزادی هستند، رهبران مجبورند از وسایل کنترلی بسیار زیادی برای اداره ناهنجاریهای موجود در آن فرهنگ استفاده کنند(قاسمی، ۱۳۸۲).

در رابطه با سیر تاریخی توسعه نظریات توانمندسازی ریچارد کوتو از دو نوع توانمندسازی به شرح زیر نام می برد:

اولین نوع “توانمندسازی روان – سیاسی” است که باعث افزایش عزت نفس (احترام به خود) شده و نتـایج آن در رفتار با دیگران جلوه پیدا می­کند، به عبارت دیگر توانمندسازی مستلزم اعتماد و توقعات و مهم­تر از آن توانایی کارکنان درمورد یک تغییر واقعی در رفتار است.

نوع دوم “توانمندسازی روان – نمادین” است، که علاوه بر افزایش عزت نفس در کارکنان باعث تغییر در مجموعه­ای از پدیده­های غیرقــابل تغییر می­شود. یک بار دیگر تاکید می­کنیم که اجرای توانمندسازی واقعی، مستلزم درک مجموعه­ای از تفاوتهای روحی و تعهد و التزام مدیران و کارکنان خواهد بود که براساس صداقت و اعتماد متقابل استوار گردیده باشد. تغییر در فرهنگ، رفتار و ترک عادت­های کهنه و قدیمی روش بسیار مناسبی است تا بتوانیم به کمک آن و براساس یک سیستم ارزشی مبتنی بر ارزش­های اخلاقی و انسانی، رابطه بسیار نیرومندی بین مدیر و کارکنان به وجود آوریم. این ارزش­ها باید به گونه­ای طراحی شوند که مورد تایید مدیر و کارکنان باشند(قاسمی، ۱۳۸۲).

[۱] Nauman, Mansurkhan & Ehson

[۲] Fostering Personal Mastery Experiences

[۳] Modeling

[۴] Team working

[۵] Thomas & Velthouse

[۶] Conger & Kanungo

[۷] Bowen & Lawler

[۸] Mclagan ana nel

[۹] GAO,

[۱۰] Quinn and spreitzer

[۱۱] badura

[۱۲] noller


مرداد ۱۷ ۱۳۹۷

تعاریف باور و انواع ان

تعاریف باور

واژه “Belief”در فارسی به باور، عقیده، ایمان و اعتقاد ترجمه شده است(آریان پور و دیگران، ۱۳۸۵). باور یعنی پذیرش یک اصل یا یک مذهب یا یک حقیقت و تمایل به واکنش خود آگاهانه در یک شیوه یا طریقه ثابت در یک وضع خاص. باور یعنی ایمان، اعتقاد و عقیده(امین پور و احمد زاده۱۳۹۰).این واژه از اصطلاحات مربوط به حوزه روان شناسی اجتماعی است که مباحث مربوط به پدیده روانی اعتقاد را از این حیث که دارای رفتارسازی اجتماعی است مطالعه می کند.در یک تعریف ساده و رسا، «باورها یا عقیده ها، اندیشه هایی هستند که فرد به درستی و حقانیت آن ها اعتقاد دارد.»(پارسا، ۱۳۸۳).کرچ و کرچفلید باور را چنین تعریف کرده اند: «باور، سازمانی باثبات از ادراک و شناختی نسبی درباره جنبه خاصی از دنیای یک فرد است.» برای مثال، اعتقاد به بابانوئل که مفاهیم گوناگون به آمیخته ای همچون: جنبه جسمانی، لباس و نوع پوشش، جنبه کارکردی آن را دربر می گیرد. در مفهوم وسیع تر، باورها دربرگیرنده شناخت یا دانسته ها، عقاید یا آیین است».(روشبلاو و همکاران[۱]، به نقل از دادگران ۱۳۷۱).

 

۲ -۸- منابع باورها

باورها از کجا شکل می گیرند؟ منابع شناختی و عاطفی و بینشی شکل گیری باورها چیست؟ برخی از روان شناسان اجتماعی به این نتیجه رسیده اند که «باورها سه ریشه اصلی دارند: تجربه شخصی، اطلاعات حاصل از دیگران و استنتاج، حتی ممکن است باورها محصول همزمان این سه منبع باشند. مثلاً، ممکن است شخصی نوار جدید آقایXرا خیلی خوب توصیف کند زیرا شخصاً به آن گوش داده است. همچنین نوار مزبور ممکن است به این علت خیلی خوب به نظر برسد که فردی مورد اعتماد آن را تعریف کند یا در روزنامه ها راجع به آن مطالب مثبت زیادی نوشته شده باشد. در حالت اخیر، باور شخص بر اطلاعات حاصل از دیگران استوار خواهد بود. بالاخره، احتمال دارد که شخص اصلاً به نوار گوش نداده باشد و کسی هم درباره آن با او صحبت نکرده باشد اما باور او و محصول این استنتاج باشد: چون نوارهای آقای xخیلی خوب است، پس نوار جدید او نیز به احتمال نزدیک به یقین خیلی خوب خواهد بود.» (بدار[۲]،۱۳۸۹).

۲-۹-مفاهیم مرتبط با باور

نگرش، دید قالبی، عقیده، باور، تعصب و پیش داوری از مفاهیم نزدیک به هم اما در واقع جدا هستند که اگر برخی از آن ها در عرف عامه به جای هم به کار روند، خیلی دور از انتظار نیست اما در برخی متون علمی و ترجمه ای هم گاهی اوقات به جایگاه استعمال این مفاهیم توجه نمی شود و بدون ضابطه معینی به جای هماستعمال می شوند؛ خصوصاً عقیده و باور «که غالباً مترادف با نگرش تلقی شده اند» (کریمی،۱۳۸۹). به عنوانمثالدرعبارتزیرکهبهفرقباوربه عنوانجزییازنگرشپرداختهاست،باوروعقیدهرابهیکمعنیبه کاربردهاست: «عقیدهونگرشدوجنبهمکملیکفرایندهستند. اولیازپویاییوزمینه هایعاطفیبیشتریبرخورداراستودومی،بیشترجنبهعقلانیو گفت و شنود و ارتباط شفاهی دارد. این امر نشانگر آن است که نگرش و عقیده، آن چنان در هم آمیخته اند که سنجش افکار (عقاید) عمومی اغلب از طریق “سنجش نگرش” انجام می گیرد و نگرش های فرعی گویای این واقعیت است که چرا و چگونه یک گفت و شنود یا یک بحث منطقی قادر به تغییر عقاید نیست و تنها می تواند (گاهی) عقاید موجود را تقویت کند» ( روشبلاو و همکاران ،ترجمه دادگران،۱۳۷۱).بنابراین، لازم است با رویکرد افتراقی، به تعریف مختصری از مفاهیم مرتبط با باور پرداخته شود. از طرف دیگر در منابع موجود روان شناسی توجه بسیار ناچیزی به بحث باور شده است و طرح آن در ضمن این مفاهیم مشابه است که البته درهم تنیدگی این مفاهیم هم در این مساله دخیل بوده است. در هرحال، با تشریح اجمالی این مفاهیم با رویکرد افتراقی، این فایده هم وجود دارد که درک بهتری از مفهوم باور به وجود خواهد آمد؛ چنانچه به گفته مک گوایر این اصطلاحات «نام هایی هستند در جستجوی یک تمایز به جای اینکه تمایزی در جستجوی یک اصطلاح باشند.» (کریمی،۱۳۸۹).

  1. عقیده[۳] ؛درساده ترینسطح، عقیده چیزی است که شخص بر مبنای واقعیات، درست می پندارد. بدین سان، من عقیده دارم که: کمتر از ۱۵۰۰۰ دانشجو در دانشگاه کالیفرنیا در سانتاکروز ثبت نام کرده اند؛ بستن کمربند ایمنی از وقوع سوانح اتومبیل جلوگیری می کند؛ شهر نیویورک در تابستان گرم است. این قبیل عقاید اساساً شناختی هستند، و در ذهن رخ می دهند نه در اندرون بدن. همچنین ناپایدارند، یعنی می توان آن ها را با شواهد مخالف خوب و روشن، دگرگون کرد. بدین سان، اگر رالف نادر (کارشناس مسایل اتومبیل) شواهدی به من عرضه کند که حاکی از اینکه کمربندهای ایمنی با ساخت کنونی خود، سوانح رانندگی را کاهش نمی د هند، عقیده خود را در مورد مسئله تغییر می دهم.» (بدار و همکاران، ترجمه گنجی،۱۳۸۹). در تفاوت عقیده و باور گفته اند: «باورها جنبه کلی تری نسبت به عقاید دارند. آن ها دنیای فرد را می سازند و به او ثبات نظر و عقیده می دهند. مجموعه مطالبی که ما درباره یک موضوع خاص می د انیم و همه قضایایی که برای ما معنایی ندارند و همچنین همه موضوعاتی که ما فکر می کنیم واقعیت دارند، باور ما را تشکیل می دهند.»( روشبلاو و همکاران،ترجمه دادگران،۱۳۷۱).

برخی هم در تفاوت عقیده و باور گفته اند: «اصطلاح عقیده همچنان به گستردگی و به ویژه در مورد نظرخواهی از عقاید عمومی، جایی که تمرکز روی نگرش های مشترک و اعتقادات گروه های بزرگی از مردم است به کار می رود. به طور کلی این عقاید عمومی ترکیبی هستند از نگرش ها، باورها، و نیت های رفتاری، به عنوان مثال در یک نظرخواهی تلویزیونی ممکن است از پاسخ دهندگان پرسیده شود آیا کاندیدایX راقبولدارید؟،«آیاتصورمی کنیدکهکاندیدایX بهمسایلطبقاتمحرومجامعهعلاقمنداست؟واگرامروزانتخاباتصورتگیرد،آیابهکاندیدایX رأیمی دهید؟»(کریمی،۱۳۸۹).

