حیطه های مرتبط با سلامت روان

– حیطه های مرتبط با سلامت روان

   ۲-۱۸-۱- پزشکی روان تنی: در واقع می توان گفت که شروع تأثیر عوامل روانشناختی بر بیماری ها با پزشکی روان تنی[۱] بوده است. در اثر تحلیل روابط بین ذهن و بیماری جسمی توسط فروید و توصیف فلج هیستریکی[۲] توسط وی این حیطه مورد توجه قرار گرفته است. بر اساس این الگو که ریشه در روان     تحلیل گری دارد، عوامل روانشناختی نه تنها پیامد بیماری هستند بلکه به شیوه ناهشیار در ایجاد بیماری نیز سهیم هستند. این رشته مورد توجه روان پزشکان قرار گرفته است.

   ۲-۱۸-۲- سلامت رفتاری[۳]: این شاخه نیز شدیداً تحت تاًثیر روانشناسی رفتاری نگر است. براساس این رویکرد با استفاده از آموزشِ تغییر رفتار و سبک زندگی برای حفظ سلامت فرد و پیشگیری از  بیماری تلاش می شود. شاخه پزشکی رفتاری  شاخه ای بین رشته ای است (اوگدن، ۲۰۰۷).

   ۲-۱۸-۳- پزشکی رفتاری[۴]: طبق نظر شوارتز و ویس[۵] (۱۹۷۷) پزشکی رفتاری ملغمه ای از عناصر رشته های علوم رفتاری (روانشناسی، جامعه شناسی و آموزش بهداشت) است که بر حفظ سلامتی، پیشگیری از بیماری و درمان تمرکز دارد. در این الگو با استفاده از  روش های تحلیل رفتار و تکنیک هایی چون رفتار درمانی و تغییر رفتار به درمان مشکلاتی چون فشار خون اساسی، اعتیاد و چاقی اقدام می شود.

   ۲-۱۸-۴- روانشناسی پزشکی[۶]: در این شاخه روابط پزشک- بیمار و نقش این روابط برفرآیند تشخیص و درمان بیماری مورد بررسی قرار می گیرد. اصطلاح دیگری که برخی موارد مورد استفاده قرار             می گیرد،”طب روانشناختی” است که کلاً به معنای کاربرد یافته های روان شناختی در طبابت است. همه شاخه های یاد شده به نحوی الگوی زیستی- طبی را با چالش مواجه کرده اند و هدف همه آنها و روانشناسی سلامت تعیین نقش عوامل روانشناختی در ایجاد، گسترش، پیشگیری، درمان و توانبخشی بیماری های جسمی است. تفاوت آنها در میان رشته ای بودن آنهاست. در سایر شاخه های مرتبط متخصصان رشته های مختلف می توانند فعالیت کنند. اما در حوزه روانشناسی سلامت تنها متخصصان روانشناسی می توانند فعالیت کنند.

سلامت روان نه تنها از شاخه های مختلف روانشناسی از جمله روانشناسی اجتماعی، روانشناسی رشد، روانشناسی شخصیت، روانشناسی فیزیولوژیک و نوروسایکولوژی، روانشناسی بالینی و روانشناسی  یادگیری بهره می گیرد بلکه با شاخه های مختلف پزشکی از جمله روان پزشکی، پزشکی اطفال، پرستاری، تغذیه، بهداشت، داروسازی، همه گیر شناسی و حتی رشته هایی چون زیست شناسی و مددکاری اجتماعی نیز ارتباط دارد (پیرخائفی، ۱۳۹۱).

ارتباط سلامت روانی با سایر متغیرها

فعالیت­های آموزشی در جهت تقویت بهزیستی به­ویژه آموزش مهارت های لازم برای زندگی بخش­هایی است که برای ارتقای سلامت روان باید توسعه یابد. از جمله فعالیت­های آموزشی که محققان روان شناسی بر روی آن تأکید دارند، آموزش مهارت­های هوش هیجانی است. هوش هیجانی نشان دهنده توانایی تشخیص، ارزیابی و بیان هیجان­ها به نحو صحیح و سازگازانه می­باشد و همچنین شامل توانایی درک درست محیط انسانی، توانایی تشخیص احساسات خود و دیگران و استفاده از دانش هیجانی برای تسهیل فعالیت­های شناختی، هدلیت تفکر و عمل سازگارانه است.

در متون مطرح شد که هوش هیجانی از طریق تقویت سلامت روانی، توان همدلی با دیگران، سازش اجتماعی، بهزیستی هیجانی، رضایت از زندگی و کاهش مشکلات بین شخصی، زمینه بهبود روابط اجتماعی را فراهم می­کند. همچنین ادراک هیجانی، آسان سازی هیجانی، شناخت هیجانی و مدیریت هیجان­ها و ساز و کارهای پیش­بینی، پیش­گیری، افزایش کنترل و تقویت راهبردهای مواجه فرد را در بهبود روابط اجتماعی مؤثر می­دانند.