  1. نگرش[۴] ؛برایدرکبهترمفهومنگرشوارتباطآنباباوروعقیده،«فرضکنیدشخصیمعتقدباشدکهیهودیانبهاعمالبازرگانی “زیرکانه” اشتغالدارند، یااینکهشرقی هاآدم هایموذی و آب زیر کاه اند، یا افراد کمتر از ۲۵ سال دارای خردمندی ویژه ای هستند، یا اینکه شهر نیویورک همچون یک جنگل است این ها، هم هیجان آور و هم ارزیابی کننده اند، یعنی، بر دوست داشتن و دوست نداشتن دلالت دارند. اعتقاد به اینکه شرقی ها موذی و آب زیرکاهند، قویاً بر این دلالت دارد که فرد علاقه ای به آن ها ندارد. عقیده به اینکه شهر نیویورک همچون یک جنگل است، با این عقیده که در تابستان هوای نیویورک گرم است تفاوت می کند. عقیده به اینکه شهر نیویورک همچون یک جنگل است صرفاً شناختی نیست، بلکه با ارزیابی کم منفی و قدری هیجان و اضطراب همراه است. عقیده ای که شامل یک جزء ارزیابی کننده و یک جزء هیجانی باشد، نگرش نامیده می شود. در مقایسه با عقاید، نگرش ها خیلی به دشواری تغییر می یابند.» (ارونسون،ترجمه  شکر کن۱۳۸۹).پس وجود مؤلفه عاطفی، نگرش ها را از دانش یا اعتقاد متمایز می کند( کریستنسن و همکاران ،ترجمه بشیری و دیگران ،۱۳۸۵).

همچنین نگرش دارای بعد سومی به نام رفتار است. برخی محققان، نگرش را حلقه واسط بین باورها و رفتار دانسته اند؛ یعنی باورها وقتی به نگرش تبدیل شوند، می توانند در رفتار متجلی گردند. ایشان معتقدند هر نگرشی دارای یک بعد شناختی است که نگرش (که ماهیت عاطفی دارد)، از آن تغذیه می گردد. جنبه رفتاری نگرش به هدف ها مربوط می شود، یعنی اعمالی که در برابر یک موضوع که باور و حالت عاطفی مثبت یا منفی به آن پیدا شده است، نشان داده می شود(بدار و همکاران، ترجمه گنجی،۱۳۸۹).

  1. دید قالبی[۵] ؛دیدقالبیراحاصلتعمیمبه جایانابه جاینگرش هامی دانند. نگرش،ازموادمقدماتیوپیش نیازهایتحققدیدقالبیاستکهخودبرآیندیازعقایدوباورهاست. البتهنهاینکههرنگرشیبهشکل گیریدبدقالبیمنتهیشود.«نگرش،نخستتعمیممی یابدسپسدیدقالبیشکلمی گیرد».روان شناسان، دید قالبی را یک رشته باورها و عقایدی درباره جنبه هایی از رفتار دانسته اند که تصور می شود، اکثر افراد گروه خاصی دارا می باشند. چنان که عقیده رایج بسیاری از اروپاییان بر این است که مردم سواحل دریای مدیترانه افرادی زودجوش و هنرمند هستند، در صورتی که مردم شمال اروپا خون سرد، ولی فعال و پرکارند و ساکنان جزایر دریای جنوب را مردمی بی قید، راحت طلب و برکنار از هر گونه جاه طلبی می شناسد( پارسا،۱۳۸۳).

تفکر آدمی همواره منطقی نیست. ما آدمیان با اینکه بر تفکر دقیق و ظریف تواناییم،بههماناندازههمدرمعرضبروزتحریفاتوغرض ورزی هایبسیاریدرفرایندفکریخویشهستیم. بهمنظورفهمنحوهتغییرنگرش ها،لازماستکهنخستپیچیدگی هایتفکرآدمیونیزانگیزه هاییراکهمردمرابهمقاومتدربرابرتغییر،برمی انگیزند، بفهمیم». ( ارونسون،ترجمه  شکر کن۱۳۸۹).

نگرش ها عقاید و باورها ارتباط تنگاتنگی دارند و می توان گفت که زیربنای عقلی و منطقی عقاید و باورها را تشکیل می دهد. اگر نگرش تمایلی است به انجام کارهای مناسب یا نامناسب نسبت به موضوعی خارجی، عقیده نمود بیرونی آن است. عقیده اندیشیدن نسبت به واقعی بودن یک موضوع است؛ قضاوتی است که ما نسبت به موضوعی داریم برای مثال، اگر بگوییم «این موضوع بد است» عقیده خود را نسبت به آن موضوع بیان کرده ایم.البته تعمیم مذکور تنها ناظر یا فرآیند شکل گیری دید قالبی است و نه تایید اتقان آن؛ زیرا از نظر روان شناسان اجتماعی، «دید قالبی اعتبار بسیار کمی دارد و اصولاً در مورد گروه در عمل، بی معنا و کم ارزش است. بسیاری افراد را در هر گروهی می توان دید که دارای ویژگی ها و اوصافی مخالف نظر رایج می باشند.» ( پارسا،۱۳۸۳). و همچنین روان شناسان اجتماعی درباره آثار و زمینه های سوء دید قالبی بر این باورند که «تصورات قالبی، باورهای تعمیم یافته ای است که در مورد برخی از اقلیت های مذهبی، نژادی و قومی ساخته و پرداخته می شود. اعضای این اقلیت ها، ویژگی های شخصیتی و الگوهای رفتاری خاص و از پیش تعیین شده ای از خود نشان می دهند. بنابراین، تصورات قالبی در برابر استدلال مخالف سخت مقاومت می کند و افرادی که دارای باورهای قالبی است، همواره دچار تعصب می شود.»( بروس[۶]، ترجمه توسلیوفاضل ، ۱۳۸۸).

  1. تعصب و پیش داوری[۷] ؛پیش داورییاتعصب،نگرشوعقیدهمساعدیانامساعدیاستکهبدوننسبتبهشخصی، شیئ یا امری اعمال می شود و حتیبادلایلومدارکمسلمیکهخلافآن راثابتمی کنندتغییرنمی یابد. کسیکهپیش داوریمی کندبی رحمانهبهزیانمخالفانخودنظرمی دهدوازاظهارمخالفتونفرتاحساسرضایتمی کند. بنابراین،ازدلیلآوردنروگرداناستوحتیکارهای معقول آنانرانادیدهمی گیردیاوارونهنشانمی دهد( پارسا،۱۳۸۳). بنابراین، پیش داوری را باید آفت و آسیب شناخت، باور و عقیده دانست که نگرش ها و دیدقالبی نادرست ایجاد می کند.

یک باور، هرگونه فرض “التزام” اساسی چه آگاهانه و یا ناآگاهانه می باشد که به اشخاص، این آمادگی را می دهد که وقایع را به نحو خاصی درک کنند و نوع خاصی از اعمال را انجام دهند. این باورها به سه دسته تقسیم میشوند:توصیفی،سنجشی و تجویزی.باورهای توصیفی واقعیت های مورد قبول راجع به یک فرد،دیگران و اوضاع مختلف می باشد.برای نمونه زنی ممکن است معتقد باشد که:من نسبت به نظراتم حق دارم. سن،تجربه،وتحصیلات کافی برای موفقیت در زندگی را دارا می باشم. شرایط کار من به نحوی است که عوامل بالقوه ای برای کامیابی و ترقی در دسترس می گذارند.یک باور سنجشی انعکاس دهنده قضاوت هایی نظیر خوبی و بدی،درست و اشتباه در ارتباط با خود،دیگران و محیط می باشد.مثلا باورهای سنجشی که ممکن است همراه مثال های باورهای توصیفی سابق باشند عبارتند از:تجارب و تحصیلات من خوب هستند،ایده های من ارزشمند می باشند. باورهای تجویزی، آن چه را یک فرد با اجبار اخلاقی باید انجام دهد، دیکته می کنند و این در صورتی است که باید کارهای او مبتنی بر باورهای قابل ارزیابی باشد.مثلا بر اساس باورهای قابل ارزیابی و توصیفی می توان گفت:اظهار نظر قاطع کردن،کامیابی و اظهار عقیده کردن، رفتاری شایسته هستند و خود یک فرد و دیگران، به این سبک رفتار نمایند.باورها ، ابعاد شناختی، نفسانی و رفتاری دارند. بعد شناختی عبارت است از اطلاعاتی که آن باور مبتنی بر آن می باشد و اساسی برای قضاوت در مورد آن چه خوب یا بد، و درست یا اشتباه می باشد. مبنای اطلاعات و قضاوت برای بعد شناختی یک باور از منابع بسیاری ناشی می شود.نمودهای قدرت نظیر والدین، منشا مهمی هستند. در چارچوب روابط فرزند-والدین،فرزندان، وقایع مهمی را در خصوص دنیا، شرایط خاص،مردم و خودشان فرا می گیرند.هم چنین قضاوت هایی (چه چیزهایی درست و چه چیزهایی نادرست هستند) راجع به این وقایع یاد میگیرند. و دوست دارند هم این وقایع را و هم قضاوت های انجام شده در مورد آن ها را به طور کامل قبول کنند.این وقایع بدست آمده از این منابع ممکن است ریشه در واقعیت ،خرافات یا اسطوره ها داشته باشند(فلاین[۸] به نقل از زیارتی،۱۹۸۷).یک قضاوت ممکن است صحیح و قابل تغییر یا نادرست و پایدار در شرایط گوناگون به حساب نیاید.بعد نفسانی یک باور عبارت است از هیجان،احساس یا شدت تغییر حالت، چه در جهت مثبت یا منفی که ناشی از مرکزیت یافتن باور می باشد.

و به واسطه ودر چارچوب باور شناختی آموخته می شود.در مثال قبل ،ارتباط بین  ناراحتی و خشم و تنبیه شدن،هم چنین ترس را به اظهار ناراحتی و خشم پیوند می دهد.این ارتباط مانع اظهار خشم و ناراحتی می گردد.برای آن فرد اگر متن یادگیری تشویق کننده و از نوعی باشد که احترام به خود را افزایش دهد، آن فرد آن باور را با احساس مثبت پایه گذاری می کند. وقتی که این اتفاق می افتد،هرگونه مواجهه با آن باور و یا ارزش آن،به عنوان یک تهدید تلقی میشود و ایجاد یک هیجان می نماید.حتی اگر آن باور منشا مشکلات بسیاری شود. اگر باور دیکته نماید که تصفیه احساسات منفی، اشتباه و تحت هر شرایطی غیر قابل توجیه است.علاوه بر هیجان، همواره با اظهار نظر،احساس های تنفر و ناخشنودی نسبت به هر کس که با آن باور مخالفت نماید، به وجود می آید. هنگامی که افراد با یکی از باورهای شناختی شان درگیر می شوند، احساس خجالت، گناه ناراحتی و بیزاری از خود می کنند. بعد رفتاری یک باور عملی است که فرد انجام می دهد و با باور شناختی سازگار می باشد.چنین اعمالی با محتوای باور تطابق دارد ولی لزوما با محیط بدین گونه نمی باشد. این گونه اعمال ممکن است در چارچوب متن یادگیری باور شناختی یا تنها ناشی از بعد تجویزی باور باشد. مثلا اگر باور شناختی عبارت از “هیچ گونه کنترلی برآنچه اتفاق می افتد ندارم” باشد. درماندگی، ویژگی اجتناب از کارهایی خواهد بود که باعث کنترل میشود و در نتیجه فاقد کنترل باقی می ماند.از لحاظ سلسله مراتب، باورها طبق اهمیت و تاثیرشان در زندگی فرد طبقه بندی می گردند. بعضی از آن ها نقش بسیار مهمی دارند. در حالی که باورهای دیگر از اهمیت کمتری برخوردارند. اهمیت یک باور در تعدادی از ارتباطات، حدودی را که در آن باور تحت تاثیر قرار می دهد مشخص می نماید. باورهای یک فرد درباره خودش و مفهوم خودش، به طور کلی تمام باورها را تحت تاثیر قرار می دهد. در حالی که باورهایی که بیان گر سلیقه شخص می باشد، باورهای دیگر را تحت تاثیر قرار نمی دهد. و تاثیر زیادی بر باورهای دیگر و نحوه رفتار فرد با دیگران دارند(فلاین،به نقل از زیارتی۱۹۸۷).

باورهای منطقی[۹]، باورهایی هستند که بر روان فرد سلطه دارند و عامل تعیین کننده ی نحوه تعبیر و تفسیر و معنی بخشی به رویدادها و تنظیم کننده کیفیت و کمیت رفتارها و عواطف می باشند تفکرات غیر منطقی حقیقت ندارند و با واقعیت منطبق نیستند، باید و حکم برای فرد می آورند، تعادل فرد را از بین می برند و حال رد را آشفته می کنند، از ایجاد هارمونی[۱۰] جلوگیری می کنند و مانع مواجهه موفقیت آمیز با حوادث تحریک کننده می گردند(صفاری نیا و همکاران،۱۳۹۱). برنارد[۱۱] باورهای غیر منطقی را خواست ها و هدف هایی می داند که به صورت اولویت های ضروری در می آیند، به طوری که اگر برآورده نشوند، موجب آشفتگی می شوند (الیس[۱۲] و همکاران،ترجمه صالحی فدردیو امین یزدی،۱۳۷۵). افرادی که بر باورهای غیر منطقی تاکید می کنند در زندگی با مشکلات چندی روبه رو خواهند شد و برای آن ها دشوار است که به خشنودی دست یابند. از سوی دیگر اگر فرد در برخورد با رویدادهای زندگی توانایی شناسایی شیوه های رویا رو یی سالم را نداشته باشد، در واکنش فعال نسبت به چالش های زندگی با دشواری روبه رو خواهد شد و برای حل مشکلات زندگی خود به رفتارهای انحرافی پناه می برد( امین پور و احمد زاده۱۳۹۰). الیس(۱۹۹۵) درموردمشکلاترفتاریوروانیمعتقداستکهبسیاریازناراحتی هایمردموزندگیعاطفینامنظم آنهاریشهدرانواععقایدغیرمنطقیوغیرواقعیدرموردخودوجهانپیرامونآنهادارد.ازنظراومشکلاتروانینتیجهی شناخت هاینادرستافراداستچراکهعواطفمحصول شناختاست،وپیامدهایفراوانیکهازتفکراتغیرمنطقی ناشیمی شوند.عللاساسیمهمتریناختلال هایهیجانیبه شمارمی روند(خدابخشی و همکاران،۱۳۹۳).

موریس و کانتیتز[۱۳] (۱۹۷۶) باورهای غیر منطقی که الیس وضع کرده است را به دو دسته طبقه بندی  می کنند.دسته اول باورهایی هستند که منجر به خشم، بحث اخلاقی و تمایل به ناکامی کمتر می شود. مانند  این ایده که (اجتناب از مشکل آسان تراز روبرو شدن با آن است). مواردی که الیس آن را باور نامیده، مطابق است با آن چه که ادوارد مک نل [۱۴]در سال ۱۹۹۷ طرح های تصمیم گیری می نامد (الگوهایی که مردم معمولا برای انتخاب هایشان استفاده می کنند) مردم وقتی باورشان را تغییر می دهند، احساس بهتری دارند و بهتر هم عمل می کنند. زیرا انتخاب های بهتری انجام می دهند. مک نل اولین نوع طرح تصمیم گیری را مطلق می داند که قاعده ای ثابت است(مانند اگر شما مرا دوست داشته باشید من هم شما را دوست خواهم داشت). دومین طرح تصمیم گیری  عمل مقایسه ای است مانند(اگر شما x را بر y ترجیح بدهید کار را انجام خواهید داد ). سومین طرح تصمیم گیری همیشه پاسخده می باشد مانند(اگر x اتفاق بیافتدy هم اتفاق می افتد) (گاردنر گاتلی[۱۵]،۱۹۹۹). نقشباورها،نگرشهاو فرایندهایذهنیدیگردربسیاریازاختلالاتومشکلاترفتارینشاندادهشدهومعلومشدهاست کهباورهایغیرمنطقیمیتوانند،رنجهایافرادراتشدیدکنند(لطفی کاشانی،۱۳۸۷).

بسیار از ناراحتی های مردم و زندگی عاطفی نامنظم آن ها، ریشه در انواع عقاید غیر منطقی، غیر واقعی در مورد خود، دیگران و جهان پیرامون آن ها دارد. با کمی دقت می بینیم افسردگی، اضطراب، نا امیدی و حتی مشکلات مضاعف دیگری مثل کم شدن احساس عزت نفس، پایین آمدن خود پنداره، سوء ظن و بدبینی، می تواند از طریق تلقین های درونی و تفکرات نامطلوب ایجاد شود. در واقع بسیاری از تلقینات به خود، ابتکاراتی غیر منطقی است که منجر به نتیجه گیری اشتباه، انعطاف پذیری، تفکر و جزم اندیشی می شود. با این که نگرش ها قابل آموزش هستند می توان با ارائه آموزش های خاص در نگرش افراد و به دنبال آن رفتار افراد، تغییراتی ایجاد نمود(صفاری نیا و همکاران،۱۳۹۱). به طور خلاصه میتوان گفت که تصورات کاملا غلط و اشتباه درباره امورات روز مره باعث به وجود آمدن باورهای غیر واقعی و غیر منطقی خواهد شد(امین پور و احمد زاده، ۱۳۹۰).

۲-۱۱- باورهای ارزشی و غیرارزشی

می توان به این باور ویژگی هایی نسبت داد؛ اگر باور مورد ارزیابی قرار گیرد، از باور ارزشی صحبت خواهد شد. مثلاً، می توان سرعت اتومبیل را “خطرناک” یا “اعصاب خردکن” توصیف کرد. همچنین، باور می تواند به ارتباط بین دو موضوع مربوط باشد. مثلاً، افراد سیگاری، پس از مبتلا شدن به سرطان، اعلام می کنند که به عقیده آن ها مصرف سیگار بر سلامت جسمی اثر مستقیم دارد، در حالی که قبلاً این واقعیت را قبول نداشتند(بدار و همکاران، ترجمه گنجی،۱۳۸۹).

۲-۱۲- انواع باورها

از یک دیدگاه باورها به دو دسته تقسیم می شوند: (تقی پور ،۱۳۷۸).

الف) باورهای منطقی: کسانی که باور دارند در کاری موفق می شوند بدون شک توانایی انجام آن کار را در خود می بینند و موفق خواهند شد.

ب) باورهای غیر منطقی: این باور که نیاز به حمایت و تایید افرادی دارند که آن ها را می شناسند و یا به آن ها علاقه دارند.

۲-۱۳- ویژگی های باورها(تفکر) منطقی

شخصی که به شیوه ای منطقی فکر می کند:

۱-افکار خود را بر پایه واقعیت های عینی و نه عقاید و باور داشت های ذهنی بنا می نهد.

۲-به احتمال زیاد هم زندگی و هم جان خود را حفظ می کند.

۳-به خود کمک می کند تا هدف های شخصی خود را سریع تر روشن سازد.

۴-می کوشد تا حداقل با کم ترین میزان تعارض و تضاد شخصی ، پریشانی را برای خود به وجود آورد.

۵-از درگیر شدن در تعارض ها و تضادهای شخصی با افراد معنی دار در زندگی خود اجتناب می کند (ساعتچی،۱۳۷۴).

 

۲-۱۴- ویژگی باورهای(تفکر) غیر منطقی

باورهای غیر منطقی دو ویژگی دارند: ( امین پور و احمد زاده۱۳۹۰).

۱٫توقعات خشک و تعصب آمیزی هستند که معمولا با کلمات باید و حتما بیان می شوند.

۲٫فلسفه های خود آشفته ساز، که معمولا حاصل این توقعات هستند و انتساب های بسیار نا معقول و بیش از حد تعمیم یافته ایجاد می کنند( امین پور و احمد زاده۱۳۹۰).

 

[۱]. Ruoshblav

[۲].Bedar

[۳].Opinion

[۴]. Attitude

[۵]. Stereotype

[۶]. Bruce

[۷]. prejudice

[۸]. Feline

 

[۹]. Irrational beliefs

[۱۰].Harmony

[۱۱]. Bernard

[۱۲].Ellis

[۱۳]. Morris and Kantytz

[۱۴]. Edward Mack Nell

[۱۵]. Gardner Gatly


مرداد ۱۷ ۱۳۹۷

بخش های اصلی و مرکزی احساس پیوستگی

۱ بخش های اصلی و مرکزی احساس پیوستگی

آنتونوسکی (۱۹۸۷) یک سری از مصاحبه های دقیق و کامل را با طیف وسیعی از افراد آغاز کرد که دارای یک چیز مشترک بودند همه آنها شوکهای عاطفی عمده ای را تجربه کرده بودند و گزارش کرده بودند که بسیار خوب بر آن غلبه کرده بودند، تحلیل و آنالیز این پروتکلها منجر به جداسازی آنها در دو گروه به ترتیب احساس پیوستگی خوب و ضعیف شد. آنتونوسکی (۱۹۸۷) سپس در جستجوی موضوعات مشترک هر دو گروه بود و به طور دایمی قادر به تشخیص سه موضوع اصلی و مرکزی بود که به عنوان بخش های اصلی و مرکزی احساس پیوستگی و قابلیت درک و فهم؛ قابلیت مدیریت و هدفمند بودن دیده بود.