یک شاخص مهم هیجانی این است که فرد چقدر خوب به فشار روانی واکنش نشان می­دهد. باور همگانی این است که اگر فرد از لحاظ هیجانی باهوش باشد به طور مؤثری می­تواند از پاسخ­های هیجانی برخوردار باشد و آنها را متوازن سازد و به این ترتیب از آثار مخرب فشار روانی محافظت شود. امروزه بین یادگیری، امتحان دادن و نمره گرفتن با آنچه که لازمه­ زندگی مدرن و روابط پیچیده­ بین فردی کنونی است، تفاوت زیادی قایل شده اند. همه ما انسان هایی را می­شناسیم که به ظاهر از تحصیلات بالایی برخوردارند و نمرات درخشانی گرفته اند، ولی در عمل و در صحنه­ اجتماع و مسئولیت بسیار شکننده هستند و نه تنها زندگی خیلی خوبی ندارند، بلکه افسرده هم هستند. در واقع هوش هیجانی و مؤلفه­های آن در این زمینه پاسخگوی بسیاری از چراها می­باشد (بهادری خسروشاهی و همکاران، ۱۳۹۰).

با این پیش زمینه چنین به نظر می­رسد که می­توان سلامت جسم و روان را از طریق آموزش مهارت­های هوش هیجانی بهبود بخشید. ولی با وجود تحقیقاتی که در این زمینه صورت گرفته، توافق کلی در رابطه با تمامی مؤلفه­های هوش هیجانی با سلامت روان دیده نمی­شود. سالوی و همکاران در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که هوش هیجانی با سلامت روان در ارتباط است و افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند توانایی بهتری برای مقابله با استرس دارند و در هنگام فشار، کمتر دچار بیماری می­شوند.

مطالعات انجام شده مختلف مبین نقش و اهمیت هوش هیجانی در شئون مختلف زندگی افراد اعم از تحصیل، شغل، محیط اجتماعی و سلامت روانی فرد می­باشد. باتوجه به نقش و اهمیت هوش هیجانی در زندگی خصوصی و بین فردی مطالعات عدیده بیانگر این است که زندگی بشر، امروزه با تنیدگی­های متعدد و پیچیده­ای عجین شده و توانایی مقابله با این استرس­ها زمینه حفظ و تأمین سلامت روانی، جسمی و هیجانی شخص را تأمین می­کند و ناتوانی در تنظیم هیجان­ها زمینه­ی بروز بیماری­های متعدد روانی و جسمی را فراهم می­کند، به این ترتیب روش های ارتقای هوش هیجانی را نوعی عامل مهم در شکل­گیری سلامت روان شناختی و جسمی اشخاص می­توان محسوب کرد. سلامت روانی را حالت ذهنی، همراه با سلامت هیجانی نسبتاً رها شده از نشانه­های اضطراب و ناتوانی در برقراری روابط سازنده، مقابله با    خواسته­ها و محرک­های تنش­زای زندگی می­داند.

در اوایل سال ۱۹۸۴ یورگن راش[۱] متوجه شد که بسیاری از بیماران او که مبتلا به بیماری روان­تنی یا نشانگان پس از ضربه مبتلا هستند، فاقد تخیل می­باشند و در بیان احساس خود مشکل دارند. چند سال بعد روان تحلیل­گری به نام کارن هورنای[۲]، وضعیت یکسانی را در برخی از بیمارانش توصیف کرد که به روان درمانی روان تحلیلی خوب جواب نمی­دادند، زیرا از لحاظ هیجانی آگاهی نداشتند و از تجارب درونی معدودی برخوردار بودند. این بیماران روانپزشکی اغلب نشانه­های روان­تنی نشان می­دادند و برای کاستن از تنش و پریشانی اغلب به سوء مصرف الکل متوسل می­شدند و یا به پرخوری و سایر رفتارهای اجباری   می­پرداختند. چنین بیمارانی را که نمی­توانستند بگویند چه احساسی دارند، گاهی اوقات «بی­سوادان هیجانی» می­نامیدند.

استفاده از هیجان­های مناسب در برابر فشار روانی از تأثیر منفی آن بر سلامت روانی فرد   می­کاهد و در نتیجه باعث سازگاری می­شود. بنابراین مهارت های اجتماعی و هیجانی با توانایی­های لازم برای موفقیت در کلاس درس به هم تنیده­اند. وقتی فرد نسبت به توانایی هایش برای تنظیم هیجانات خود باور دارد به احتمال زیاد ابراز آنها بر سلامت روانی فرد تأثیر مثبت می­گذارد. پس سازگاری موفق با تجربه­ی فشارزای روانی تا حدودی به باورهایی بستگی دارد که فرد از ظرفیت تنظیم احساساتش برخوردار است، همچنین نقش دانشگاه را نمی­توان صرفاً محلی برای یادگیری مطالب تحصیلی تلقی کرد، بلکه باید مکانی باشد که علاوه بر این منجر به آموزش مهارت های اجتماعی و هیجانی گردد (اسمخانی اکبری نژاد و همکاران، ۱۳۸۹).

 

 

 

 

 

[۱]– Jurgen Ruesch

[۲]– Karen Horney

[۱]– Psychosomatic Medicine

[۲]– Hysterical Paralysis

[۳]– Behavioral  Health

[۴]– Behavioral Medicine

[۵]– Schwartz & Weiss

[۶]– Medical Psychology

 


دیدگاهی بنویسید