 

۲-۲-۲ قابلیت درک فهم

قابلیت درک و فهم به حدودی اشاره می کند که فرد محرکهای درونی و بیرونی را معقول تر و قابل پیش بینی تر و توضیح پذیرتر درک نماید. به بیان ساده تر، احساس پیوستگی به ادارک و احساسات فرد اشاره می کند که زندگی برای او قابل درک، کنترل پذیرتر و پر معنی است. فردی که به خوبی حس قابلیت درک و فهم در او پرورش یافته است رویدادها را به گونه ای برداشت می کند که در آینده قابل تفسیر و پیش بینی یا به عنوان رویدادی دارای نظم و سازمان دهی و توضیح پذیر می داند حتی هنگامی که آنها غیر قابل پیش بینی هستند (آنتونوسکی، ۱۹۸۷). به عبارت دیگر فرد با حس قوی قابلیت درک و فهم قادر است تا رویدادهای در جهان اطراف خود را منطقی و معقول سازد و بنابراین بهتر با چالشهای پیش رویش مواجه می شود و بر آنها غلبه می کند و فردی با حس ضعیف قابلیت درک و فهم چیزها را به عنوان ضربه گیرهایی از یک رویداد زندگی به رویداد دیگر خواهد دید و در تلاش برای ادغام کردن چالشها در زندگی خود مستأصل خواهند شد و از پا می افتند (آنتونوسکی، ۱۹۸۷). ضرورتاً قابلیت درک و فهم این سوال را بررسی می کند که چرا این اتفاق افتاد؟. فردی با احساس پیوستگی بالا قادر خواهد بود تا توضیح قابل درک از رویدادها را ارایه کند. از طرف دیگر فردی با احساس پیوستگی ضعیف قادر خواهد بود رویدادها را ساختاری قابل درک و فهم دریافت کند.

 

۲-۲-۳ قابلیت مدیریت

دومین بخش حدودی را تعریف می کند که فرد در می یابد منابع در معرض و دسترس فرد برای برآورده کردن تقاضاها و نیازهایی که به وسیله محرک­های فراوان او را احاطه می کنند کافی و مناسب هستند (آنتونوسکی، ۱۹۸۷). اصطلاح در معرض و در دسترس فرد ممکن است به هر دو منابع قابل کنترل (یعنی تحت کنترل فرد) و منابع غیر قابل کنترل (تحت کنترل دیگران) اشاره داشته باشد که فرد احساس کند می تواند روی آنها حساب کند (به آنها متکی باشد) ( آنتونوسکی، ۱۹۸۷).

به عبارت دیگر فردی با حس بالای قابلیت مدیریت احساس خواهد کرد قادر است از عهده آن برآید  و رویداد با تجربه را مدیریت و کنترل کند و اگر رویدادی مغرضانه و ناروا یا غیر قابل مهار باشد چنین حسی نخواهد داشت. بنابراین، به همین ترتیب این جنبه از احساس پیوستگی این سوال را مورد بررسی قرار می دهد که چگونه می توانم مدیریت کنم؟ فردی با حس بالای قابلیت مدیریت قادر خواهد بود بداند چگونه از عهده رویداد یا تجربه ای از طریق استفاده از منابع در دسترس برآید. فرد با حس پایین قابلیت مدیریت ممکن است نداند چگونه با استفاده از منابع در دسترس از عهده آنها برآیند یا به طور متناوب برای «چگونگی» منابع نداشته باشند.

 

۲-۲-۴ هدفمند بودن

آنتونوسکی (۱۹۸۷ ) این بخش را به عنوان ارایه عامل انگیزشی یا عامل غیر شناختی می بیند. بنابراین افرادی با احساس پیوستگی بالا از حوزه هایی در زندگی خود صحبت خواهند کرد که برای آنها مهم بودند و هم از لحاظ احساسی و هم در شیوه شناختی برای آنها معقول و منطقی بود. افرادی با احساس پیوستگی ضعیف نشان خواهند داد که هیچ چیز در زندگی آنها مهم و معقول و منطقی نمی باشد. بنابراین، همینطور هدفمندبودن این سوال را مورد بررسی قرار می دهد و « معنی و مقصود این چیست؟» در نتیجه حدودی است که فرد احساس می کند زندگی از لحاظ احساسی معقول و قابل درک است و مشکلات و نیازها و درخواستهایی که زندگی به آنها تحمیل می کنند، ارزش صرف انرژی، مسئولیت پذیری و تعهد و اشتغال دارند. بنابراین چالشهای زندگی به جای اینکه باری بر دوش فرد باشند خوشایند هستند که فرد ترجیح می دهد بیشتر با آنها مواجه شود. به عبارت دیگر فردی با حس بالای هدفمندی مشتاق خواهد بود با چالشها دست و پنجه نرم کند و در رویدادها با تجربیات در جستجوی معنی و هدف است و برای تسلط بر آنها با متانت و بزرگ منشی بهترین کار را انجام خواهد داد(آنتونوسکی ۱۹۸۷).

آنتونوسکی۱۹۸۷، به نقل از تورشیم[۱](۲۰۰۱ )مطرح کرده است که احساس پیوستگی ممکن است استرس و سلامت را به سه روش زیر تحت تاثیر قرار دهد.

۱- احساس پیوستگی تحت تاثیر  قرار می دهد خواه اینکه محرک به عنوان یک عامل استرس زا به اثبات برسد یا خیر.

۲- احساس پیوستگی حدودی را تحت تاثیر قرار می دهد که عامل استرس زا منجر به تنش می شود یا نمی شود.

۳- احساس پیوستگی حدودی را تحت تاثیر قرار می دهد که تنش موجب پیامدهای معکوس سلامت می شود.

آنتونوسکی( ۱۹۸۷ ) نشان داد که احساس پیوستگی بالا ممکن است مانع از تنشهای مرتبط با استرس از پیشرفت به سمت مشکلات جسمانی و سلامتی شوند. بر این نکته تاکید می شود که احساس پیوستگی یک سبک خاص مسلط شدن نیست و همچنین مطرح کرده که افراد با احساس پیوستگی بالا احتمالاً استراتژی تسلط را بیشتر انتخاب می کنند که برای پرداختن و مواجهه با عوامل استرس زا موثر است.

افراد با احساس پیوستگی بالا با استفاده از استراتژی های متمرکز بر روی مسئله تمایل دارند در انتخاب استراتژی های خود انعطاف پذیر و در استفاده از بازخورد برای هدایت کردن مجدد و تلاشها مسلط و ماهر باشند در نتیجه افراد با احساس پیوستگی بالا به طور کلی با احتمال بیشتری منشا استرس را برطرف می کنند و به تنشهای مربوط پایان می دهند. در طی زمان افراد با احساس پیوستگی قوی دوره های کوتاهتر تنشهای مضر را نسبت به افراد با احساس پیوستگی ضعیف تجربه خواهند کرد که نمایانگر اثر عمده میان سطح احساس پیوستگی و سلامت است (آنتونوسکی به نقل از تورشیم ۲۰۰۱). آنتونوسکی(۱۹۹۳)، معتقد است احساس پیوستگی در طول دوران کودکی و نوجوانی رشد می کند و این رشد تا ۳۰ سالگی ادامه دارد. (اشنایدر، بوچی، اسنسکی و کلافر[۲]، ۲۰۰۰).

 

[۱]– Torshim

[۲]– Schnyder , Buchi , Sensky


مرداد ۱۷ ۱۳۹۷

عوامل موثر بر انگیزش پیشرفت تحصیلی دانش آموزان      

عوامل موثر بر انگیزش پیشرفت تحصیلی دانش آموزان                

بطور کلی بهترین راه ایجاد انگیزش پیشرفت تحصیلی یادگیرندگان بهبود شرایط یادگیری و افزایش سطح کیفی روش های آموزشی است. از این طریق یادگیرندگان به موفقیت بیشتر در یادگیری نائل می آیند و این کسب موفقیت علاقه و انگیزش آنها را نسبت به یادگیری مطالب تازه افزایش می دهد. در زیر روش ها و فنونی را معرفی می کنیم که استفاده از آنها معلم را در بالا بردن سطح انگیزشی یادگیرندگان یاری می دهد. (مردانی،۱۳۷۴)

۱ – مشخص کردن اهداف آموزشی

آنچه را که از یادگیرندگان به عنوان هدف آموزشی انتظار دارید، در آغاز درس دقیقا به دانش آموزان بگویید. ترغیب یادگیری دانش آموزان و دانشجویان مستلزم بیام صریح هدف های آموزشی و نوع رفتارها یا مهارت هایی است که آنها می خواهند بیاموزند. پژوهش های انجام شده نشان داده اند یادگیرندگانی که از هدف های درس و آموزشی مطلع نمی شوند، به خوبی یادگیرندگانی که معلم پیش از آغاز درس دقیقا آنها می گوید که چه انتظاراتی از آنها دارد، در پیشرفت درسی موفق نمی شوند.

علاوه بر این مطلب ، معلمان باید در ضمن دادن هدف های آموزشی به یادگیرندگان ، در آنها نسبت به نتایج یادگیری انتظارات مثبتی ایجاد کنند. ندادن اطلاعات ضروری به یادگیرندگان درباه نتایج مهم فعالیت های یادگیری شان یا ایجاد انتظارات منفی در آنان درباره کاری که باید بکنند، منجر به انگیزه یادگیری در آنها نخواهد شد.

۲ – در شرایط مقتضی از تشویق های کلامی استفاده کنید.

در بسیاری مواقع تقویت ملموس به اندازه تشویق های کلامی معلم موثر نیست. استفاده از اظهاراتی چون خوب ، مالی ، مرحبا پس از عملکرد درست دانش آموز از تدابیر موثر انگیزشی است. تشویق دانش آموز ساده ترین و طبیعی ترین وسیله است که به سهولت در اختیار معلمان قرار دارد موثرترین تشویق آن است که به رفتار و عملکرد درست دانش آموز وابسته باشد. ضمنا معلم نباید بیشتر از اندازه لازم دانش آموز را مورد ستایش و تشویق قرار دهد. تشویق بیش از حد اثرش را از دست می دهد و از خاصیت تقویت کنندگی آن کاسته می شود.

علاوه بر اظهارات شفاهی ، تشویق های کتبی در ورقه امتحانی و دفترچه تکلیف دانش آموزان بر یادگیری آنان اثر مثبت دارد. پژوهش هایی که پیج در این باره انجام داده او را متقاعد کرده که وقتی معلم به خود زحمت می دهد و در دفترچه تکلیف دانش آموزان اظهارات تشویق آمیزی می نویسد، این اظهارات بر کوشش ، دقت ، نگرش با هر آنچه سبب افزایش یادگیری دانش آموزان می شود، تاثیر چشم گیری بر جای می گذارد این تاثیر از توانایی دانش آموز برای یادگیری مستقل است.

۳ – از آزمون ها و نمرات به عنوان وسیله ای برای ایجاد انگیزش در یادگیرندگان استفاده کنید.

از آنجا که نتایج آزمون ها به صورت نمره هایی به یادگیرندگان داده می شوند، با پاداش های مختلف ، چون تائید معلم و والدین ، ارتقا به کلاس بالاتر ، دریافت گواهینامه ، ورود به دانشگاه ، کسب مشاغل مورد علاقه و مواردی نظایر اینها وابسته اند، نمره های معلمان دارای ارزش انگیزشی زیادی هستند. بنابراین ، معلم می تواند ، با اجرای مکرر آزمون ها ، سطح انگیزشی یادگیرندگان را بالا ببرد. با این حال نکته ای که معلم باید در رابطه با آزمون ها و امتحانان مختلف در نظر بگیرد، این است که از آنها به عنوان وسیله ای برای دادن باز خورد به دانش آموزان در رابطه با نحوه عملکرد و میزان یادگیری شان استفاده کنند، نه به عنوان وسیله ای جهت ارعاب و تنبیه آنان.

۴ – از خاصیت برانگیختگی مطالب مختلف استفاده کنید.

محرک های تازه ، تعجب برانگیز و پرمعنی سطح برانگیختگی را افزایش می دهند و سبب تحریک حس کنجکاوی یادگیرنده می شوند. معلم می تواند با ارائه مسائل و مطالبی که از این ویژگی ها برخوردارند، در یادگیرندگان ایجاد انگیزش کنند. در این مورد باید دقت شود که مسائل و مطالب ارائه شده، بیش از حد توانایی دانش آموزان پیچیده نباشند، زیرا ممکن است به شکست و ناکامی در آنها منجر گردد.

۵ – مطالب آموزشی را از ساده به دشوار ارائه دهید.

ارائه مطالب درسی به صورت متوالی ، از ساده به دشوار موجب می شود که یادگیرندگان ابتدا در یادگیری مطالب ساده به اندازه کافی موفقیت بدست آورند. این کسب موفقیت اولیه ، انگیره یادگیرنده را برای یادگیری های بیشتر افزایش می دهد و بر آمادگی او می افزاید. علاوه بر این کسب پیشرفت غالبا به دریافت پاداش و تایید از سوی معلم و والدین منجر می شود که این خود یکی از عوامل انگیزشی بشمار می آید. بنابراین معلم باید سعی کند تا در تمام مراحل آموزشی برای همه یادگیرندگان فرصت کسب موفقیت فراهم آورد.

۶ – ایجاد رقابت و هم چشمی در میان دانش آموزان جلوگیری کند.

معلم باید از ایجاد رقابت بین دانش آموزان که به کسب موفقیت در معدودی از آنها و شکست اکثریت آنها می انجامد، جلوگیری به عمل آورد. معلم به این منظور می تواند از تدابیر مختلفی استفاده کند به عنوان مثال ، برای جلوگیری از ایجاد رقابت منفی میان دانش آموزان در بحث های کلاسی ، معلم می تواند در جریان بحث، پس از گفتن نام دانش آموزی معین ، به طرح سوال بپردازد، نه اینکه ابتدا سوال را طرح کند و بعد از کلاس بخواهد تا هر که می تواند بطور داوطلبانه به سوال او جواب دهد.

بردن نام دانش آموز پیش از طرح سوال موجب خواهد شد که معلم مشارکت همه افراد کلاس را در فعالیت های آموزشی جلب نماید و همه افراد کلاس تقویت دریافت کنند. اما اگر معلم ابتدا سوال را طرح کند و بعد از دانش آموزان نخواهد تا هر که می تواند به آن جواب دهد، تعداد کمی از دانش آموزان مستعد و قوی کلاس به سوال های معلم پاسخ می دهند و تنها آنها مورد تائید و تقویت قرار خواهند گرفت.

۷ – هنگام آموزش دادن مطالب تازه از مثال های آشنا استفاده کند.

هنگام آموزش مطالب تازه از مثال های آشنا و هنگام کاربرد مطالب آموخته شده از موقعیت های تازه استفاده کند. وقتی که می خواهید مطلب تازه ای را به دانش آموزان بیاموزید آن را با استفاده از مثال ها و موارد ملموس و آشنا به یادگیرندگان توضیح دهید. این اقدام به جریان یادگیری سرعت می بخشد و سطح علاقه مندی دانش آموزان را افزایش می دهد. اما هنگامی که می خواهید کاربرد مطالب آموخته شده را نشان دهید، آنها را در موقعیت های تازه و بدیع به کار برید. استفاده از موقعیت های تازه از یکنواختی مطالب و حالت کسل کنندگی آن می کاهد و به علاقه یادگیرنده در استفاده از آنچه آموخته است، می افزاید.

۸ – از روشهای متنوع برای تدریس استفاده نمایید.

علاوه بر توضیح و تشریح مطالب بطور کلامی ، تا آنجا که ممکن است از روش های دیگر آموزشی نیز استفاده کنید. بحث گروهی ، بازی های آموزشی ، گزارش انفرادی و گروهی بوسیله دانش آموزان گزارش مطالب دروسی مانند تاریخ به صورت نمایش زنده و هر تدبیری دیگری که دانش آموزان را در فعالیت شرکت دهد، به مقدار زیاد انگیزه آنها را بالا می برد. کسل کننده ترین روش آموزشی آن است که معلم تمام وقت کلاس را به خود اختصاص دهد و فرصت هیچ گونه فعالیت و اظهار نظری را به یادگیرندگان ندهد. پژوهش های متعدد نشان داده است که یکی از بهترین راه های ایجاد انگیزه در یادگیرندگان شرکت دادن آنها در فعالیت های کلاسی است.

۹ – پیامدهای منفی مشارکت یادگیرندگان در فعالیت یادگیری را کاهش دهید.

مشارکت دانش آموزان در جریان یادگیری باید با تقویت مثبت مواجه گردد تا موجب دلسردی آنها نشود. معلم برای این منظور باید سعی کند از پیامدهای آزارنده این کار جلوگیری به عمل آورد.

۱۰ – به دانش آموزان مسائل و تکالیفی بدهید که نه خیلی ساده و نه خیلی دشوار باشند.

افراد دارای انگیزش پیشرفت به سراغ تکلیفی می روند که مستلزم قدری تقبل خطر است. این نوع تکالیف اگر به درستی انجام پذیرند، منجر به افزایش احساس اعتماد به نفس در یادگیرنده می شوند. اما تکالیف بسیار آسان به چنین احساسی نمی انجامد و تکالیف بسیار دشوار نیز غالبا به شکست و ناکامی فرد منجر می شوند. بنابراین سطح مسائل و تکالیف درسی باید منطبق بر سطح توانایی یادگیرنده باشد، به گونه ای که با کوششی که بکار می گیرد، از عهده انجام آنها برآید.

۱۱ – مطالب را به صورت معنی دار ارائه دهید.

حدالامکان مطالب درسی را به صورت معنی دار و در ارتباط با موقعیت های واقعی زندگی ارائه دهید و در حد امکان در انجام فعالیت های آموزشی به یادگیرندگان آزادی عمل بدهید.


مرداد ۱۷ ۱۳۹۷

عامل های استرس شغلی در محیط کار

اثرات استرس در محیط کار

استرس باعث فشارهای روانی بسیاری بر روی فرد می شود که این فشارها به شکل های مختلف در رفتار فرد در محیط کاری خود را نشان می دهد. برخی از این رفتارها عبارتند از:

ـ زودرنجی یا پرخاشگری در برخورد با همکاران و مراجعین؛

ـ بی تفاوتی و بی علاقگی به آراستگی ظاهر خود و دیگران؛

ـ کاهش خلاقیت و فقدان اعتماد به نفس؛

ـ بی تفاوتی نسبت به کار و افزایش اشتباهات؛

ـ عدم توانایی تمرکز بر روی کار و ناتوانی در تصمیم گیری؛

ـ خستگی مفرط، ناراحتی و احساس گناه؛

ـ ناتوانی در تحمل اطرافیان و تمایل به انزواهمه این عوامل در نهایت منجر به کاهش بهره وری و افزایش ضایعات می شود و از طرف دیگر این افراد به علت ناتوانی در کنترل احساسات ، ناتوانی در تصمیم گیری صحیح و دیگر موارد ذکر شده استعداد فوق العاده در ایجاد حادثه برای خود و دیگران پیدا می کنند.

 

۲-۱۳)عامل های استرس شغلی در محیط کار

عامل های طبقه بندی شده عبارتند از:

ویژگی­های نقش، ویژگی­های شغل، روابط میان ـ فردی، جو و ساختار سازمانی، راه و روش های مدیریت منابع سازمانی، و فن آوری و خصوصیات مادی(خدادادی و همکاران، ۱۳۸۶)

ویژگی های نقش:

شناخت عامل های روان شناختی محیط کار را، روشی می دانند که از آن راه می توان درک درستی از استرس شغلی به دست آورد.

در این باره، پژوهشگران، به ویژه با استفاده از «نظریه نقش» سعی کره اند مسایل مربوط به استرس را شناسایی کنند و دریابند که فشارهای ناشی از نقش تا چه اندازه در پدید آمدن استرس شغلی تاثیر دارند. و چنین اظهار نظر کرده اند که فشار ناشی از نقش زمانی رخ می دهد که بین اظهارات یا خواسته های فرد و انتظارات یا خواسته های سازمان ناسازگاری وجود داشته باشد، و گفته اند که بررسی ویژگی های نقش از پردامنه ترین پژوهش هایی بوده که تاکنون درباره شرایط سازمانی موثر در استرس انجام شده اند.

بنابر نتیجه این پژوهش ها، چهار نوع ویژگی برای نقش بر شمرده اند.

۱- ابهام نقش؛

۲- گران باری نقش؛

۳- کم باری نقش؛

۴- ناسازگاری نقش؛

 

۲-۱۳-۱) ابهام نقش

ابهام نقش زمانی پدید می آید که روشن نباشد نقش فرد چیست، از جمله هنگامی که به روشنی معلوم نباشد که هدف از شغلی معینی چیست یا حدود مسئوولیت های فرد معینی کدام است.

ابهام نقش در واقع زمانی به استرس منجر می شود که فرد را از بهره وری وپیشرفت باز می دارد. وانگهی، وقتی استرس در نتیجه ابهام نقش پدید می آید که فرد حس اطمینان و پیش بینی خود را در نقش کاریش از دست می دهد (علوی، ۱۳۷۲).

 

۲-۱۳-۲) کم باری نقش

کم باری نقش یعنی، وضعیتی که در آن از مهارت های شخص به طور تمام و کمال استفاده نمی شود. به بیان دیگر، مهارت ها و توانایی های فرد کمتر از اندازه ممکن به کار گرفته می شوند. استرس ناشی از این وضعیت را نیز کم باری نقش می نامند. در حالی که گران باری نقش گویای خواسته های زیادی است که به شاغل تحمیل می شود، کم باری نقش حکم محدودیت و بازدارندگی را دارد.

به طور کلی، می توان گفت که کم باری نقش زمانی پیامد ناخوشایند دارد که توان کارکنان بیش از آن باشد که برای شغل محول به آن ها لازم است.

 

۲-۱۳-۳) ناسازگاری نقش

ناسازگاری نقش زمانی رخ می دهد که تن دادن به مجموعه ای از الزام های شغلی با پذیرش مجموعه دیگری از الزام های شغلی، مغایر و یا به کل ناممکن است.

 

۲-۱۳-۴)  گران باری نقش

گران باری نقش به این معنی است که اگر فرد نتواند از پس انجام کاری که بخشی از شغل معینی است برآید، دچار استرس خواهد شد.

 

۲-۱۴) استرس شغلی در پرستاران

از مشخصات یک سازمان سالم آن است که سلامت جسمی و روانی کارکنان به همان اندازه مورد توجه و علاقه مدیریت سازمان قرار گیرد که تولید بهره وری مورد تاکید قرار گرفته است(ساعتچی و همکاران ، ۱۳۷۴) .

استرس شغلی یکی از موضوعات مهم مورد مطالعه در رفتار سازمانی است و به دلایل مختلف در مدیریت نیروی انسانی راه پیدا کرده است. تنیدگی می تواند برای کارکنان اثر مخرب فیزیولوژیکی و روان شناختی داشته و در تندرستی آنان اثر سوء بگذارد.به طوری که اغلب پژوهشهای ۳۰ سال اخیر به بررسی استرس شغلی اختصاص یافته است. و در این میان حرفه پرستاری به علت کافی نبودن تعداد پرستاران و در نتیجه فشار کار[۱] به خودی خود به منزله نخستین منبع تنیدگی محسوب می شود(استوار،۱۳۷۷)

گزارشاتی موجود است که نشان می دهد استرس شغلی می تواند منجر به فرسودگی در پرستاران گردد که بر اثر آن قوای فیزیکی و هیجانی فرد تحلیل رفته و موجب بروز نگرش ها و پاسخ های منفی فرد نسبت به خود و سایرین گردد (پارکر[۲]، کولایک[۳]، ۱۹۹۵؛ کلارک[۴]، گوتز[۵]، ۱۹۹۶؛ سیاگو[۶]، ۱۹۹۶)

طبق یک برآورد تقریبی، مشکلات ناشی از کار برای اقتصاد ایالت متحده آمریکا سالانه ۷۵ تا ۹۰ میلیارد دلار یا حدود ۱۰ درصد تولید ناخالص ملی زیان به بار می آورد یک بررسی در انگلستان نشان داده که بیماریهای مربوط به استرس در هر سال ۱۸۰میلیون روز کاری را از بین می برد (ماسکرافت[۷]،۱۹۹۸). از طرفی سلامتی کارکنان روی شاخص های بیشماری از اثر بخشی سازمان موثر است. به طوری که بیش از ۴۰ درصد غیبت ها (فیلدینگ[۸]،۱۹۹۴) ناشی از مشکلات روانی و هیجانی است (حجاران، ۱۳۷۵؛ شفر[۹]، مورود الف[۱۰]، ۱۹۹۶). پرستاران در حرفه خود متحمل تنیدگی زیادی هستند. شایع ترین منابع تنیدگی پرستاران عوامل زیر می باشد.

روابط بین همکاران و محیط کار ،حجم زیاد کار ،

مشکلات ارتباطی با بیماران و بستگان آن ها، تضاد بین خانه و کار، فشارهای ناشی از مشکلات صلاحیت و اعتماد حرفه ای فقدان حمایت از طرف سوپروایزرها، مسئولیت سنگین، ساعات طولانی کار، شرح وظایف زیاد، مشکلات مربوط به مدیریت سازمان و تناقص در وظایف و مسئولیت  (پارسایی وهمکاران،۱۳۷۸).

استرس های شغلی حل نشده سبب فرسودگی شغلی، مشکلات سلامت روانی، اختلالات سوماتیک و افزایش ترک خدمت در پرستاران می شود.

در بررسی هایی که در کشور ما بر روی پرستاران شاغل انجام شده، نشان داده شده است که پرستاران تطابق موثری جهت مقابله با استرس شغلی ندارند.

جالب آنکه میزان فرسودگی هیجانی پرستاران در ایران از میزان استاندارد جهانی بالاتر گزارش شده است (مومنی و احمدی، ۱۳۷۸).

 

[۱] -Job strain

[۲] -parker

[۳] -Kulike

[۴] -Clark

[۵] -Coetz

[۶] -Seago

[۷] -Muscroft

[۸] -Fielding

[۹] -Schfer

[۱۰] -Moorudolf


مرداد ۱۶ ۱۳۹۷

تعریف رضایت‌مندی زناشویی از نظر روانشناختی

تاریخچه رضایتمندی زناشوی[۱]

اگربخواهیم از تاریخچه رضایتمندی زناشویی اطلاعاتی داشته باشیم ابتدا باید به ریشه های خانواده درمانی بپردازیم؛زیرا رضایت مندی زناشویی و بهبود در روابط زن و مرد هدف نهایی خانواده درمانی به شمار می رود
به عبارت دیگر هدف اصلی خانواده درمانی این است که حل مشکلات موجود را تسهیل کند و رشد سالم خانواده را با تمرکز بر ارتباط بین فردی و اعضای مهم خانواده و شبکه اجتماعی بهبود بخشد( موسوی،۱۳۸۵)
آغاز نهضت خانواده درمانی،مقارن اواخر دهه ۱۹۴۰ و اوایل دهه۱۹۵۰ یعنی بعد از جنگ جهانی دوم و گردهمایی مجدد اعضای خانواده بعد از جدایی هاست
با این حال نظریات درباره ریشه ها و سرچشمه های این نهضت به قبل از این دوران بر می گردد
ناتان اکرمن [۲]می گوید: به طور کلی می توان گفت که در چهل سال گذشته،آن هم بیشتر تحت تأثیر نهضت انسان گرایانه – اگزیستانسیل،انحراف محسوسی از درمان فردی و فرایندهای روانی به سمت عوامل اجتماعی،محیطی و بین فردی پدید آمده است؛ تحولی که از جمله ثمرات آن،پیدایش روش های گروهی در آموزش،مدیریت و درمان است( هی لی،ترجمه ثنایی،۱۳۷۵)

گلدنبرگ و گلدنبرگ[۳] ( ۱۹۸۳ ) به پنج تحول علمی و بالینی ظاهراً متصل اشاره می کند که متفقاً صحنه را برای ظهور خانواده درمانی مهیا ساخته اند
این پنج حوزه عبارتند از:

  • گسترش درمان روانکاوی برای گستره کامل مشکلات عاطفی که سرانجام شامل کار با کل خانواده نیز شد؛
  • معرفی نظریه عمومی سیستمها با تأکیدی که بر شناخت روابط میان اجزای مؤلف یک کل همبسته داشت؛
  • پژوهش راجع به نقش خانواده در پدیدآیی اسکیزوفرنی در یکی از اعضای خانواده؛
  • تحول و ظهور حوزه راهنمایی کودک و مشاوره زناشویی؛ ۵- افزایش علاقه به فنون بالینی جدید نظیر گروه درمانی)همان)

برای درک آنچه امروز مورد توجه است ضرورت دارد،هرچند کوتاه،به سیر تحول مشاوره خانواده بپردازیم
سازه های رضایت زناشویی[۴]،سازگاری زناشویی[۵]و خرسندی زناشویی[۶] از دیر باز در متون روان شناسی،به خصوص در متون خانواده درمانی،به طور گسترده به چشم می خورد
در واقع هدف نهایی تمام خانواده درمانگرها صرف نظر از روش ها و فنون درمانی و نظریاتشان،رسیدن به رضایت و سازگاری خانواده های نامتعادل است(حیدری،۱۳۸۵)

۲-۳-تعریف رضایت مندی زناشویی

انسان برحسب فطرت و طبیعت خود نیازمند همدلی است که با او زندگی کند و در کنار او به آرامش برسد
اساساً وجود یک ازدواج توأم با رضایت محل تبادل و تلاقی احساسات و عواطف مثبت بین زوجهاست و تشکیل خانواده بهنجار نقش بسزایی در بهزیستی جامعه دارد و احساس رضایت نقش بسزایی در کارکردهای بهنجار خانواده دارد (بنائیان،۱۳۸۶)
رضایت زناشویی یعنی انطباق بین انتظاراتی که فرد اززندگی زناشویی دارد و آن چیزی است که در زندگی اش تجربه می کند
یکی ازمهمترین تعریف ها توسط هاکینز انجام گرفته است که وی رضایت زناشویی را چنین تعریف می کند: احساس رضایت و لذت تجربه شده توسط زن و شوهر در هر زمانی که همه جنبه های ازدواجشان را در نظر می گیرند( قائمی، ۱۳۸۱)
الیس رضایت زناشویی را حاصل سازگاری زن و شوهر در ابعاد مختلف زندگی مشترک می داند که استحکام بنیان خانواده را تضمین می کند
رضایت زناشویی عبارت است از احساسات عینی از خشنودی، رضایت ولذت تجربه شده توسط زوجین
رضایت مندی زناشویی را بیشتر به صورت نگرش ها یا احساسات کلی فرد درباره همسر و رابطه اش تعریف می کنندیعنی رضایت مندی زناشویی یک پدیده درون فردی و یک برداشت فردی از همسر و رابطه است
چنین تعریفی از رضایت مندی زناشویی، نشانگر آن است که رضایت مندی یک مفهوم تک بعدی و بیانگر ارزیابی رضایت مندی زناشویی پیامد توافق زناشویی کلی فرد دربار همسر و رابطه اش است، و به صورت درونی احساس می شود
اصطلاح توافق زناشویی، رابطه مناسب زن و شوهر را توصیف می کند
در رابطه با توافق بالا، هر دو زوج، به گونه ای رفتار، تصور و ادارک می کنند که گویا نیازها و انتظار هایشان برآورده شده و چیزی وجود ندارد که در روابطشان خلل ایجاد کند
در ازدواج بدون توافق زناشویی، مشکلات موجود میان زوجین به حدی زیاد است که آنها را از احساس برآورده شدن نیازها و انتظارات باز می دارد
اغلب زوج ها، جایی بین این دو انتها قرار دارند و زمینه هایی از توافق و نبود توافق را تجربه می کنند(کلینکه[۷]، ترجمه محمدخانی،۱۳۸۳)

رضایت مندی زناشویی، یک مفهوم کلی است که در وضعیت مطلوب روابط زناشویی احساس می شود
از طرفی رضایت مندی زمانی اتفاق می افتد که روابط زن و شوهر در تمامی حیطه ها بهنجار گزارش شود
بنابر این،محققان برای آسانی در سنجش، همچنین عملیاتی کردن این مفهوم، رضایت مندی زناشویی را به چهار بٌعد اساسی تقسیم کرده اند که عبارتند از:

 

الف) جاذبه: عبارت است از جنبه ای از یک شئ، یک فعالیت یا یک شخص، که بر انگیزاننده پاسخ های نزدیکی در دیگران باشد؛ تمایلی برای نزدیک شدن به یک شی، فعالیت یا شخص که در رضایت زناشویی جاذبه های بدنی و جنسی انسان مد نظر قرار گرفته است( فدری،۱۳۸۹)

ب) تفاهم: ارتباطی مبتنی بر پذیرش دوسویه، راحت و بدون تنش و دغدغه خاطر که بین دو نفر برقرار می شود(میراحمدی زاده،۱۳۸۷)

ج) نگرش: نوعی سوگیری عاطفی درونی که عمل یک فرد را تبیین می کند
در اصل، این تعریف در برگیرنده قصد و نیت فرد است؛

د) : سرمایه گذاری: منظور از این عبارت آن است که هر یک از زوج ها برای بهتر ساختن رابطه و نیز خوشایندی طرف مقابل، کارهایی را انجام می دهند و یا از انجام آن خود داری می کنند
به بیان دیگر، مقابله به مثل کردن، هنگامی که رفتار طرف مقابل پاداش دهنده است، و خودداری از انجام عمل متقابل، هنگامی که رفتار وی پاداش دهنده نیست( همان)

تعریف دیگر رضایت مندی زناشویی عبارت است از: حالتی که طی آن زن و شوهر از ازدواج با یکدیگر و با هم بودن احساس شادمانی ورضایت دارند( جدیری،۱۳۸۸)
وینچ بر این باور است که رضایت مندی زوجی انطباق بین وضعیت موجود و وضعیت مورد انتظار است؛ یعنی انطباق بین انتظاراتی که فرد از زندگی زناشویی دارد و آنچه در زندگی خود تجربه می کند(فاضل،۱۳۹۰)
هاوکینز و وینچ (۱۳۷۴) بیان می کنند که رضایت زناشویی، یعنی احساسات عینی از خشنودی، رضایت و لذت تجربه شده توسط زن یا شوهر، موقعی که همه جنبه های ازدواجشان را در نظر می گیرند
رضایت زناشویی از انطباق بین وضعیتی که مورد انتظار است و وضعیت موجود فرد در روابط زناشویی حاصل می شود، در واقع، نگرش مثبت و لذت بخشی است که زن و شوهر از جنبه های مختلف روابط زناشویی خود دارند(نیکولز[۸]،ترجمه دهقانی،۱۳۸۷)

بنر و هیل [۹](۱۹۹۰) رضا مندی زناشویی را پیامد توافق زناشویی دانسته اند که رابطه مناسب بین زن و شوهر را توصیف می کند
آنها می نویسند: «هنگامی که زن و شوهر به میزان قابل توجهی از برآورده شدن نیازها و انتظاراتشان در رابطه زناشویی رضایت داشته باشند، رضا مندی زناشویی را گزارش خواهند کرد» (جدیری،۱۳۸۸)
همچنین آلوجا[۱۰]، باریو[۱۱] و گارسیا[۱۲](۲۰۰۷)  می نویسند: «رضا مندی زناشویی عبارت است از برونداد ناشی از مجموعه ای از عوامل مانند حل تعارض موفقیت آمیز، یا موفقیت در فعالیت های مرتبط با شادکامی در فرایند ازدواج» (همان)

اولسون و السون [۱۳](۱۹۹۷) و فاورز و السون(۱۹۹۳)  با جمع بندی و تحلیل تمامی ابعاد مطرح شده به ابعاد «مسائل شخصیتی»، «ارتباط دوتایی»، «حل تعارض»، «مدیریت مالی»، «فعالیت اوقات فراغت»، «رابطه جنسی»، «فرزندپروری»، «ارتباط با اقوام و دوستان» و «جهت گیری مذهبی» است (احمدی،۱۳۸۴)
تحقیقات داخل کشور نشان می دهد، عوامل اقتصادی، مذهبی، آداب و سنن اجتماعی، ارضای عاطفی، ارضای جنسی و تفاهم فکری می تواند رضا مندی زناشویی را به ارمغان آورد(جامپالسکی[۱۴]،ترجمه مقدم،۱۳۹۱)
همچنان که اُدل توافق در ارزش ها را با رضایت مندی زناشویی مرتبط می داند(ادل[۱۵]،۱۹۹۸)

 

[۱] – marital satisfaction

[۲]– Nathan w
Ackerman

[۳] -Goldenberg&Goldenberg

[۴]– marital satisfaction

[۵] – marital adjustment

[۶]– marital Happiness

[۷] – Klinke

[۸] – Nichols

[۹] – Banner & Hill

[۱۰] -Aluja

[۱۱] -Barrio

[۱۲] – Garcia

[۱۳] – Olson & Olson

[۱۴] – Jampalsky

[۱۵] – Odell


مرداد ۱۶ ۱۳۹۷

تشخیص افتراقی اختلال بدشکلی بدن

تشخیص افتراقی اختلال بدشکلی بدن

 

علاوه بر تشخیص اندک اختلال بدشکلی بدن، این اختلال به راحتی می تواند به عنوان یک اختلال روانی دیگر به اشتباه تشخیص داده شود
در دو مطالعه ای که از بیماران سرپائی روانپزشکی صورت گرفته است ذکر شده هیچ کدام از بیمارانی که اختلال بد شکلی بدن داشتند علائم اختلال بد شکلی بدن آن ها مورد توجه قرار نگرفته و تشخیص داده نشده است(فیلیپس، ۲۰۰۹)
این اتفاق به این علت است که اختلال بدشکلی بدن می تواند علائمی شبیه اختلال روانی دیگر تولید کند
و از طرفی یک شخص می تواند علاوه بر اختلال بدشکلی بدن، اختلالات دیگری نیز داشته باشد
در حقیقت، افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن علاوه بر داشتن اختلال بدشکلی بدن، اغلب افسردگی، فوبی اجتماعی، یا اختلال وسواس فکری- عملی نیز دارند
اگر فردی علاوه بر این اختلال، اختلال روانی دیگری نیز داشته باشد باید تشخیص و مورد درمان قرار گیرد (فیلیپس، ۲۰۰۹)

اشتغال ذهنی با بدشکلی بدن باید ابتدا از نگرانی معمولی درباره زیبایی و قیافه تشخیص داده شود توجه به ظاهر و زیبایی، جهانی و اجتماعی است
ویژگی تفکیک کننده این است که در اختلال بدشکلی بدن شخص ناراحتی هیجانی قابل ملاحظه و اختلال در عملکرد در نتیجه این نگرانی پیدا می کند
در اختلال بدشکلی بدن، لازم است که اشتغال ذهنی موجب ناراحتی شدید و اختلال در کارکرد های اجتماعی، شغلی یا دیگر جنبه های زندگی شود
افزون بر آن، در این اختلال نگرانی، خیالی یا درباره بدشکلی، اغراق آمیز است (پینکاس و همکاران، ۱۹۹۶)
نکته جالب توجه این است که افراد مبتلا، اغلب علائم خودشان را از نگرانی طبیعی مربوط به ظاهر تشخیص می دهند، که به عنوان یک معیار مشابه با اشتغال ذهنی، پریشانی، و آسیب در عملکرد استفاده می شود
اما بعضی اوقات، در افراد مبتلا با شدت متوسط به سختی می توان مشخص کرد که به کدام قسمت بدن نگرانی طبیعی و به کدام قسمت بدن نگرانی در حد بیماری دارند
دلایل خوبی وجود دارد که روش فکر کردن افراد مبتلا از افرادی که نگرانی طبیعی در مورد ظاهرشان دارند، متفاوت است
احتمالا، افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن پردازش اطلاعات دیداری متفاوتی را از افراد بدون این بیماری تجربه می کنند
مخصوصا آن هایی که به طور افراطی به چهره متمرکز می شوند و جزئیات آن را کند و کاو می کنند
آن ها همچنین احتمالا حالت بیانگر چهره خود را بد تفسیر کنند
حتی ممکن است تفاوت های ظریفی در ساختار مغزیشان با دیگران داشته باشند
افراد مبتلا معمولا از پوست، مو، یا چهره خود متنفر هستند، در صورتی که افراد در جامعه عادی اغلب از وزن یا جنبه های مرتبط با وزن مانند، اندازه شکم، کفل یا ران ها ناراحت هستند
همچنین علائم آن ها غالبا با دارو درمانی مناسب از بین می رود
ما نباید انتظار داشته باشیم که نگرانی های طبیعی مربوط به ظاهر با دارو درمانی بهبود یابد (فیلیپس، ۲۰۰۹)
تمیز بین اختلال بدشکلی بدن و نگرانی طبیعی مربوط به ظاهر ممکن است تا حدی تیره و نامشخص باشد
در کل، تمیز بین اختلال بدشکلی بدن متوسط یا شدید از نگرانی مربوط به ظاهر خیلی سخت است
البته نگرانی اگر شدید باشد و موجب اشتغال ذهنی و آسیب به کارکردهای اجتماعی، شغلی و جنبه های دیگر زندگی شود، بعنوان اختلال تشخیص داده می شود (فیلیپس، ۱۹۹۶)
و کسی که تشخیص اختلال بدشکلی بدن داده می شود باید حداقل یک ساعت در روز نگرانی در مورد ظاهر خود داشته باشد و کسی که کمتر از این زمان، نگرانی داشته باشد باید در تشخیص اختلال بدشکلی بدن احتیاط لازم را داشت، چون اشتغال ذهنی آن ها به اندازه کافی افراطی نیست که حکم یک تشخیص روانپزشکی داده شود
ویژگی تفکیک کننده این است که در اختلال بد شکلی بدن شخص ناراحتی هیجانی قابل ملاحظه و اختلال در عملکرد در نتیجه این نگرانی پیدا می کند

دگرگونی های تصویر تن در بی اشتهایی روانی، اختلالات هویت جنسی[۱]، و برخی از انواع خاص آسیب مغزی (مثلا سندرم های مساحمه) دیده می شود
اختلال بدشکلی بدن در چنین موقعیت هایی نباید تشخیص گذاشته شود
سایر ملاحظات تشخیصی عبارت از اختلال شخصیت خودشیفته و نمایشی، اختلالات افسردگی، اختلالات اضطرابی، اختلال وسواس فکری- عملی و اسکیزوفرنی است
در اختلالات افسردگی، اسکیزوفرنی و اختلال وسواس فکری- عملی، سایر علائم اختلالات مزبور معمولا” خود را به زودی ظاهر می سازند، حتی اگر علامت اولیه نگرانی مفرط در مورد بخشی از بدن است

در اختلال شخصیت خودشیفته، نگرانی در مورد بخشی از بدن فقط یک ویژگی جزئی در مجموعه کلی صفات شخصیتی است
بیماران مبتلا به شخصیت نمایشی نگرانی شدیدی درباره ظاهر خود دارند
اما در اختلال بدشکلی بدن توجه به داشتن ظاهر خوب و زیبا، با اشتغال ذهنی با بدشکلی وجود دارد
ماهیت اشتغال ذهنی در اختلال بدشکلی بدن با اطمینان بخشی دوستان، خانواده یا مشاوره با روانپزشک، یا متخصصین دیگر تغییر نمی کند
(پینکاس و همکاران، ۱۹۹۶)

افسردگی ممکن است ناشی از اختلال بد شکلی بدن و یا همایند با اختلال بد شکلی بدن بیاید
ولی اگر افسردگی به خاطر وجود اختلال بد شکلی بدن باشد و با درمان اختلال بد شکلی بدن بهبود یابد
باید تشخیص اول را اختلال بد شکلی بدن در نظر گرفت
شروع افسردگی در سن پائین و دوام طولانی علائم افسردگی شان از این باشد که ممکن است شخصی که افسرده است علاوه بر افسردگی اختلال بد شکلی بدن نیز داشته باشد (فیلیپس،۲۰۰۹)
در اشتغال ذهنی هماهنگ با خلق در افسردگی اساسی، نگرانی درباره قیافه ناشی از اعتماد به نفس ضعیف است
در این اختلال مانند اختلال بدشکلی، اشتغال ذهنی متمرکز بر بخشی از بدن نیست
به بیان دیگر، بیماران با اختلال بدشکلی بدن معمولا خلقی مضطرب تا افسرده دارند و این ناشی از اختلال است (پینکاس و همکاران، ۱۹۹۶)
اگر هر دو تشخیص، اختلال بدشکلی بدن، اضطراب و افسردگی وجود دارد، هر دو گذاشته می شود

فوبی اجتماعی، یک ترس افراطی از موقعیت های اجتماعی یا عملکردی است که ناشی از ترس تحقیر شدن و یا شرمندگی می باشد
بنابراین اجتناب و اضطراب اجتماعی می تواند نشان از این باشد که شخص ممکن است اختلال بد شکلی بدن داشته باشد
افراد مبتلا به بدشکلی بدن، منزوی و دچار فوبی اجتماعی هستند
اما در فوبی اجتماعی فرد بطور کلی خودآگاه است، اما توجه به بدشکلی ندارد و اگر هر دو وجود دارد می توان هر دو تشخیص را گذاشت
اگر بیمار به خاطر افکار بدشکلی از موقعیت های اجتماعی اجتناب کند احتمال تشخیص اینکه فرد اختلال بدشکلی بدن داشته باشد وجود دارد
به خاطر اینکه بعضی از افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن فکر می کنند که برای ترک از خانه زشت هستند و یا آن ها می ترسند که به خاطر نقص دریافتیشان مورد توجه خاص قرار گیرند و ممکن است که مضطرب شوند، به خاطر همین از موقعیت های مختلف اجتناب می کنند
افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن ممکن است در نتیجه مشکل خود دچار حمله وحشت زدگی شوند
آن ها ممکن است به خاطر واژگونی ناشی از اینکه چطور به نظر آیند، دچار احساس شدید ترس و ناراحتی، تجربه علائم فیزیکی مانند شدت گرفتن ضربان قلبی و غیره شوند و در نهایت دچار اضطراب شدیدی در حد حمله وحشت زدگی گردند
که در این حالت باید تشخیص اختلال بدشکلی بدن را گذاشت چون اختلال بدشکلی بدن علت حمله وحشت زدگی می باشد
از افراد مبتلا به ترس از مکان بازباید پرسیده شود که آیا آن ها به خاطر اینکه چگونه به نظر می رسند از بعضی موقعیت ها اجتناب می کنند و می ترسند
اگر اجتناب عمدتا به خاطر اختلال بدشکلی بدن باشد باید به جای ترس از مکان باز تشخیص اختلال بدشکلی بدن را گذاشت

اشتغال ذهنی در اختلال بدشکلی بدن ممکن است شبیه نشخوارهای ذهنی[۲] و افکار وسواسی[۳] در اختلال وسواسی فکری- عملی باشد، اما در اختلال بدشکلی بدن، اشتغال ذهنی درباره ظاهر وجود دارد و اعمال وسواسی محدود به وارسی بدشکلی جسمی و تلاش برای اطمینان طلبی از دیگران است
اگر افکار و اعمال وسواسی مربوط به بدشکلی ظاهر باشد، باید احتمال وجود اختلال بد شکلی بدن را در نظر داشت
البته پدیدار شناسی هر دو یکی است و این دو اختلال همبود هستند
(پینکاس و همکاران، ۱۹۹۶)
افراد مبتلا به اختلال بد شکلی بدن در تن انگاره (تصویر تن)خود مشکل دارند یعنی آن ها به چگونگی ظاهر فیزیکی شان نگاه می کنند و به اینکه چطور هستند توجهی نمی کنند
تحقیق بر روی تن انگاره نشان داد که عموما” این افراد تصویری که درون ذهن شان است با تصویری که در بیرون، دیگران از آنها می بیند منطبق و هماهنگ نیستو از این منظر افراد مبتلا به اختلال بد شکلی بدن خیلی شبیه بی اشتهایی روانی هستند
آنها با اینکه بی اندازه لاغر هستند خودشان را چاق می بینند و افراد مبتلا به اختلال بد شکلی بدن نیز با اینکه از دید دیگران طبیعی هستند ولی خودشان را زشت و نقص دار می دانند(بورنر،۲۰۰۷)
بیماران دچار اختلال بدشکلی، ظاهری طبیعی دارند
مبتلایان به بی اشتهایی روانی با وجود ظاهر غیر طبیعی، از کاهش وزن خود رضایت دارند و نابهنجاری خود را تایید می کنند
مبتلایان به اختلالات خوردن بیشتر به وزن عمومی بدن توجه دارند، در حالی که مبتلایان به اختلال بدشکلی بدن بیشتر درباره اجزا خاصی از بدن، به ویژه صورت نگرانند
البته تمایز این تمایل کاملا مشخص نیست
زیرا گاه مبتلایان به بی اشتهایی روانی از اندازه شکم و ران های خود شکایت دارند و برخی از مبتلایان به بد شکلی بدن از ظاهر عمومی مانند زشتی کلی یا ساختمان بدنی نارضایتی اند (هلندر و همکاران، ۱۹۹۳)

در DSM-III-R ترانس سکسوالیسم[۴] (که در DSM-IV، اختلال هویت جنسی نامیده می شود) نیز در نظر گرفته می شد، اما این اختلال در DSM-IVبرای تشخیص افتراقی اختلال بدشکلی بدن استفاده نمی شود
در اختلال هویت جنسی، اشتغال ذهنی محدود به ناراحتی نامناسب از ویژگی های جنسی اولیه و ثانوی است که با مقاومت و مخالفت شدید با همانند سازی با جنس موافق همراه است که در اختلال بدشکلی بدن دیده نمی شود (پینکاس و همکاران، ۱۹۹۶)

اشتغال ذهنی در اختلال بدشکلی بدن از بینش کامل تا شدت هذیانی وجود دارد، حتی برخی بیماران بی معنا بودن اشتغال ذهنی خود را نمی توانند بپذیرند
در چنین مواردی هر دو تشخیص اختلال بدشکلی بدن و اختلال هذیانی نوع جسمانی گذارده می شود (پینکاس و همکاران، ۱۹۹۶)
اگر نقص درک شده جسمانی در واقع از شدت هذیانی برخوردار باشد تشخیص مناسب اختلال هذیانی، نوع جسمانی است
هرچند تفکیک بین یک عقیده راسخ و هذیان دشوار است
البته تشخیص اختلال بدشکلی بدن بعنوان یک باور پیش بها داده شده از هذیان جسمانی دشوار است و تنها در نظریه، کاربرد دارد (تسما و همکاران، ۱۹۹۷)
هنوز نیز به طور قطعی مشخص نشده است که اختلال بدشکلی بدن و اختلال هذیانی نوع جسمانی دو اختلال متفاوت یا دو گونه از یک اختلال اند
افراد با باورهای هذیانی گرایش بیشتری به این دارند که علائم شدیدتری از اختلال بدشکلی بدن را نشان دهند
این افراد فکر می کنند افکارشان در مورد ظاهر خود دقیقا درست است
این بیماران هنگام مشاهده خودشان، کاملا باور دارند که نقص هایشان واقعی است، برخی از آن ها دچار عقاید انتساب هستند و درباره اختلال خود نیز بینشی ندارند (فیلیپس و همکاران، ۱۹۹۳) و معمولا تمایلی به قبول درمان های روان شناختی و روانپزشکی از خود نشان نمی دهند (فیلیپس، ۲۰۰۹)

تشخیص افتراقی اختلال بد شکلی بدن از اسکیزوفرنی باید داده شود، اگر نگرانی درباره بدشکلی به نظر غیرعادی است باید به روانپریشی توجه شود
بهرحال، بیماران با این اختلال، عقاید انتساب درباره بدشکلی قیافه خود دارند که ممکن است منجر به اسکیزوفرنی شود
هذیان عجیب[۵] به ویژه گزند و آسیب[۶] و بزرگ بینی[۷] و توهم[۸] در مبتلایان به اختلال بدشکلی بدن دیده نمی شود و در اسکیزوفرنی با هذیان جسمانی توجه به بخشی از بدن و بدشکلی وجود ندارد
همچنین در اسکیزوفرنی تفسیر ها و توجیهات عصبی برای نشانه ها وجود دارد که به تشخیص کمک می کند
نشانه های دیگر اسکیزوفرنی مانند توهمات و تفکر آشفته در اختلال بدشکلی بدن وجود ندارد
(پینکاس و همکاران، ۱۹۹۶)

[۱] Gender Identity Disorders

[۲] rumination

[۳] obsessions

[۴] Transsexualism

[۵] Bizzare delusion

[۶] persecution

[۷] grandiosity

[۸] hullucination